میـخوانم ســتاره ها را
با بریلی از زبان تو
مادر بخــوان باران را1
خواهم چرخید .. خواهم رقصید .. همه ی گل های جاده را به رقص در خواهم آورد .. برای اولین بار در طول جاده ی زندگی ام خواهم ایستاد ... یک آبادی خواهم رقصید ... یک صدا خواهم خواند .. یک موج، پر شور خواهم شد .. بالاخره پابرهنه دور از نگاه هرزه ی جوب شهر، قدم در نبض رود خواهم گذاشت .. راست و ایستاده .. ساکن ! .. و مادر خواهم خواند باران را .. تا طراوت در من نفوذ کند .. گم خواهد شد گریستنم ... شکل هم خواهیم شد .. رهیده از حصار شکسته ی زمان .. قفس تن .. کلمات .. رویا .. عادت .. باز هم زندگی و باز هم زندگی ..
آنروز ... آنروز ... چقدر دیر کرده است !!
___________
1- گلادیاتور
مادربزرگـ
نویسنده : سميه بابانژاد
با صداي فرياد مادربزرگ كه ميگويد : « علي علي علي جان جان جان ؛ برنج كوبي واي واي واي ؛ پسر عباس آقا جان جان جان ؛ دختر ستاره جان واي واي واي » بيدار ميشوم ، در حالي كه بر روي تشك خميازه ميكشم به دنبال لباسهايم ميگردم. تيشرت راه راه و سفيد رنگ را ميپوشم، بعد از جمع كردن لحافها به ايوان ميروم. ميبينم مادر رخت ميشويد. سر تا سر حياط با بند و لباسهاي رنگارنگ مادر بزرگ تار عنكبوتي شده. با تعجب ميگويم...
مادر باز هم داد ميزند : « سر به سرم نذار! داغمو تازه نكن! بيا كمكم كن! اينا را هم دست نزن نجس ِ! مگه نميداني نيمههاي شب چه افتزاحي مادر بزرگت بار آورد؟! ذليل شده دست گذاشته توي شلوارش، جهيزهاش را تكه تكه كرده، هر چه كثافت بود به سر و صورت و ديوار ماليده؛ انگار ميخواسته سرش را حنا ببنده و ديوار را گل مالي كنه، شانس آوردم پدرت بوده؛ او را به حموم برديم وگرنه كي به دادم ميرسيد؟ تو!! حالا بيا كمكم كن اينارا بشوريم. ميگويم : « من، من كه هنوز صبحانه نخوردم گرسنهمِ.. اينا را دست بزنم از اشتها ميافتم» مادر با صداي جيغ مانندش ميگويد : « برو اونور از جلوي چشام برو گم شو تا اون روي سگ مرا بالا نياوري دختره ی دراز و الدنگ يه كم به فكر من نيستيد! نه تو! نه بابات! نه عمههات! بابا جونت كه دست به سياه و سفيد نميزنه! صبح ميره و شب بر ميگرده؛ اون زن عمو مريمت معلوم نيست چه طوري اون دو ماهي نگهش داشته كه تمام بدنش زخم شده؛ عمههات كه ميگن " شانس آورديم كه مادرمان بدتر نشده وگرنه چه كار ميكرديد" من نميدانم بدترش ديگه چه صيغهاي؟! مادر همين طور با سر و صدا لباسهاي شسته مادربزرگ را آب ميكشد.
