تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

تاریکی های روشن

از دالان‌های خانه های تو سری خورده که مثل روده پیچ و تاب می‌خورد و انتها نداشت می‌گذشتم .من که راه می‌رفتم صدای درد در فضای هرچند پرش می‌پیچید.

ذهن درگیر است، ولی بر اثر مواد مخدر؛ و این درد را متناوبا کمتر می‌کرد.

از این توهم ایجاد شده و از این دردی که، می‌کشیدم و نمی‌کشیدم لذت می‌بردم. تصمیم گرفتم مدتی را اینجا بگذرانم ، به خاطر دو منفذی که انوار ملونی را مشعشع می‌کرد .

نزدیکتر رفتم ؛ صدای مقطعی از کنار دو منفذ، حس کردم. کسی دست دور پاها حلقه زده، گهواره‌ای تکان می‌خورد . چیزی رقیق‌تر از خون از دو منبع نوری صفحه‌ی صورتش پایین می‌غلتد و گه‌گاه با صدایی که حس می‌کردم به خود می‌لرزد .

خودم را به سطح نازکتری می‌چسبانم . گُر گرفتم؛ از این همه تشنج. به طرف همان موجود دویدم. نگاهی به من انداخت. به خاطر  چیزی که انتهای صورتش کش آمده بود و من نمی‌فهمیدم گفت :«این یعنی تبسم، یعنی اول  خاموشی، یاد گرفتی مامان» من صدایش را حس کردم مثل رنگ های زیبا ولی نامفهوم .

به سمت دالان‌های خروجی رفتم . کنار جثه‌ی حلزونی شکلی؛ موجودی تلوتلو خوران به طرفم می آید. دستان شکل یافته‌ی بالغ‌ش را دراز می‌کند. یکدفعه بلند و مقطع فریاد زد : «..اینجا..» به خودم لرزیدم، مثل پژواک همان صداها که نمی‌دانم از کی و کجا شروع شد. «...یه ..مغز .. یاد گرفتی بابا..مغز .. مامان  ..پوک» و بلند خندید.. به خودش فشار می‌آورد که حتماً بلند بخندد؛ و دور خودش چرخ بزند. 

و می‌رفت .. آرام، تلوتلو خوران . داشت با بی‌حسی تمام سطح  دیوار را با انگشتان بالغ‌ش می‌خراشید و صدای جیغ  موجود  کنار  منافذ بلند شد. او همچنان تلوتلو خوران انگشتان بالغ‌ش را .

...جمع می شوم، می‌افتم ؛ با سرعت زیاد... به سمت سلول‌های بنیادی . این راه پر پیچ و خم را ادامه می‌دهم  به خاطر همان الوان مشعشع.

1384

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

دیوانگی

داشتم می‌مردم! می‌مردم و در این روز سرد بی‌باران نگاهم را به هر طرفی غیر از یک پنجره‌ی تاریک می‌چرخانم.. نگاهم به همسایه‌ی دیوار‌به‌دیوار‌م - که از خستگی کنارم نشسته - نبود.. نگاهم به درختان نبود.. به خودم نبود.. فقط عمیق در خودم فرو رفته بودم.. تنهایی وحشتناکی به جانم افتاده بود.. چیزی غیر از سرما حس نمی‌کنم.. و این دستان یخ زده که از شدت سرما سِر شده‌اند.. عجیب است که هنوز هم زنده‌ام .. هنوز .. هنوز در یک درد کشنده نفس می‌کشم. می‌ترسم.. به شدت از این جان سختی می‌ترسم.. نوک انگشتم روی صفحه کلید گوشی، رقص موزون شماره‌ی بهترین دوست را می‌گیرد..

.

دقیقه‌ای سکوت لذت بخش...

.

