
شکسته میشوم ولی سلام میکنم به تو
کنار پنجره شبــی گریز میزنم به تو
همیشه حجم سرد تو مدام سهم من شده
و چشم انتظار من همیشه ریشهکن شده!
غریبـه! میروم ولی تو بیسـلام و بیکـلام
غریبه! میرسی شبی به بیکسی، به لحظههام
شکسته میشوم ولی سلام میکنم چرا؟
کنار پنجــره هنوز سهتار میزنم چرا؟
6 /7/81
ــــــــــــــــــــــــ
§برای افطار تو چیزی جز سکوت ندارم! (تلخ)
§برای دوستی تسلیام بده! حالا که 6 سال از نگارش این مثنوی میگذرد شدهام غریبهای میان غریبهها... [نگو «حالا» هم شده جزء تکراری! این یکی را نمیتوانم کاری بکنم!دوستش دارم! حالا؛)]
§برایغولشدناحتیاجبهگفتنشماندارم.مدتیاستتنهااگربخواهممیتوانممثلغولهابنویسموشمارامثل«آدمکوتولهها»ازخودمبترسانم. پخ (ن.ا.همینگوی)
دارم به موزیک آرام و ته تندی گوش میدهم. فقط همین ریزش کوچک آهنگ میتواند speaker را روشن نگه دارد برای وقتی که ..
این روزها.. نه.. از گفتن «این روزها» حالم بد میشود.. افتاده است توی زبانم..
نگاه شرمگینی به قلم میاندازم.. یک نگاه خجالت.. این روزهایی (گفتم!) که قول دادهام تنها بنویسم که بخوانی.. و میدانی.. نه نمیدانی.. که چقدر دوستت دارم را دوست دارم برایت.. تنها برای تو.. بنویسم.. گاهی که توانم تا حد صفر تقلیل مییابد.. دلم میخواهد بروم کافه.. بعد سفارش یک قهوهی تلخ.. تلخِ تلخ.. مثل من .. مثل تو .. تلخ ِ من وقتی است که خواب آلود باشم و تو بخواهی بهترین حرف دنیا را حرف بزنی و تلخ تو - که بسیار دوست دارم - وقتی است که نگویم.. سکوت کنم..
آنوقت کلماتم بریزند توی یک صفحهی دیجیتالی و الکی خیال کنم تو اصلا نگاهت به اینجا نمیخورد.. و من خیلی ناآگاهانه از اطلاع تو اینجا گذاشتهام.. از جسارتم لذت ببری.. هی بنویسم که چهوچه .. آرام بخندی.. همیشه آرام بخندی که من نترسم.. و من ادامه بدهم هی.. ادامهی تکرارهایی که هر بار به شیوهای نقلش میکنم.. شهرزاد شهر خطابم کنی.. خوابت ببرد.. رو به روی صفحه.. من هم..
من ننویسم چه؟! خوابم ببرد چه؟! تو بیدار بمانی چه؟! آنوقت جلاد میآید که شهرزاد را گردن بزند؟!.. تو بگویی: بِبُر..(!!)
دستت را از دورترین مکان دراز کنی تا پیشانی من! یخ شوی روی تب هذیان من! بیدارم کنی! آرامتر از خواب بیایی به خوابم و بگویی: ناهیدِ تلخی..! نه شهرزاد! فقط بیدار باش تا زیباترین حرف دنیا را برایت بگویم...
ــــــــــــــــــــ
+ نمیخواهم دوباره شهرزاد قصهگو شوم که تو را از من خواب ببرد
+ داستانم در رادیو زمانه
نگاه چشمانش میکنم. میگوید : چیزی نمانده
میگویم : و چیزی هم از من
آواز که سر میدهد میبوسمش
ــــــــــــــــــــــــــــ
از تولدش ۱۶ روز میگذرد.. از تو هم همینطور

