تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

فال حافظ - اثر ایمان ملکی - نقاشی با رنگ روغن روی بوم

روی دیوار اتاقم و روی دیوار وبلاگم

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت   توسط ناهید  | 


بوی خواب های من

پر بود از مار ؛ همه جا مار بود ؛  توی شیشه ها ی کشک که توی قفسه های فلزی پشت سر هم چیده بودند حتماً توی شیشه ها الکل بود که آنطور بی حرکت بودند و یا توی جعبه های کوچک که سه طرف آن چوب بود و یک طرف آن سیم . سیم ها به فاصله خیلی کم ، چند میلی متر از همدیگر باز بودند ، اما من خوب می دیدم مار هایی که توی آنها چمباتمه زده بودند را . از بچّگی از این خزنده لعنتی بدم می آمد اما حالا... حتی یک لانه بود با چند تا تخم مرغ ریز که یک مار دور آنها خوابیده بود . خوابیده بود ؟ نه خشک شده بود « تاکسی درمی ؟ » از خواب پریدم خیلی چرت و پرت بود مثل خط خطی هایی که هی پشت سر هم بکنی و این چیزی نباشد جز حاصل فکر های درهم و برهم تو . اما خوابهای من ؛ خوابهای من ، مثل یک رنگ مزخرف توی پالدِت ترکیب کنی و بعد هم آنقدر ازش بدت بیاید که با پالد بندازیش توی خیابان زیر پاهای ِ مَرد ، تا  له شود و بعد هم اصلاً نیایی و نگاهش هم نکنی که چه بلایی سرش آوردی ،  مثل یک قلمو بود باید حالت و جای درستش را می گرفتم تا توی بوم من شاهکار کند . از خواب که پریدم صدایی شنیدم ؛ صدای یک زن بود که صدایم می زد انگار که صدایش از خانه ی پشتی می آمد شاید هم از توی حیاط نه توی خیابان می آمد به طرف صدا می دویدم و مطمئن بودم صدای یک زن است آشنا از آن آشناهایی که آدم خوب فرصت نمی کند تا یک استکان چایی بخورد اما آن آشنا خیلی خوب می شود پسرخاله یا دختر خاله ی نداشته آدم اما من کسی را پیدا نکردم . فقط تنها چیز آشنا پالد له شده بود . ساعت 10 صبح بود معمولا این ساعت منتظر صدای زنگ بودم زنگی که برای لحظه ای از تمام مقدساتی که دور تا دور خود تنیده بودم بکند و برای یک لحظه هرزگی کنم اصلا آدم برای همین آدم است که گناه کند و ثواب را بشناسد و بین این دو حق انتخاب داشته باشد هر روز صبح همین ساعت می آمد با چند شاخه گل . انگار توی گلستان باشد تابستان تا زمستان گل هایش تمام نمی شد همان زن همسایه را می گویم همانی که توی 30 سالگی بیوه شد همانی که من می دانم بیوه است و به او نمی گویم تا هر روز صبح بیاید و برایم گل بیاورد و من توی صورت آرایش کرده اش نگاه کنم و به چشمان او زُل بزنم و او ملیحانه بخندد . من می دانم او چه می خواهد بپرسد با این حال طوری سر تکان می دهم و می گویم بفرمایید که( یعنی من نمی دانم بگو چه می خواهی ) و او از عشقش بگوید و بگوید آیا خواب دیده ام آیا توی خوابهایم او را  دیده ام اما من نمی گویم تا هر روز صبح بیاید . اما من نمی گویم تا هر روز صبح بیاید و به من گل دهد .

