
انار
انار دانه کردم ؛ آوردم سر خاکت . درست بالای سرت نشسته ام . صورت داغم را روی سنگ سرد تو می گذارم : « چقدر حالا بودن هایت را می خواهم » آرام می گویم بلکه دلت بلرزد .
با انگشتانم چند بار به سنگ می زنم : « آهای صاحب قبر ! »
به آسمان نگاه می کنم .. به درخت های محوطه .. به گنجشکی که یک تکه غذا برچید و رفت .. حواسم را پرت می کنم بلکه بغضم را نگه دارم ، هادی گریه ام را نبیند .. مثل آن موقع ها فقط بلدم برای تو گریه کنم .. انگشت سبّابه ام را روی اسم حکاکی شده ات می کشم ؛ از بالا تا پایین ِ قامت الف را .. بعد با خودم می خندم .. هنوز با اسمت بازی می کنم .
ظرف انار را می گذارم روی تاریخ وفات 12 تیر .. همان شب که من مُردم و تو رفتی .. یاد اصرار های شب هایی که به خوابم می آمدی می افتم: « من زنده ام لیلا » .. دست می کشی به خیسی چشمانم .. صبح که از خواب بیدار می شدم ؛ خیسی روی بالش را می مکیدم .. آخر تو دست رسانده بودی به اشک هام ..
نشسته ام و سرمای سنگ قبرت تنم را می لرزاند . . شاید انقدر مرده باشی که دیگر حسم نمی کنی .. انقدر سرد .. سِــر شده باشی ..
هادی که دستم را می گیرد ، تند به نگاهش نگاه می کنم .. از صاحب قبر سوال می کند .. نگاهم می کند هنوز .. به شوهرت حرفاتو نمی گی ؟ .. باز سکوت می کنم که رنج بکشد .. که دیگر سوال بی جواب نپرسد .
بلند می شویم . تو همانطوری که روی قبرت نشسته بودم ، نشسته ای . می لرزی .. روی قامت لام اسم من انگشت می کشی .. می خندی .. هنوز هم با اسم من بازی می کنی .. من سوار اولین تاکسی .. تو سوار هودجی سفید ..
به پیامک فاطمه زل می زنم ؛ دیشب خواب دیده بود نشسته ایم داریم انار می خوریم .
___________
1 – بعد از هر داستانی که می نویسم این شعر زیبا را می خوانم :
اکنون می توان گفت
من او را پدید آوردم
پرستیدمش
و خود نابودش ساختم.
هر چه بود
از من بود
در من بود.
ای کاش مثل پاریس رودخانه ای هم از تهرون می گذشت تا به تلافی روزی که به قصد خوشحال کردنم خودتون رو انداختید توی آب منم همین کار رو می کردم .
...
در این دنیای نا امن ، حضور کسی مثل تو برای من یعنی امنیت کامل . چنین احساسی رو فقط در کنار دایی وایس و پدرم داشتم.1
1 – سریال مدار صفر درجه – دیالوگ سارا به حبیب- پلان ِ بعد از تشییع پدر ِ حبیب! – بعد از مرگ ِ دایی وایس!! – بعد از مرگ پدر سارا !!! – هنگام جنگ جهانی دوم !!!!– تازه ! سارا ی ِ یهودی و حبیب ِ مسلمان!!!!!!
2 – نشسته ام ! و به اتفاق فکر می کنم .. اتفاقی که همه ی داستان ها را به یک نقطه ی پایان برساند .. از آنجا هم به یک شروع پر پیچ و خم دیگر .. / گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش /
3 – با «تو» های شما کاری ندارم . اما «تو»ی این خواننده و سارا یک چیز دیگر است ...