عجیب است که دوست هنوز هم سلامم می‌دهد ..  عجیب است که می‌تواند تنفر‌ش را در 10 دقیقه سکوت پنهان کند.. دیگر لازم نیست قهر کنم.. امتحان‌ش کنم.. داشتم می‌مردم.. از روی صندلی سنگی بلند شدم.. و در حالی که همسایه‌ی دیوار به دیوار‌م سرش را تکان می‌داد و من هم .. که یعنی « خداحافظ » شاید .. یا « بعداً امیدوارم همدیگر را ببینیم ».. از روی چمن پارک به سمت پنجره‌ی تاریک قدم برداشتم.. Sms از یک دوست قدیمی: « هنوز بر‌نگشتی نویسنده؟! دلم برای روزهای گذشته تنگ شده » شعر رشدی‌اونور گرمای خفه کننده‌ای به انگشتم می‌رساند: « و دنیای ما‌.. خدایا !‌.. / پس از یک بیماری / دیگر مثل گذشته نیست..»

به میله‌های آبی خانه‌ای با پنجره‌ی تاریک می‌رسم.. پیشانی‌ام را میان دو میله می‌گیرم و فقط نگاه می‌کنم.. دستی باید از دور برایم تکان بخورد.. دختری باید با کفش‌های پر از آب ِ بزرگتر از پاهای کوچکش.. پیراهن سیاه بی‌نهایت بلند.. روسری ترکمنی که هیچ وقت گره نمی‌خورد.. با آن موهای مجعّد مشکی تا گردن بلندش.. به طرفم بدود و هی بخورد زمین و دوباره بلند شود و بدود.. پاهایش را نشان‌م بدهد که کم‌کم ماهی می‌شود.. لب‌هام روی پیشانی‌اش قفل شود.. دستش را به من ندهد.. و قول بدهد وقتی آمدم آن طرف میله‌های آبی در من حلول کند.. موهایم را طره‌طره از مقنعه‌ام بیرون بریزد و صورتم را نوازش دهد..

روی میله، کنار انبوه جملات گذشته نوشتم‌ : امروز، آبی ِ من کبود شد.. داشتم می‌مردم از این همه خفقان / تمام.

سرم را از میان میله‌های آبی درآوردم.. روی اولین خط‌ِ کاغذ، رو‌به‌روی پنجره‌ی تاریک دارالمجانین انگشتان سِر شده‌ام را «‌ها‌« می کنم.. تمام صداها توی ذهنم می‌ریزد .. مقطع .. : «تمام مدت همینجوری» «چی جوری؟» .. «چند شنبه است» «از اون روزی که منو ندیدی شنبه‌ها رو بشمار» «دوست دارم» «قرن ها!!» .. «حقیقت دار‌ه» «چی؟» «این دنیای کثافت».. «اصلا فکر می‌کنی» « من فکر می‌کنم» «به چی؟» «به هیچی» «همینطور‌ه» «غیر از تو».. «هه‌هه» «برام بازم بخند» .. «بابا» «چیه» «تو چشمام نگاه کن» .. «دروغ‌گوها به خودشون تعهد دارن» «پس چطور به من اعتماد می‌کنی» «واسه اینکه تو از همون اول احساس دروغ‌گوی خودت رو به من نشون دادی. من حالا دوست دارم» «دوست دارم اما نمیدونم تا کی.. این یکی رو باور کن» .. «سرش به تنش نمی‌ارزه» «از زندگی چیزی نمی‌خوام» «پس ما چی» «از کسی هم انتظاری ندارم» .. «درک‌م کن و با تمام وجود دوسم داشته باش» .. «چقدر سخته! من بی نهایت دوست دارم اما نمی‌تونم بهت نشون بدم» .. «امروز یکی از روزهای نکبت‌ِ که تا یه مدت طولانی از خاطرم نمی‌ره» «  » «بهش فکر نکن خوب می شم» « ها! چی گفتی؟داشتم فکر می‌کردم» .. (هق‌هق) .. «تسلیت می‌گم» .. «می‌خوام باهات دوست باشم» «تاکی؟» «تا همیشه» «ولی من نمی‌تونم» «چرا؟» « نمی‌تونم تضمین آینده‌ای که نمی‌دونم چه جوریه رو به کسی بدم.. حتی تویی که حالا خیلی برام عزیزی»..