چشمانم را از او بر نمی دارم و می گویم: « نه » اما طوری می گویم که شاید فردا خواب ببینم شاید فردا شب شوهر مُرده اش به خوابم بیاید و بگوید که کجاست و کی می آید او که می رود دوباره بر می گردم توی اتاقم ؛ بین همان مقدسات چسبیده به من . آنها خدا نیستن ، آنها آدم های معصوم نیستن ، آدمهایی که راهنما بودند . خوابهای من که اینبار فقط مال من بودند ، نه مال همسایه پشت یا جلویی بیاید و گل دهد و یا بگویم که چه اتفاقی قرار است برای   بچّه شان بیافتد. تا جبران مافات کند ، مافاتی که هنوز مافات نشده توی تمام بوم هایم تو را می کشیدم همه ی هفته های سالت را ترسیم می کردم دختر نقاشی من در زمستان، دختر نقاشی من در پاییز ، دختر نقاشی من در بهار ، حتی روی دیوارها هم تو را می کشیدم مثل یک دایره که من مرکز آن من باشم و دور تا دور مدار بسته اش تو راستی می دانی وقتی یک نقاش تمام تصویرهایش یک شکل شود و فقط از یک نفر باشد چه اتفاقی می افتد انتظار نداشته باشی که همه ی آدم ها آرزو دارند تصویری از دختر ِ نقاشی های من داشته باشند و اگر تو هم شبها بخوابم نیایی ...

این یکی را برات تعریف نکردم خواب همان مَرد مُرده و زنش که هر روز می آمد و گل می داد . او تازه داشت می گفت که پیازش را کی بکارم که گل دهد داشت می گفت باید آخر پاییز آنها را از خاک در بیارم تحمل زمستان را ندارند .  می دانی کدام گل بود شاید تو اسمش را بدانی . از همانی که روی یک شاخه هستن از بالا تا پایین باز می شوند سرخ بود مثل همان سیبی که آدم نباید می خورد . بو نمی داد   می گفت بویش فقط مال عشقش است هر وقت که آمد همه ی آنها عطر می دهند . داشتم می گفتم که مگه عشق دارند ؟ که یکدفعه شوهرش پیدایش شد انگار که از توی مقدس من درآمده باشد . یکدفعه ظاهر شد گفت به زنم بگو که خیلی وقت است ، کِرم ها مغزم را خوردند حتی دیگر بوی گندم را هیچ پرنده ای هم نمی شنود گفت بگویم کجاست گفت بگویم که چرا اینطور قولش را شکسته زنش را میگفت اما من نمی گویم خودش هم می داند که نمی گویم و من می دانم که باز هم به خوابم می آید . راستی تو میدانی پدرت چطور مُرد . بوی گندش را تو شنیدی . شاید صحنه ی جالبی باشد، تصورش را بکن یک جمجمه که همه ی دارایی ش مغزش است آن را هم کرم ها دارند می خورند . مثل یک آدم که حافظه ی بلند مدت و کوتاه مدتش را از دست داده باشد و دفترچه یادداشتی که همه ی کارهای روزانه اش را توی آن می نوشت را گم کرده باشد . بیچاره  چه بلایی سرش می آید ؛ می شود آدم بی هویت . جمجمه ی  بی هویت . ولی من همه چیزت را می نویسم و نقاشی می کنم ؛ همانهایی که توی رویاهایم می بینم .  کلبه ات ، کلبه ی کوچکی که تنها دکورش چند تا گل خشکیده بود و آن گل سرخ نسبتا ً بزرگ که به اندازه ی ورود و خروج یک سگ جا داشت . قسمت انتهای کلبه ات آن پایین اما من می دانستم که تو سگ نداری اگر هم داشتی بعد از آن همه بار که می آوردم و می دیدمت حداقل صدایش را می شنیدم همیشه احساس بدی نسبت به آن سوراخ داشتم به طور مزخرفی استخوان گردن و کتفم می گرفت ، و  سخره ای که روی آن بیشتر ساعات ِ روزت را می گذراندی . همانی که به شکل زن برهنه در آب است . همانی که بعد از عکس یادگاری که از آن گرفتم گرانترین تابلویی بود که فروختم . روی سخره که می نشینی ، می شوی دختر تاکسی درمی شده ؛ خشک می شوی و فقط به ماهی ها نگاه می کنی که دور تو جمع می شوند و شاید هم تو آنها را صدا می زنی ! نمی دانم شاید ! شاید هم اصلا نمرده باشد ، پدرت را می گویم مثل همیشه که می رفت رفت . اما مگر می شود یک پدر بچه اش را ول کند و برود . اولین خوابی که از تو دیدم همان بود مارهایی که توی شیشه های کشک بودند همانهایی که حتما تویش الکل بود که آنطور بی حرکت بودند من از بچّگی از این خزنده ی لعنتی بدم می آمد وقتی که نگاهشان میکردم تمام تنم مور مور می شد و استخوان ِ گردن و کتفم بطور مزخرفی می گرفت اما .. اما آن مارها که توی جعبه ها ی کوچک چمباتمه زده بودند شاید می دانستن که یا توی شیشه های کشک کی روند یا هم تاکسی درمی. خیلی دلم می خواست از پدرت بپرسم که مارها را چطور تاکسیدرمی می کند