تا حالا آرزو کردی : کاش خدا دلش تو رو بخواد ؟ شده بخوای خدا همین الآن سمیع حرفات باشه ؟ شده دلت بخواد تو رو ببینه ؟ یا یه آرزوی بزرگتر ! تو رو به خاطر نفس کشیدنت به فرشته هاش نشون بده ؟ شده یا نه ؟
بعضی وقت ها که آدم ها دچار مشکل می شن دلشون می خواد خدا کمکشون کنه . نماز می خونن، دعا می کنن، نذری می دن ... اما این روزها به یه اتفاق شگرف نزدیک می شیم؛ اتفاقی که احتیاج به اینطور در زدن ِ خونه ی خدا رو نداره ... کافیه جلوی درش بایستی؛ اونوقت خدا در رو باز می کنه، می گه : بنده ی عزیزم! چی می خوای ؟
خدمت جناب حاج آقا جویباری – مدیر مدرسه ی صدر شهرستان بابل – رفتم تا دو سوالی که برای نوشتن این مقاله ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود بپرسم . ایشون با بیان صمیمی و ساده به شرح سوال پرداختند که جا داره که از ایشون به سبب همکاری مهربانانه شون تشکر کنم ...

1 – برکات این ماه در زندگی ما چیه ؟
2 – اولین چیزی که از این سفره بر می داریم چی باید باشه ؟
3 – مهم ترین تصمیمون توی ماه رمضون چی باید باشه ؟
ü ماه رمضان حلقه ی ارتباطی بین بنده و خدا برقرار می کند :
خدا دنبال بهانه است تا بنده هاش رو به خود نزدیک کنه. می گه : این ماه رو مهمون ویژه ی من باش ! به من نزدیک شو ! – البته اگه ما عاشق خدا باشیم خدا از ما عاشق تره به قول شاعر : اگر مجنون دل شوریده ای داشت / دل لیلا از آن شوریده تر بی –
ü تنها ماه ی که به طور صریح در قرآن قید شده
ما برخلاف اهل تسنن قائل به این هستیم که لفظ قرآن هم معجزه است و الفاظ خدا بی مصلحت نیست پس خدا با عنایت لفظ « رمضان » رو آورده
ü ماه رمضان برای ماست
کشاورز دو ماه کار می کنه تا از برکت برنج این دو ماه 10 ماه روزی دریافت کنه .. 1 ماه عبادت خدایی که شایسته ی عبادت ِ برای 11 ماه آتی ..این از برکات این ماه عزیز است ..حتی نگاهتون رو یک درجه بالاتر هدایت می کنم؛ ماه رمضان ختم می شه به 3 شب قدر؛ 3 شب بیداری و عبادت، آذوقه ی 362 روز سال ... این از برکات رمضان است ... حتی این شبها باز مقدمه ای است برای عید فطر ..
اینها همه مقدمه ای است که تار دل به خدا وصل بشه ... اونوقته که دل آهنگ خوب می زنه و خدا می گه : بنده ام چی می خوای ؟
بعضی وقت ها مشکل ما اینه که این تارها وصل نیست؛ این سیم تلفن ها قطع ِ ... این خاطره رو تعریف می کنم که مطلب جا بیافته : یکی از دوستان بابت یه استدلالی از من توضیح خواست؛ یک ربع به توضیح گذشت که سوال کردم « حالا ارتباط این قضایا چی رو اثبات می کنه ؟ »سکوت پشت خطی منو متوجه در اومدن ِ پریز تلفن هنگام راه رفتنم کرد .
اینجاست که وقتی عابر بانک حوائج مون رو تو دستگاه می ذاریم می بینم حسابمون صفر ِ ... لذا وقتی خدا رو صدا می زنیم خیال می کنیم خدا صدامون رو نمی شنوه ..حالا این حساب رو باید کجا پر کرد؟ خوش به حال کسایی که چند لقمه از این سفره ی با برکت بر می دارن برای 11 ماه آتی ...