من بعد از شستن دست و صورت به اتاق مادر بزرگ ميروم. هواي اتاق غير قابل تنفس است. به طرف پنجره ميروم؛ پرده ی سفید ِ اتاق را كنار ميزنم؛ پنجره را باز ميكنم.. نور آفتاب به درون ميتابد. به طرف آشپزخانه ميروم، اسپندان بر ميدارم.. داخل آن اسپند ميريزم روي اجاق ميگذارم.. دود از آن بالا ميآيد.. به داخل اتاق مادر بزرگ ميبرم.. مادربزرگ در حالي كه بر روي تشكي كه روي آن را با نايلون بزرگ همراه با ملحفه سفيد پوشيدهاند دراز كشيده. دود ِ اسپند را بالاي سرش ميگيرم.. دور اتاق ميچرخانم.. دوباره به آشپزخانه بر ميگردم.. صبحانه ميآورم.. كنار مادربزرگ مينشينم : « سلام مامان بزرگ! »
مادر بزرگ زیر ملحفه ی سفيدي كه رویش انداختند، ناگهان تكاني ميخورد.. با چشمان بيحالت، خود را به زحمت از زير ملحفه سفيد بيرون ميكشد. دستهاي ظريف و لرزانش را روي متكاي سفيد با سانتي قرمز ميگذارد. چشمانش را ميبندد.. دوباره باز ميكند : « سلام خانم جان! من تو را ميبينم.. برام چي آوردي؟ ها؟ ليمو آوردي. الآن مگه فصل ليمويِ مامان بزرگ! بلند شو صبحانه بخور! تو كي هستي؟ ها؟ تو كي هستي؟
- : « مرا نميشناسي مامان بزرگ؟! روزي صد دفعه داري ازم ميپرسي! ميشناسم! تو منوچهري شوهر من، نيستي، پس كي هستي؟ آها! صفدري برادر منوچهر،
- : « نه نيستم مامان بزرگ »
- : « پَ كي هستي؟ »
- : « مينا مامان بزرگ! دختر عباس! پسرت! »
مادر بزرگ با صداي بلند شروع به گريه ميكند : « آخ الهي برات بميرم! خيلي كار خوبي كردي آمدي ديدن من.. محشر كردي.. پس بابات كو؟ چرا بهم سر نميزنه؟ خيلي دوست دارم ببينمش.. بگو زود بياد.. همين الآن! مگه نميدونه من بستريام؟! با توام دختر خوشگل من! »
من در حالي كه دستي به سرش ميكشم، پُف موهاي حنايياش را داخل روسري سفيدش ميگذارم.. با گوشه چارقدش اشكهايش را پاك ميكنم ميگويم : « مامان بزرگ تو چقدر قشنگي! چرا يه كم سفيديهاتو به من ندادي؟ ها؟»
مادر بزرگ با صداي بلند ميخندد : « هه هه هه ميخوام چه كار اقبال ندارم »
- : « حالا بلند شو بشين.. مامان بزرگ! دستتو بده به من! آها.. آفرين يا علي! بشين! بشين! قشنگ بشين! خودِ تو خم نكن! پشت نده به ديوار! آخ!!! نده! نده! كثيف ِ! بايد بشورمش! آها.. حالا اون دست تو بذار زمين تا نيفتي! آفرين! حالا چايي تو بخور! تو دست نزدن مامان بزرگ جان! خودم بهت ميدم! بيا اين لقمه را بذار دهنت! »
مادر بزرگ مچ دستم را ميگيرد.. روي لبش ميگذارد.. ميبوسد.. ماچ ماچ ماچ.. ميگويد : « تو بهروز را ميشناسي؟ خدا الهي اونو ذليل كنه »
- : « خدا نكنه مامان بزرگ اون پسر جوونِ »
- : « آخه اون شوهرمو ازم گرفته »
- : « كي؟ بهروز؟! »
- : « نه مادرش بتول را ميگويم! صفدر كه مُرد، اون اومد صيغة شوهرم شد.