™—                                        –˜                                         –˜

باز هم ساعت 10 صبح بود و باز هم زن همسایه آمده بود . این دفعه وقتی داشتم به صورت آرایش کرده اش نگاه می کردم یکدفعه همه جا سیاه شد . واقعیت بود و او داشت حرف می زد . اما من نمیتوانستم ببینم . چشمانم را بستم ولی صورت آرایش کرده اش هی توی مغزم تکرار می شد و صدای شوهرش را می شنیدم مثل همان باری که از توی بوم مقدس من بیرون آمده بود داشت هی پشت سر هم می گفت چرا اینطور قولش را شکست . حرف هایش مثل پاندول توی سرم به این طرف و آن طرف می رفت و به جای اینکه به دو تا چکشی های ساعت بخورد به مغزم می خورد شده بود مثل همان صخره اما به جای ماهی ها مردها به او تـُک می زدند از همان شب دیگر از زنها بدم آمد از همه ی آنهایی که اگر مردشان می رفت لابد آرایش می کردند و می رفتند پی هرزگی .آنقدر تصویرش توی مغزم تکرار می شد که احساس کردم کِرم ها دارند مغزم را می خورند و برای اینکه این کار را نکنند دستم را آوردم جلوی صورتم و محکم کشیدم کنار که خورد به صورت زن . وقتی که او جیغ کشید همه ی آن لعنتی ها از مغزم پریدن و دوباره چشمانم را باز کردم آنقدر ازش بدم آمد که فوراً همه چیز را به او گفتم که خیلی وقت است دیگر بوی گندش را حتی هیچ پرنده ای هم نمی شنود . زن داشت مات و مبهوت به من نگاه می کرد و اشک می ریخت و من گفتم که شوهرش گفته که چرا اینطور قولش را شکسته وقتی این را گفتم او رفت ، وقتی رفت پالدم را برداشتم و روی تمام صورت های تو سیبیل گذاشتم . شکل های مختلف سیبیل را برایت تصور کردم می خواستم زنانگی ات برایم پاک شود اما مگر می شد آدم توی اتاقی زندگی کند که همه ی مقدساتش جنسیت اشتباه داشته باشند . ولی تو دست بردار نبودی همان شب به خوابم آمدی روی همان سخره نشسته بودی به من گفتی : « می خواهی پرواز کنی ؟ »

و من گفتم : « می خواهم »

یکدفعه احساس لذّت عجیبی تمام وجودم را گرفت مثل وقتا یی که در اوج آرامش هستی در آغوش یک چیزی شبیه مادر شاید هم نه . امّا این جسمی بود که داشتم . وقتی توی آب تصویر خودم را دیدم ، دو بال از توی استخوان کتفم در آمده بود و حس  می کردم یکی از بالا دارد آن را می کشد و آنها دارند قوس می آیند به آسمان که نگاه کردم آنها حرکت کردند از بالا به پایین باد خنکی به صورتم می خورد صدایی داشت شبیه بال زدن کبوتر زیر پایم خالی شد انگار که مغز کرم خورده ی من فرمان میگرفتن. مثل یک سیم که به آنها وصل شده باشد . اوج که گرفتم از صدای بالهایم کیف می کردم انگار این میوه ای بود که خداوند فقط به من داده باشد شکر کردم .

الحمدلله رب العالمین و این ذکر را کسی توی سرم تکرار می کرد و من هم زیر لب از من رسیدی که آیا میخواهم با پرنده ها پرواز کنم ؟ مثل ماهی های توی دریا !

و گفتم :«می خواهم »

وقتی حرف می زدی از صدای تو لذت می بردم و این لطیف تر از باد خنکی بود که به صورتم می خورد . به یک درخت بلند رسیدیم و تو گفتی این درخت توی عالم واقعیت است و همه ی پرنده ها الآن بیدارند ولی تو خوابی .