ü ما در این ماه مهمان ویژه ی خداوندیم :
مهمان ویژه ی خداییم یعنی چه ؟ از من سوال کردن : « ما که همیشه مهمون خداییم !! اگه نباشیم که زندگی متلاشی می شه!! » پرسیدم : « شده اتفاق خوشایندی برای خانواده ات بیافته ؟»
جواب داد : « 1 هفته است خونه خریدیم ..بابا هم همه رو به رستوران و کباب دعوت کرد »
پرسیدم : « خب اون شب چه فرقی با شب های گذشته داشت ؟ شما که همیشه جیره خور بابا هستی !! »
جواب داد : « اون شب کباب تو رستوران بود »
گفتم : « احسنت !ما هم توی این یک سال 1 ماه مهمون ویژه ی خداییم .. توی ماهی که نفس می کشی عبادته .. می خوابی عبادته ... قرائت قرآن ثواب ش چند برابر ِ ... سر این سفره به خدا بگو ممنونم و به مهدی فاطمه بگو من عاشقتم تو هم عاشقم باش – عاشق متناسب میل معشوق می شه تا به دستش بیاره و لذا جوون که عاشق امام زمانش شد همه چیز حل می شه –
üبهترین تصمیم
اول خودشناسی . به قول بابا طاهر :
دلا غافل ز سبحانی چه حاصل / مطیع نفس شیطانی چه حاصل
بود قدر تو افزون از ملائک / تو قدر خود نمی دانی چه حاصل
خودشناسی مقدمه ای است برای رسیدن به خدا ..باید دقت داشت که در امور دینی نباید یکدفعه شروع کرد؛ باید پله پله ..خیلی آهسته به جلو رفت تا در وجود نهفته بشه ..مسلماً شما تا کلاس اول رو نگذرونی نمی تونی تا دیپلم پیش بری ...
توی این دنیای تاریک که فاصله ی گناه و ثواب به باریکی مو شده احتیاح به چراغ داری –این چراغ در بحث اخلاق همون معلم اخلاق است که چندین بار این راه رو رفته - خدا می گه :لنهدینهم ... سُبُلنا
آیا هدایت نمی شوید و جلوتر قید می کنه « سبلنا » راههای رسیدن به خدا ..نگفته « سبیل » ..لذا خدا این وعده و داده که هر کسی تصمیم به جهاد اکبر بگیره من هدایتش می کنم ...
خوشا آنان که سودای تو دیرند / که سر پیوسته در پای تو دیرند
به دل دیرم تمنای کسانی / که اندر دل تمنای تو دیرند
به عزیزم منانه
دلم نمی خواهد اینطور شروع کنم ولی بگذار همین ابتدا بگویم همه مثل شما نیستند خانم و حتی شما آقای محترم .. همه یک چیزی شان می شود.. همه طوری از احوالات مملکتی و اجتماعی - خیلی عذر می خواهم - مردم این روزها آنقدر مایه های حرف زدن پیدا کرده اند که یادم می رود گاهی اینها هم آدمند و عقل و شعور توی جمجمه شان باشد .. نمی خواهم هدایتی فکر کنم به شیوه ی صادق خانی مثل بیاورم ولی به این شک دارم توی تنهایی ها شان هم واقعاً یک دهان نباشند با یک آلت تناسلی .. از بس خون همدیگر را خورده اند هار شده اند .. این روزها که شام ، سحر را از چشمان مان می دزد ...
آه این روزها ..
این روزها ...
حجم این همه کج فهمی بر کدام سینه تحمل کننده است ... این همه حقارت های فرهنگی که برای خودشان ساخته اند ..
دریا این موهبت آبی خداوندی .. جنگل این معجزه ی شگرف طبیعی .. تلویزیون و اینترنت و مجله و کتاب این همه ارتقا فرهنگی ..در مغز شما کجا خوابیده ... این روزها که قربت شام سحر را از چشمان مان می دزد ...