- : « بسه! بسه! مامان بزرگ بيا اين پارچه را بگير دور لب تو پاك كن. غذا تو كه خوردي بگير بخواب بذار من هم به كارم برسم و ديوارهاي كثيف را بشورم »
با دستمال و آب و وايتكس شروع به شستن ديوار ميكنم. مادر بزرگ همين طور حرف ميزند.. نيما جان در حالي كه تكه ناني در دست دارد وارد اتاق ميشود.. بالا و پايين ميپرد.. در حالي كه جفتك ميزند ميگويد : « اَه بوي گند ميده »
داد ميزنم : « نكن نيما! برو بيرون! بذار مامان بزرگ بخوابِ! »
مادر بزرگ با دهن نيمه باز به او خيره ميشود. نيما صداي غرشي از خود در ميآورد.. مادر بزرگ داد ميزند : « بچه! آهاي بچه! سيگار ميكشي يكي بهم ميدي؟ » نيما نان را ميان انگشتانش ميگيرد روي لبش ميگذارد كنار مادر بزرگ مينشيند در حالي كه مدام روي متكا ميكوبد ميگويد : « آره آره آره »
مادر بزرگ فرياد ميكشد : « نكن اذيتم نكن به عباس آقا ميگما؟»
نيما مشت مشت به متكا ميكوبد : « ميزنم ميزنم ميزنم عباس آقا را ميزنم »
- : «كي زن گرفت؟ عباس آقا زن گرفت؟! خوب بگيره! مرد بود زن گرفت! پدرش 2 تا زن گرفت! پسرم بگيره مگه چي ميشه؟ »
مادر در حالي كه لباسهاي خشك مادربزرگ را به اتاق ميآورد، رو به نيما فرياد ميزند : « ديوانهام كرديد همهتون از بزرگ تا كوچيك.. برو گم شو تا نزدمت » نيما از بالاي پنجره به پايين ميپرد خشتكش پاره ميشود.. دو دستش را با تعجب جلوي خشتكش ميگيرد و ميگويد« اِ خشتكم پارهست! »
مادر بزرگ رو به نيما ميگويد« اِ اِ اِ بچه اينجا شاش نكنييا بدِ.»
مادر ميخندد؛ اما خندهاش را زود ميخورد؛ نيما دستپاچه پا به فرار ميگذارد. مادر بزرگ دست چپش را زير سرش روي متكا ميگذارد.. با دست ديگرش مدام به متكا ميكوبد و ميخواند «علي علي علي! جان جان جان! پسر عباس آقا واي واي واي ! »
رو به من ميگويد « اِ اِ اِ دخترم داري چه كار ميكني؟ خانم ميگم داري ديوارها را گل ميزنيها! ميخواي كمكت كنم؟ ها؟ با توام! فاميل بتول! آره؟ با توام! اينا! ببين! تو بتول را ميشناسي؟ جاري من ها؟ ميشناسي؟» مادر دادش ميزند « بگير بمير اعصاب معصاب ندارم .»
ميگويم : « مامان بزرگ! اينقدر حرف نزن! بگير بخواب!
« چي؟ بخوابم؟! چشم! الآن ميخوابم. يا علي علي علي » سرش را روي متكا گذاشته دوباره نيم خيز ميشود رو به من ميگويد: « دختر! دختر! به من نگاه كن اِ اِ اِ تو منوچهر نيستي ها؟ خدا را خوش ميآد شب مرا با بچههام تنها بذاري و خودت بري خونه صفدر پيش بتول؟ به من چه صفدر مُرد و بهروز بيپدر شد. حالا يه پياله آب بهم ميدي؟ آره؟ ميدي؟ ميدي؟ به ارواح خاك مادرم خياطم! لحاف ميدوزم! ارزان حساب ميكنم »
مادربزرگ ملحفه ی سرش را مچاله ميكند داخل دهانش .. كمي ميمكد.. بعد در ميآورد و دندان غروچه ميدهد. داد ميزنم : « نكن مامان بزرگ! دندون غروچه نده! ببين چه كار كردي با دندونهات! » مادر صدايش ميزند. « مامان بزرگ يه وقت شاش نزني يا »
- : « اَه نميزنم نميزنم نميزنم!! راست ميگم! مگه من ديوونَم! چرا باور نميكنيد؟! بخدا خودم ديدم پشت حياط زير بارون نيمههاي شب منوچهر و بتول .. »
بعد دست راستش را داخل شلوارش ميگذارد.. مادر هوار ميكشد : « اِ دستت اونجا چه كار ميكنه؟! بيار بيرون! بيار بيرون اون صاحب مرده را! اَه حالمو بهم زدي .. »