نفهمیدم ! انگار از توی ریشه های درخت می آمدیم بیرون . من حتی تارهای کشنده ی آن را می دیدم مثل دانه لوبیا از خاک زدیم بیرون . دراز می شویم . صدای جیک جیک گنجشک ها از پایین ترین شاخه شروع شد ، تا آخرین شاخه هم ادامه داشت که یکدفعه همه ی آنها ما را دیدند با هم پرواز کردیم همه ی گنجشک ها با هم مثل یویویی که دوباره توی دستت بر می گشت به یک نقطه جمع می شدیم و یکدفعه پخش می شدیم تا اینکه به آب رسیدیم و تو فقط به ما اشاره کردی که برو . و من رفتم و تو تنها آن بالا ماندی . به گنجشکها نگاه می کرد که داشتن دوباره برمی گشتن . نگاهت که کردم تصویر ِتو هی پشت سر هم توی مغزم تکرار می شد و من کلبه ات را دیدم ؛ شب بود و یکدفعه دو تا مرد هرزه به کلبه ات ریختن . آنقدر مست بودند که هر بلایی که فکرش را بکنم سرت بیاورند . تمام وجودم می لرزید مثل تو که ترسیدی و از خواب پریدی و کمک می خواستی . انگار صدای جیغ تو از توی اتاق من باشد خوب می شنیدم . چقدر بد است که آدم فقط یک تماشاچی باشد که کاری هم از دستش برنیاید که بکند . مردهای هرزه از جیغ تو مست تر می شوند . دستانشان را باز کردند و به این طرف و آن طرف تلوتلو می خوردند . بوی گندشان داشت ما را خفه می کرد . سعی می کردند جلویت را بگیرند مثل یک مرغ که دلت می خواهد جلویش را بگیری تا نرود و غذای خوشمزه ای برای شام یا ناهارت باشد . ولی آن موقع شب وقت هیچ وعده ی غذایی نبود . یکدفعه صدایی آمد که احساس آرامش کردم . نمی دانم چرا . اما حس خوبی بود مثل حس امنیت . توهم انگار جیغت خشک شده باشد. مثل همان مار توی لانه شده بودی ؛ نه ، مثل تخم مرغ ها که مار از آنها محافظت می کرد . از دیواره ی سوراخ کلبه ات حیوانی وارد شد. خدایا چقدر دلم می خواست بیدار شوم بگویم مثل زغال ِ توی آتش می سوخت . فریاد زدم از ترس فریاد زدم و از خواب پریدم آنقدر آب خورده ام که تا صبح معده ام داشت می ترکید . اما دیگر خیالم راحت شده بود و مطمئن شدم که تو باکره هستی و حالا توی بوم هایم تو مقدس شده ای در غیر این صورت معلوم نبود چه بلایی سرت می آمد و من هم از تو بدم می آمد مثل همان زن همسایه که هر روز می آمد و گل می داد.

یک بار شنیدم که یکی گفت اگر از چیزی می ترسید سعی کنید با آن ارتباط برقرار کنید تا ترس ِتان بریزد . تا قبل از آن روز فکر می کردم که این احمقانه ترین مطلبی است که می توانستم بشنوم اما حالا به وضوح دیدم . مثل یک عروسک پلاستیکی بود زرد و قشنگ . آنقدر بدنش نرم بود که دلت می خواست نوازشش کنی . چشمانم آنقدر درشت بودند که سوای آن اندام ِ درازش فکر کنی آنقدر حرف برای گفتن دارد که می تواند مثل یک آدم بنشیند مقابل تو شروع کند به حرف زدن . من فقط مارهای زنگی را از بقیه ی مارها تشخیص می دادم آنهم به خاطر صدایی بود که از دُمشان در می آوردند . اما تو که به خاطر پدرت که یک شکارچی ماهر بود همه ی آنها را می شناختی برای همین هم آنها را خشک می کرد تا بفروشد .