بی‌قرار گوش می‌سپارم.. می‌خواهم سکوت نویسنده را بنویسم.. سکوت‌ِ وقتی هزار کلمه در مغزم جا‌به‌جا می‌شود.. سکوت می کنم .. در یک وحدت زمانی و فضایی.. در دو بعد مکانی وارد امامزاده می‌شوم و دوست را می‌بینم که دعا می‌خواند.. عجیب است! هنوز هم برایم دعا می خواند .. گوشه‌ای می‌نشینم و کلماتش را می‌نوشم.. و ماهی‌های حوض را نگاه می‌کنم.. دستم را توی آب می‌کنم .. انگشت سبابه‌ام به پیشانی‌ یک ماهی می‌چسبد .. و باله‌های بلندی که زیر تنه‌اش تاب می‌خورند.. اینبار سُر نمی‌خورد.. دور سبابه‌ام می‌رقصد..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 :::‌ انگشتان سِر شده‌ام نمی‌چرخید بنویسد : « ساعتی است که ایستاده‌ام و به آزادی‌ام فکر می‌کنم.. های دخترک پشت میله‌های آبی! تو چقدر آزادی و من با این همه وسعت مکانی در خارج از دنیای این خطوط آبی چقدر نفَس کم می آورم.. » :::

:::: همین است که می گویم تو تنها دوست منی و همه ی دنیای من! ::::

27 آذر .. تولد بلاگم .. شمع ها .. مثل آغازش تنهاست تولدش

پسر کوچولوی نق‌نقوی خودشیفته‌ی منو ببینید..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت   توسط ناهید  | 


آوازی پیچیده در کفن

 

چيزي مثل صدا درونم تكرار مي شود . موسيقي موزون يك زندگي . اَه ضرب آهنگ مسخره بطيار . هواي اطراف خفه ام مي كرد . پنجره ها را با پرده هاي توري كنار می زنم. انگار طراوتِ طبيعت ، چندين سال به صورتم نخورده بود. احساس خوشحالي را نمي توانستم بيان كنم. در آينه تصوير آرامم را مي ديدم. اما  پيشاني ام .

با دستهاي سفيدم چه كنم ؟! اگر سياه شوند . بگذار براي لحظه اي به چشم هاي خسته ام نگاهي بياندازم. آينه هلم مي دهد. صداي گوش خراش بطيار فرياد مي زند. بگذار با دهانم آواز بخوانم. آزادي را با شعرهاي خودم آهنگ مي دهم مي خورم به چند نفري كه انتهاي تالار قاطيِ هم می رقصیدند آينه چهره در هم مي كند و صداي بطيار در سكوتي مرموز خفه مي شود. فرياد مي شنوم: « بطيار ، بخوان ! بطيار بطيار بطيار . بخوانم ؟! »

روي آينه را دست هاي توري پنهان مي كند . دست ها را كنار مي زنم صورت زرد آينه پيدامی شود اشك هاي آينه را جمع مي كنم. روي گونه هايم را تزئين مي دهم .

ضرب آهنگ جديدي را روي شور مي نوازم.. با دست هاي سفيدم كفنش را غرق معنويت مي كنم . با انگشتي لرزان موج هاي ضعيفي روي آب رها مي كنم و بطيار را با تمام پاكي هايش به دریا می دهم.

_____________

پ ن : همه ی خاطرات خوش انجمن ادبی هلال احمر می ریزد توی ذهنم . های سلام !

::: حوالی من باران می بارد.. کاش برای شما هم ببارد .. دلتنگ می شوم زیر این باران ... گم می شود گریستن :::

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت   توسط ناهید  | 


Mania

مقدمه :

 «تو»1 از جاده ی دیوونگی داستان من برگشتی؛ اما من قصد دارم تا ته ش تنهایی برم! توی دلم آرزو می کنم برگردی؛ اما دلم می گه «تو»2 برنمی گردی ...

_________

1و2 گیومه دورت گذاشتم .. که بین واژه های یخ زده ی من، سرما نخوری ..

 

\

ð دو ماه و دو روز از تولدم گذشته .. هیچ وقت انقدر دقیق تولدم را به یاد نیاوردم .. بر من مبارک !!

ð تنها این خط پا نوشت نیست .. سر نوشت است .. و به هر دو معنی دور و نزدیک معتبر !!

" یک دوست خوب ..همه اش « یک دوست خوب »دارم که تمام دنیای من است "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت   توسط ناهید  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت   توسط ناهید  |