- : « اِ خانم چرا مرا ميزني؟! يه آب بده! والله ثواب ميكني! » مادر در حالي كه با پارچه كهنه دستهاي كثيف مادر بزرگ را پاك ميكند ميگويد : « بذار اين ثوابمو ببرم.. از اين به بعد بايد دستاتو ببندم و قنداقت كنم» مادر بزرگ گريهاش ميگيرد : « مگه من چه كار كردم؟ چرا مرا ميزني ها تو كي هستي؟ منوچهري؟ » مادر محكم ميگويد : « نه! يه خره يه حمال! يه اَبله! »
- : « اذيتم چرا ميكني؟ كم به اسبت غذا دادم؟! كم پرندهها را از زمين شاليت دور كردم؟! كم برات زاييدم؟! كم از جنگل هيزم ميآوردم سوار بر اسب ميشدم؟! ميرفتم از ده بالا گل ميآوردم خونهات را گل ميزدم؟! حالا ميخواهي طلاقم بدي؟ خدا را خوش ميآد؟ آره منوچهر! با توام! نگام كن! با من قهري؟ »
مادر رو به من داد ميزند : « پس چرا معطلي دختر!؟ بلندش كن، ببريمش بيرون.. » ميگويم « آخه چه جوري مادر؟ مگه ميتونه راه بره؟ كمرمون درد ميگيره! » مادر سرپا ميايستد. با دو دست، از پشت زير بغل مادربزرگ را ميگيرد.. بلندش ميكند.. من هم كمكش ميكنم. « بلند شو مامان بزرگ! بلند شو »
- : « اِ كجا ميخواهي مرا ببري؟ با توام خانم! پس 6 تا بچهام چي ميشه؟ »
مادر داد ميزند « يا علي! روي پاهات بايست! محكم! خودتو شل نكن! كمرم شكست! همه استخوانهام پوك شدن! مُردم از دستت.. حالا بريم .. »
- : « تو كي هستي؟ »
مادر محكم داد ميزند : « يزيد! »
مادر بزرگ به حالت كشدار ميگويد : « يزيد يه آب بهم ميدي؟ »
وارد مستراح ميشود « بشين مامان بزرگ بشين مادربزرگ » مينشيند.. از داخل لنگه شلوارش قوطي قرص روي زمين ميافتد. مادر داد ميزند : « اِ بميري! اين هم شد اقبال من! قرصت داخل شلوارت چه كار ميكنه! كلاغ شدي هر چه گير ميآوري ميذاري اونجا؟ »
مادربزرگ دستي به آفتابه ميكشد.. رو به مادر ميگويد « داخل اين آب بخورم؟ آره؟ آره؟ بخورم؟ »
- : « نه نه دست نزدن به اون! اِ نخور! كثيف ِ ! گفتم نخور! »
مادر بزرگ ميخورد.. مادر عصبي ميشود.. آفتابه را بر ميدارد.. چند مرتبه محكم به زمين ميكوبد.. خدا خدا خدا !! آب به سر و صورتش ميپاشد.. مادر عُقش ميگيرد.. آشفته بيرون ميآيد.. روي زمين...
كمي آن طرفتر ميرود.. نفس عميق ميكشد.. مادر بزرگ صدا ميزند : « خانم! خانم جان! بشورم! آره بشورم! » مادر برميگردد.. دادش ميزند : « اَه خفه شو! خفه شو! خفه شو! دستتو از اونجا بردار! اِ نمال به تنت! كثيف كثيف كثيف ِ ! اي خدا خستهام كردي! باز هم بايد حمومت كنم.. بشورم.. »
- : « اره! اره! خانم جان بشورم! »
- : « اره اره بشور بشور! من آب ميريزم، تو بشور »
مادربزرگ در حالي كه ميشورد هوار ميكشد : « آي بتول....» مادر با كف دستش جلوي دهنش را ميگيرد : « اِ بيصدا! بيصدا! بيصدا! فحش نده! مردم شنيدند! ببند اون دَهَن تو »
- : « اِ چرا مرا ميزني؟ دهانمو شكوندي! آنقدر سرم را زدي به ديوار، ديونهام كردي! فكر كردي نميدونم چه كارها ميكنيد، تو با بتول! .. حالا ميخواهي طلاقم بدي ها؟ با توام منوچهر! ترا خدا رحم كن! مرا نزن! »
- : « بسه ديگه! اينقدر حرف نزن! سرم را بردي! بلند شو بريم حموم! اين زبون و داري باز شاش تو نميگي! و ميريزي تو گور هر چه بتول و منوچهر! »