به گمانم اسمش پِیتون بود ! نه ؟! پیتون زرد ؟ اما اینجا چه کار می کرد . از آن حیوانهایی بود که آدم با یک بار دیدن اسمش را به خاطر  می سپارد . می گفتی پدرت آن را برایت آورد . سفر زیاد می رفت . شاید آن هم توی یکی از سفرهایش گرفته بود .

او را به تو داد ، وقتی فهمید می توانی از خودت حفاظت کنی و رفت بعدها یکی از دوستانش برایت خبر آورد که مُرد . پیتون هم مثل تخم مرغ هایش از تو حفاظت می کرد . می گفتی وقتی به چشمانش نگاه می کنم هیچوقت فکر نمی کنم که او می تواند با یک جهش مرا بخورد. یک جوری حس امنیت بین ما برقرار می شود و تو گفتی یک روز آنرا آزاد می کنی . می بریش به همانجا که بود . همان روزی که دیگر از توی بوم های من در آمده باشی بیرون .

 

وقتی که از خواب بیدار شدم ساعت 11 صبح بود . پرده ها را کنار زدم پنجره را باز کردم . باریکه ی نوری از میان ابرها به سوی اتاقم می تابید و من شروع کردم به پاک کردن همه ی آن سیبیل هایی که برایت گذاشته بودم و حالا مطمئنم هیچ مقدساتی جنسیت اشتباه ندارند و من خوب صدای گنجشک ها را می شنیدم که از درخت بلندی می آمدند §

فاطمه محمدیان

بابلسر- اردیبهشت 84

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

N آقا ! سردته ؟ گفتم که این پل سست ِ ! حالا من این ور پل و تو هم افتادی تو آب ..

Oساکت نمی شود که بگویم دوستش دارم .. خیلی 1

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صحبت نویسنده با نویسنده :

نشسته ام روی صندلی و سرم را تکیه دادم روی میز .. و به این دیالوگ فکر می کنم :

گریه ام می گیرد .. برای تمام داستانهایی که نوشته ام و حالا مو به مو برای خودم اتفاق می افتد .. از این بازی مسخره دست می کشم .. مخصوصاً از داستان «بازی» دوست نویسنده ام ... حتما این طرف ها پیدایش می شود ... حتماً ... دلم نمی خواهد حتی یک داستان دیگر از این بشر بخوانم ... بازی تمام شده .. بروید خانه های تان

ـــــــــــــــــــــــــ

1. گریز دوست داشتنی به مونولوگ ِ داستان دوست داشتنی ام « بعد از سلام »

2. از صبح هر چه از این بازی مانده بود را نوشتم تا برای داستانهای بعدی مایه های جدید تری بیاورم .. شاید اینبار ماهو بپرد وسط حرف هایم که : « ای خانم خیلی وقت است که روهنا آمده ناهار پیش ما بیا .. » جنینی که حالا متولد شده دو تا دندان هم در آورده باشد .. درست شوم مصداق داستان « رد انگشت یک سایه » ..دلم برای فکرهای مرده تنگ می شود ولی باید زندگی کنم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت   توسط ناهید 


- : گفته بودی شب تمام شده است.. خودم را که کشان کشان می رسانم به نگاهت، تازه خوابت می برد؛ بی رحم شدی تو !

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت   توسط ناهید 


- : وقتی زل می زنم به قدم هایت، یعنی راه می افتیم که به انتها برسیم.. چرا  کوتاهتر می شوند؟ که زمان را بیشتر کنند؟!! مگر نمی دانی آخر ِ همه ی چیزهای زمینی زوال است ؟

من بارانی روشنم را پوشیده ام. حالا تو چتر نیاور که : زیر باران باید رفت .. دوست را زیر باران باید دید..

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت   توسط ناهید 


 

تکه های مرا برای پیدا شدن به شکسته های خود بچسبان .. برای پیدا کردن من خودت را جستجو کن .. من میان شکسته های تو هستم و تو میان شکسته های من ... نزدیکیم .. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت   توسط ناهید 


 

 

بگذار همین ابتدا سلام کنم به تو 

سلام

سلام

 

 

 

m برای نوشتنم یک نگاه تازه آوردم...

