
شاعر می گوید : سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است
من می گویم : سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است
تو باید بگویی : سلامم را در این سرما / برای تماشای چشمان تو / تمرین می کنم
شاعر می گوید : سرها در گریبان است ؟!؟
من میگویم : در گریبان نگاهم را نمی دزدم ، شاعر !
تو باید بگویی : سلام !
کات . فردا حرف های تازه تری خواهیم خواند .

مهمانی کلمات برای پنهان کردن سکوت
چند روزیه دارم از اینجا رد می شم .. حالا که فکر می کنم می بینم دقیقا 4 ماهه که دارم از اینجا رد می شم و درست نمی دونم این آقای رحمانی که مسئول تدارکاته کیه و چرا نمی آد بخاری ها رو وصل کنه .. آخه من فقط سرما رو می دونم .. وقتی میآد اول مچ ها و بعد ساق ها و بعد تمام بدنم می لرزه .. بعد دست و پاهامو جمع می کنم و چمباتمه می زنم روی مبل و سعی می کنم حس کنم داغم .. این راه پله واقعا برای چند طبقه است و چرا وقتی تو نیستی انقدر آسمون تیره است و روی زمین چیزی برای تحمل کردنش پیدا نمی شه ؟ چرا نمی دونم واحد روبه رویی با اینکه مرکز تبلیغات کاندید «اردشیر فلانه» کفش هاش رو بیرون در می ذاره و چرا من هر روز یادم می ره با خودم چسب مایع بیارم .. چرا انقدر پر رو شده که کارهای تایپی مزخرفش رو میاره واسه خانم منشی .. و چرا هی دم به دقیقه تو واحد ماست .. چرا همش موقع ناهار بوی موادش تو واحدمون می پیچه .. چرا من انقدر توی حاشیه ها دارم آروم داد می زنم .. و چرا موقع بحث سیاسی رادارهام روشن می شه و همه می فهمن که عضو زبان تو دهنم کار می کنه.. چرا این روزها همش دلم برات تنگ می شه .. مگه نرفتی که دیگه نیای ؟ چرا دیگه مسیرم تا دانشگاه سر کوچه ی لبنیاتی حسن نمی رسه .. چرا دیگه گرسنه ام نمی شه و چرا این مسیر امروز چیز جدید داره .. مخصوصا این آبی که از کنار آپارتمان ما رد می شه !! جداً برای این آقاییه که ویار شستن ماشینش رو داره ؟!!.. چرا امروز آدما زیاد شدن .. چرا دیگه دلم نمی خواد .. چرا هیچی دلم نمی خواد .. چرا هوس چیزی نمی کنم .. چرا همش از این قصه ی تکراری خوشم میاد .. شب ها بیدار می مونم و هی « ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » می خونم و چرا مامان درک نمی کنه که دلم می خواد تنها باشم .. چرا کسی برام جالب نیست و خاله جون چرا مرده که حالا انقدر تنها بشم و چرا زندگی دیگه خیلی از من جلو افتاده که من این طوری نفس نفس بزنم .. چرا دلم نمی خواد با بهترین دوستم حرف بزنم .. چرا دلم انقدر زیاد گریه می خواد و چرا تو دلت واسم تنگ می شه .. که من ارزش این هم ندارم .. چرا خواننده ی من این روزها ساکته و هیچی برام نمی خونه و چرا موبایلم همیشه آنتن میده .. و چرا اونی که میگه عاشقمه انقدر سرد و خشک و بی روح از عشق حرف می زنه .. چرا هیچ کس مثل تو عاشق نیست .. چرا ؟ .. چرا خدا انقدر مهربونه ؟ .. چرا همکارام انقدر به من لطف دارن و چرا من همش می خوام سریع تلافی کنم . چرا همش فکر می کنم مسیر من تا کلاسهای استاد راجع به حقوق عمومی چرت و پرت بود و چرا به خاطر هیچی دیگه دانشگاه نمی رم.. مامان چرا انقدر دلواپسم شده و بابا چرا این روزها انقدر کار داره و چرا وقتی بغضم می گیره لب و گونه هام رو کش می دم که گریه نکنم و چرا چشمام انقدر راست می گه که بهترین دوستم همه چی رو از توش می خونه و چرا دلم نمی خواد دیگه دوست رو ببینم .. چرا هیشکی مثل تو یه دوست نیست و یک عاشق .. و چرا خدا این روزها انقدر به من لطف داره و.. و چرا به آقای میرزاده رئیس مرکز رفاهی بهارنارنج درباره ی دنیای نوشتن گفتم و چرا اون حرفم رو باور نکرد و چرا به من گفت این روزها برو کوه .. چرا راحله نصف جملاتش رو نمی گه ؛ چون من بقیه اش رو حدس می زنم؟! .. چرا خانم منشی همیشه به من لبخند می زنه .. چرا آقای کاظمی می خواد اینجا خونه ی دوم کارمنداش باشه ..و چرا راننده ی تاکسی کرایه اش رو از من نگرفت .. چرا توی چشم های میشی و قهوه ای ناز خانم منشی غرق می شم و چرا دلم می خواد چشماش مثل دندونای مصنوعی که بالا سر بی دندون هاست توی لیوان بالا سر من باشه که سِیر کنم توش .. چرا خواب نمی بینم .. به خاطر چی دیگه تو تحمل اذیت هام رو نداری .. چرا حالا که انقدر تنهام .. حالا که انقدر مرده ام .. حالا که انقدر دلم گریه می خواد و دست های تو رو .. چرا این سکانس « لویس واترز و کلاریسا » ی فیلم ساعت ها هزار باره تو ذهنم تکرار می شه و چرا هی ریچارد و کلاریسا تو گوشم می گن :
- : صداها اینجان؟
- : اوه صدا ها همیشه اینجان !!
- : و حالا این صداها دارن باهات حرف می زنن
- : نه ! حالا فقط صدای توست
- : ...
- : من تا حالا برای تو زنده موندم و حالا تو باید بذاری که من برم
قلمم
آنقدر عزیز شده بودی که می خواستم در تو گناه باشم. چشم هایم را تو حتما بهتر می شناسی؛ وقت ِ لبریزی از شوق گناه در تو. اشک آلود که می شوند، خودت را می یابی؟.. چقدر مستی آن موقع. محشر می شوند؛ و کاش فقط قشنگ تر می شدند ...
من خسته از آن همه نوشتن .. تو جان یافته میان انگشتانم .
همان موقع که مجبورش کردی از آخرین خط آبی دفتر بیرون برود تا راحت داستان بنویسم ! از همان موقع بود که باران نبارید.. لب هیچ پنجره ای ننشستم.. بیشتر دوست داشتم بنشینم لبه ی خودم .. بیشتر ببینم؛ حس کنم.. با تو روی این کاغذها با خط های موازی آبی. یادت می آید؟ همان موقع که از آخرین خط صفحه مان بیرون رفت، من از سطر اول – همانجا که دو خطّ ِ موازی ِ کنار ِ هم ِ قرمز دارد – ادامه دادم..
من فقط تا انتها دل تنگت شدم. ترسیدن کار تو بود. به هر بهانه می ترسیدی میان راه تمامش کنم.. تمام شوم. افقی بین دفتر دراز به دراز مثل مرده ها زندگی کردی تا او نتواند روی هیچ خطی بپّرد.. من به انتها برسم.
نمی دانم چطور قسمتی از قصه گم شد؟ هرچه صفحات قبل را ورق زدم نفهمیدم کجا بودم؟ کجا بودی؟ حتی کجای داستان گم می شوم؟.. گم ات می کنم؟ خوابم برد؟.. بیدارم نمی کنی؟
مادر بلندم کرد . مثل همیشه چسبیده بودی بین دو انگشتم... دستم میان ورقه های سفید ..
_______________________
* قسم خورده
قلم سوزانده
« دیگر نمی نویسم »
نیمایی رقصیدی
دلم طاقت نیاورد ننویسم
دوستت دارم ذغالی !
* بدجوری با نوشته های این خانم کیف می کنم ..چکنویس ش اینجاست ..