- : « اِ اِ اِ خانم خانم تو بتول را ميشناسي؟ حالا فهميدم تو كي هستي! صفدري! برادر منوچهر! حالا يه آب بهم ميدي؟ » من در حالي كه كنار در ايستاده و نگاهش ميكنم ميگويم « اين آب كثيف مامان بزرگ! بذار بريم بيرون بهت ميدم » مادربزرگ در حالي كه به من اشاره ميكند به مادر ميگويد : « اين كيه؟ ها؟ دخترتِ ؟ آهاي اين طوري داري نگام ميكني مرا ميشناسي؟ ها با توام خانم! نميشناسي؟ من قمرم! قمر! مادر ستاره! زن منوچهر! فهميدي؟ حالا يه پياله آب برام ميآري؟ »
مادر داد ميزند «كوفت بخوري! درد بخوري! » با فرياد كشداري ميگويم « مامان گناه داره »
مادر كه انگار زبانش بند آمده، از شدت خشم خون به صورت ميدود.. لحظهاي در سكوت چپ چپ نگاهم ميكند.. سپس آفتابه را روي زمين ميگذارد.. آستين دست راستش را با دندانش بالا ميزند.. با فرياد ميگويد « خيلي خوب بيا ببريمش حموم.. چشاتونو از كاسه در ميآورم، اگه يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه به او آب دادين.. اين كه نميشه! خواهرش بياد آب بده! دخترش بياد آب بده! همسايه بياد آب بده! هيچ كس به فكر من نيست كه دارم چه زجری ميكشم! »
بعد از حموم كردن مادر بزرگ چهار دست و پا به طرف اتاقش ميآيد.. كنار مادر كه در حال آماده كردن لباسهايش است مينشيند.. ميگويد : « اِ اِ اِ اِ خانم داري لباس ميشوري ها؟ ميخواي كمكت كنم؟ »
- : « نه نه مامان بزرگ! داره جهيزيهات را آماده ميكنه! » مادر خندهاش ميگيرد. مادر بزرگ هم با صداي بلند ميخندد و دراز ميكشد. مادر پاهاي ظريفش را بلند ميكند، روي تشك ميگذارد.. كنارش زانو ميزند.. نگاهش ميكند.. سري تكان ميدهد. آهی می کشد « هي! قمر قمر قمر! چه كار كردي با خودت؟! كو اون گوشتهاي سفيد تنت؟ يك مشت استخوان توي يك پوست! خداي من! زخم بستر هم گرفته! »
پماد بر ميدارد.. دستكش نازك ميپوشد.. با دقت روي زخمهاي بدن نحيف و لاغر مادر بزرگ ميمالد. مادر بزرگ روي بستر غلتي ميزند.. اُفي ميكشد.. ناله ميزند.. به حالت كشدار فرياد ميكشد : « اَه مُردم! مُردم! مُردم! » در حالي كه اشك از چشمانش سرازير ميشود ميگويد : « خانم! خانم جان! مگه من چه كار كردم؟ ترا خدا رحم كن! منو نزن! آي پسر عباس آقا واي واي واي، ليلا و زهرا جان جان جان علي علي علي واي واي واي....»
با ديدن اين صحنه خودم را به زمين مياندازم. شروع به گريه کردن.. « بيچاره مامان بزرگ داره زجركش ميشه » وقتي مادر كارش تمام ميشود، به زخمها نگاهي ميكند.. قطره ای خون از حاشيه پماد ِ روي پا بيرون ميزند.. مادر آن را با دستمال پاك ميكند.. سر پا ميايستد.. آهي ميكشد : « اي خداي رحيم! گناهان ما را ببخش! »
تسبیح را از جا نماز بر ميدارم.. كنار مادر بزرگ مينشينم.. ميگويم : « مامان بزرگ جان ميخواهم فالتو بگيرم » مادر بزرگ ميخندد در حالي كه دست راستش را به طرفم ميگيرد ميگويد « بيا بگير »
كف دستش را نگاه ميكنم دانههاي سياه تسبيح را ميشمارم.. آدم- حوا- ابليس ؛ آدم- حوا- ابليس؛آدم- حوا ببين مامان بزرگ! خوب آمد! تو دو تا شوهر كردي.. اولي منوچهر! دومي هم جعفر! » مادربزرگ ميخندد. « جعفر ولت كرد و رفت.. منوچهر هم طلاقت داد و با جاريت بتول ازدواج كرد.. » مادر بزرگ داد ميكشد « يا امام رضا ».