دستم را روی صورت تب کرده ام می گذارم .. می سوزم تمام این شبهایی که نشسته بودی پای تلفن که من فقط حرف بزنم .. تا از تنهایی ها و تاب نیاوردن ها ...از چگونه تحمل کردن سرزنش های الکی و بی خود... وقتی قرص های انرژی زایت می شود همان چند نوشته ای که لا به لای جزوه هایت نوشته ام .. بعد زنگ می زنی که با گریه برای خودت خواندی .. تحمل این همه را ندارم .. تحمل ساکت نشستن و به تماشا نشستن ..
و حالا که چند روزی شده که به من گفتی .. ناهید انقدر اسم تو را با خودم می آورم که احساس می کنم خدا از من قهرش می گیرد .. تو الهه ی تنهایی های منی و من خدای تو .. من ضمیر داستانهای سیستانی تو ام و تو ضمیر شادی های پنهانی من .. بیا برای هم در این شام حافظ بخوانیم : مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد .. هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آمد ..
این روزها که قربت شام سحر را از چشمان مان می دزد ایستادیم به دو رکعت نماز برای ظهور تو ای منجی !
تو كه رفتي ديگر دلم برايت تنگ نشد . پشيمان شدم چرا از آن بالا افتادم پايين كه بعد … اين سنگ هاي زير پايم به تكاني بند شده اند . مي دانم دست هاي توست كه هواييشان كرده وگرنه آنها كه به تنهايي خو كرده اند . مثل قبل از افتادنم .
باشد با اين چنگك سه دندانه راه مي روم . باد كه مي وزد توي كوه تو چند بار هلهله مي كني . تماشايي شدم نه ! اگر نبودم كه تو هلهله نمي كردي مثل آن شب كه باد خاك مي پراكند و تو در باد مي رقصيدي بر جنازة آتش . چنگك دو دندانه مي گيرم . سعي مي كنم ديگر به چيزي فكر نكنم . غير از خلوتگاهي كه با خود دارم . پشت اين همه بوته هاي كوچك چشم هاي توست
كه دوباره سراغم را مي گيرد .
آتش … آتش …
من كه آتش نبودم چرا آتش مي زني . چنگك را يك دندانه مي كنم …
به بالا كه مي رسم چشمانم را مي بندم . نفس عميقي مي كشم . باز آرام مي گويي آتش … آتش …
به اينجا كه زل مي زنم تو مي دوي دور من و هلهله مي كني ، مي رقصي زمزمه مي كني :
آتش … آتش
به پايين نگاه مي كنم . ياد آن روز مي افتم كه مي افتادم پاييم و فكر مي كردم عاشق نمي شوم كه بسوزم .
صدايت كه مي كنم مي ايستي و مي گويي : آتش بيارم آتش ؟!
يكدفعه تنم گر مي گيرد و تو دورم مي رقصي و باد خاك مي پراكند . مي خندي و مي رقصي ، مي خندي و مي رقصي . ابرها مي چرخند دور من و تو . اين همه راه آمده ام كه دوباره بيايي سراغم ؟! آتشم بزني ؟! اصلاً همه مي دانند كه ققنوس تنهايي آتش مي گيرد . من كه قانون شكن نيستم ولي تو در آتشِ خودت سوختي . ققنوس تنها نبود . تو با آنها بودي و آتش تعارف مي كردي .
من سيب نخوردم كه ابدي شوم . تو مار نشدي كه گولم بزني ؟!
به آسمان نگاه مي كنم . باران كه مي گيرد . چنگ مي زنم و محكم مي گيرمش و اين تويي كه دوباره به خودت آتش تعارف مي كني و مي رقصي .
فردا روز شادی ما سه نفر است .. کبری ، من و فاطمه ی عزیزم ... با لباس زیبای عروسی با یک بغل امید و آرزو، کبری را می سپاریم خانه ی بخت ..
فردا یک میهمان از آسمان دارد کبری ... پدرش برای تبریک، فرود می آید، با صد تا فرشته ...