 

 

 

نشسته ام . نگاه اجتماعی و فلسفی ام را روی طاقچه گذاشته ام ... شب ِ خیره بودن به همان ستاره ی چشمک زن به سر آمده ... ستاره ای که همیشه از قاب پنجره ام خودش را کشان کشان می رساند در راستای نگاهم ... درست و درمان که معلوم می شود دیگر نمی دانم کی خوابم می برد ..

 

این را گفتم که بدانید خواب بوده ام ... خواب سنگین .. بهار حوالی من تازه رسیده ... کی کجا یادش رفته که ... اصلا فصل های خوش از بس که خوش اند یادشان می رود به آدم سر بزنند ..(من از این فراموشی ها ناراحت نمی شوم . این یعنی بهار هر جا رفته می خندد ، شاد است ) هیچ فصلی مثل پاییز نمی شود و زمستان ... همه شان در عین سردی و بی رحمی همیشه توی دلم هستند  ...

 

در اولین روز بهارِ عمرم  به آبگیر روستای بابلسر رفتم ... آنجا نمی دانم آب، آیینه ی آسمان بود یا آسمان، آینه ی آب ..فقط می دانم که هر کدام که آینه بودند دروغ نمی بافتند . نمی دانم در این همه سکوت دلچسب شان پرواز ملس پرستوها و بیرون جَستن ماهی های مست از چه بود ؟  از این مغازله چه می شنیدند؟ .. من بودم و فاطمه ی عزیزم و یاد یک دوست خوب ..  

 

ساعت به غروب رسید . میان آسمان و زمین.

حس خوش دوست داشتن را در این میانه یافتم . دوست داشتن مَردم .. فاطمه ... گربه ی ترسوی آبگیر .. اُردک های مست خیس از آب آبگیر ... ( هوس کرده بودم اردک شوم و فراغ بال مشغول خشک کردن پرهام... هوس کرده بودم قورباغه شوم ... غب غب باد کنم و غور غور کنم ... دلم بیشتر می خواست ماهی مست آبگیر باشم .. و جای تک تک خوشه های طلایی طارم برنج بایستم و زل بزنم به این بی نهایت زیبایی ... )

 

دوباره شب به ساعتم رسید .. دیدید! من برای رساندن شب به ساعتم وقت می دهم ... شب .. این شب های پر از معنای زندگی .. ( در عالم بچگی خیال می کردم آدم باید مثل شب ببیند. بدی های یکی را بگذارد توی شب و خوبی ها را توی روشنایی ... خیال می کردم مَردم بد نیستند این فکر غلط شان است که آنها را بد جلوه می دهد ... اما بی خبر که اینها مثل بچگی من ساده نبودند ..خیلی ها می دانستند که چطور کسی را باید چلاند که نتواند نفس بکشد.. خیلی ها وقیح تر از این حرف ها متد خاص خودشان را به رخ هم می کشند .. دنیایِ پَستی شده؟ .. یا پَست ش کردند ؟)

 

صبح به وقت همیشگی رسید که صبحانه ام را بدهد .. به هیچ کتاب و کلمه ای وقت نمی دادم .. من باید مال خودم باشم .. مادر شدم . مادر جوجه اردک های مامانی ... انداختن شان توی تشت  و آب بازی مبتدیانه .. جیک جیک کردنشان  ... لم دادنشان مثل آدمیزاد ها زیر سایه ی فلفل سبزهای باغچه و گاه گاه پریدن شان برای چیدن برگهایش .. نوک قاشقی شان را فرو کردن توی ظرف غذای شان .. نمی دانید چه اشتهایی از آدم باز می کنند دیدن غذا خوردن آنها ... (دل خونم کردند ؛ یک دانه پر در نیآوردند ... همین روزها ست که بگذارم شان پرورشگاه ... )

 

ظهر به وقت دوستی رسید ... به امامزاده ابراهیم بابلسر ...رسیدن مان بعد از یک سال به دوست. وفات به سال 1333 هجری شمسی ... شُستن  سنگ قبر و خواندن انعام به روح خورشید بیگم رجب نسب ... زیر سایه ی سرو ... چند قدم آن طرف تر دیدن شانه به سر ... فاطمه می گوید دیدن شانه به سر نشانه ی خبر خوش است .. راست می گوید ؟

 

یک بغلی شراب است اینجا .. از خوشی سرشار  مست!..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط ناهید  |