« 6 تا بچهداري! به جز ستاره، همه ازدواج كردن.. » مادر بزرگ ميخندد : « اَه تو چه خوب خوب بلدي! باز هم بگو! »
« اسم پسرت عباس.. ديگري هم علي..»
مادربزرگ فرياد ميزنه: « علي علي علي جان جان جان »
« عروسهايت مريم.. خوبه ! زهرا.. بدِ ! » مادربزرگ با اخم سري تكان ميدهد : « نه هر دو خوخو خوابن هر دو خوابيدن »
« بذار بقيه شو بگم مامان بزرگ! دخترت ستاره خواستگار داره! »
- : « اِ راست ميگي؟ بگو برام يه آب بياره! آب! آب! »
مادر با تنگي كوچك و يك ليوان بر ميگردد.. كنار مادر بزرگ مينشيند.. مادر بزرگ نيم خيز ميشود.. آب را سر ميكشد.. قُلُب قُلُب ميخورد.. رو به مادر ميگويد « الهي عروسيت بخورم! حالا من ميخوابم تو يه پتو بزار سرم»
16/2/86
خانم بابانژاد لیسانس ریاضی از دانشگاه مازندران یکی از اعضای ثابت انجمن ادبیات داستانی بابل است. داستان مادر بزرگ با تمام ایراداتی که نویسنده به آن واقف است نمونه ی یک قصه ی خوب با عادات یک خانواده ی سنتی ایرانی و ساکن روستا است . نویسنده با پشتوانه ی تنها 2 سال نوشتن با پرداختی بکر و عمیقاً ملموس توانسته خواننده ی عجول را پای قصه ی خود نگه دارد .
جالب قضیه اینجاست که ایشان هیچ وقت قصد نویسنده شدن نداشتند اما محض رو کم کنی نقد صریح و تند من1، دوباره بعد از چند ماه به جمع ما پیوستند و این داستان را ارائه دادند.
_______________
1- داستان حمام زنانه
« بین آخر ِ دومین اتفاق و اول سومین اتفاق »
در مجلس ختم نشسته ام . جمعیت زیاد است . در بالکن خانه با نمایی بی نظیر که استاد همیشه دوست داشت نشسته ام .. یک آسمان کبود همراه با سبزی برگ درختانی که باد با شاخه ها تکانشان می داد .
مثل مادر مرده ها گریه می کنم . نفسم در نمی آید . با این سیل اشکی که روی گونه ام می ریزد خیال می کنم تا ساعاتی دیگر آرام می شوم اما نمی شوم . در این جمع تنها منم که نسبت فامیلی با استاد ندارم . برای همین کسی به فکر اینطور ناله زدن من نیست . هق هق زنان بلند می شوم و از پله های بالکن پایین می روم .. همیشه اینطور سقوط از پله ها اشکم را خشک می کند .. از حیاط می گذرم و با نگاهی به قله ، باز هوس درخت بی بی شهربانو به سرم می زند . استاد می گفت : ریشه ی این درخت هم مار دارد .. با این حال هر بار پر از حس شاعرانه و عاشقانه باز گشته ام .. دیوانگی شاید به نظر بیاید .. اما اگر نمی رفتم ؛ اگر نمی نشستم ؛ از سنگ هم ساکت تر می شدم .. استاد نمی گذاشت اینطور گریه کنم ؛ تنهایی از قله پایین بیایم . همیشه می آمد دنبالم می گفت با من ذکر بگو تا برویم پایین .
حالا تنهایی ذکر می گویم و می روم بالا .
. یا هادی المضلین
. یا واهب العطایا
. یا فاطر السماوات و الارض
قدم هایم را خیلی تنها حس می کنم ؛ شاید از اینکه دیگر استاد نیست تا پایین همراهی ام کند . تصمیم گرفتم بنشینم زیر درخت و انقدر گریه کنم تا چشم ها دیگر نبیند.. انقدر ضجه بزنم .. فریاد بزنم .. تا گوش ها کر شوند .. درخت بی بی شهربانوی عزیزم مثل همیشه منتظرم نیست .. همیشه باید شاخه و برگ های روی زمینش را کنار بزنم .. با یک چوب خشک بزنم روی برگ ها بلکه مارها بترسند .. سرم را می گذارم روی ریشه ی برآمده ی درخت .. برگ ها را می ریزم روی گردنم و بعد آرام آرام به استاد فکر می کنم.. مارها می رقصند .. می خزند .. همه هیس هیس کنان می خواهند بشنوند چه می گویم .. همه شان آرام آرام به من نزدیک می شوند
در یافته ام تنهایم
آنقدر تنها که قطره نیست
آنقدر تنها که برگ نیست
از آنرو که
مانند من برگی نیست
مانند من قطره ای نیست
پس دریایی نیست
درختی نیست
دریافته ام
چقدر تنهایم
نمی توانند صبر کنند تا بمیرم ؛ می پیچند دور پاهایم .. دور گردنم .. چشم هایم می سوزند ؛ نمی توانم اوج شکوه رقص شان را - وقتی میان برگ ها قیامت به پا می کنند - ببینم .. می خندم .. با انگشتانم ساقه ی برگی را می گیرم و می رقصانمش .. که آمد .. صدای قدم هایش روی برگ ها ول وله ی مارها را خواباند . چشم باز کردم .. دو تا می دیدمش و یکی .. گوشهایم را تیز کردم .. لب می جنباند اما یک چیزهای نامفهوم می شنیدم .. شاخه ها را شکست .. دستم را با قدرت عجیب ش محکم گرفت ـو با یک چرخش بلندم کرد .. کشید به سمت نمای دریا .. چیزهایی می گفت که باز هم نمی فهمیدم .. توی این گیجی انگار متوجه بود چیزی نمی فهمم .. اصلاً انگار می گفت که نشنوم ... شالش را از کمر باز کرد ؛ پهن کرد روی زمین .. اشاره به نشستن کرد. کاغذی در آورد : نیمه ای با تو است که تنها یافتی اش .. پس به جستجوی نیمه ی دوم همی گشتی اما نیافتی .. غافل از اینکه دُر یابی و از خاطر همی نرفت « ساده نیست یافتن ». پس به ایشان گفتی : یا با تنهایی بساز یا با نامأنوس ش جفت شو .. پس تنها ماند و چون در کشف درماندی ؛ ناامید رنجید و دیگر ایشان نیافتی .. پس خویشتن تنها تر یافتی ..
به چشمانش نگاه می کنم .. با انگشتان زبرش اشکم را از گونه ام پاک می کند .. تا چیزی قابل فهم نگوید نمی توانم آرام شوم .. چیزی نمی گوید .. نمی گوید تا من بمیرم .. تا از این همه انتظار کر شوم .. انگشتانم را روی لب هایش می گزارد .. آرام نمی شوم .. سرم را توی سینه اش می گیرد .. می نویسد : آنجا بَرَم تو را که شراب هم نمی برد . صبر کن!
چمباتمه می زنم و گهواره ای تاب می خورم .. سرم را کج می کنم به سمت درخت بی بی شهربانو .. با هر قدم ش می رقصد .. نزدیک که می رسد بی بی شهربانو خم می شود ؛ با دور شدنش ، قد می کشد ؛ آنقدر که دیگر شاخه هایش به زمین نمی رسد .. مارها همان موقع رفته بودند .. آفتاب روی برگ های نم دار می تابید .. بی بی شهربانو دیگر در اوج زمزمه هایم را نمی شنید. تنها تر شدم ..
نمی دانم چه مدتی اینجا نشسته ام و به دریا خیره ام .. بی بی شهربانوی ِ دلتنگ آنقدر قد کشیده که آسمان شده .. هیچ ذکری به زبانم جاری نمی شود .. استاد را صدا می زنم .. پژواک صدایم برنمی گردد .. رو به بی بی فریاد می زنم :
نمی دانم کجای قصه مُرد .. هیبتی که از قله برای کاشت گلی به فرودست رفت . از آبادی ات اگر گذر کرد ، بی نشانی ام را به یادش آور ؛ بگو : دیگر مرا نخواهد یافت.
هق هقم نمی ایستد .. به فاصله ام تا دریا خیره می شوم .. دلم حل شدن می خواهد .. میان آخر ِ دومین اتفاق و اول سومین اتفاق .
