از آسمان تا زمین ؛ در این ناگزیر ِ عمر ؛ رفته ام و بازگشته ام . در این میان ، اسماعیل کوچکم را نوید داده ام : « در این مروه سرابی نیست » من به اغواگری نام تو در آوای گوش خراش هُرین فریاد زده ام ؛ به سودای لایزالی حق ِ تو رقصیده ام ؛ تمکین نکردم ، تکیه ندادم . بی پروا این ناگزیر را ثانیه به ثانیه زیسته ام.
هبوط کردی . در من غمی ؛ در تو نیازی به ناز . به قرار رسیده بودم ، خفته بودم . سر به زانوی تو . دست که به صورت آفتاب سوخته ام کشیدی گفتم : « و مرگ لذتی داشت که برای همیشه احساس کردم زندگی چیزی کم دارد »
خندیدی : « مرگ !!! تنها در آغوش من خفته ای »
از این همه بی خبری به خروش آمدم . از قلب تو تا قلب اسماعیلی ام . مرا تاب از آغوش راندن تو نبود . عــــــــــــــروج کردی ...
و من در این مروه ی هزیانی خسته و بریده و خواب آلود به آیه های تکفیر هُرین خاموش ماندم . دیگر به مردن اسماعیلم نمانده بود چون دیگر امیدی به زنده ماندن نبود .
خواب بودم یا بیدار ، سراب بود یا حقیقت . زیر درخت ممنوعه نشاندی ام .
: « خدا ! باز به کدام زمین هبوط می کنم . این چه سودایی است ؟»
: « مالک منم . منم که می بخشم و باز پس می گیرم . تو به کدام حق بر من می تازی ؟ »
تنها میوه را چیدم و گاز زدم . به قلب اسماعیلی ام جان دمیده بود ...
______________________
در این مروه چشمه ای جوشید . من با نفسش وضو گرفتم ، به قضای آن همه تکفیر. بر این چشمه زوال مباد .
آمین
پنج سال عاشق زیباترین دختر شهر بود . روز خواستگاری فهمید او کلفت خانه ی حاج آقاست .
نویسنده : کبری عسگردون
باران
صدای گریه ی مردان سکوت
وقتی رو بر می گردانند
کوه
چشم هایش ذوب می شود
...
و قسمت دختران طایفه
زنده به گور می شود...1
« My Love »
1- مـی خواهم آن بالا آویزان شوم . دوست دارم این را ندانی تا بعد .
2- گریه کردم . اشک ها و کاغذی را پیش دوستم گذاشتم . همانی که به قول خودت همیشه چهار زانو روی میز نشسته . می دانم بالاخره می آیی و حتما دنبالم می گردی . برای همین می روم آن بالا و آویزان می شوم تا مرا زودتر پیدا کنی . از این به بعد دوستم برنامه ریزی شده تا اعمال و افکارمان را در حافظه ی محدودی از من و حافظه ی نامحدودی از تو برای این بچه که تازه دو تا دندان درآورده بنویسد.
3- آفتاب از هوا کش اتاق ذره ذره به من می تابد . دیوار ها پر از خطوط درهم و برهمی که اگر کمی دقت کنی می توانی از آنها شکل بسازی و میزی که کنارم برق می زد . رویش دو تا تاس ، یک کاغذ معمایی ، گوشی از آن گوشی هایی که فقط صدای قلبت را می شنوی ، یک بچه که تازه دو تا دندان در آورده و یک دوست قدیمی که روی میز چهار زانو نشسته . واین مدام اطلاعات مربوط به زندگی من برای توست که چیزی از من نمی دانی .
4- از اینکه مثل همیشه فکر نکرده و بی خیال بیایی این بالا ، پیکر بی جانم را تکان می دهد ، نای حرکت ندارد دستهای من . شاید اگر تو هم بودی دستهایت مثل من فلج می شد . دستم هنوز از سیلی که میخواهد به تو بزند ، می لرزد .
5- اوایل که مورچه ها لابه لای تار موهام می لولیدند ؛ قدم هاشان قلقلکم می داد ؛ دلم خوش بود نای خندیدن نداشتم ، حداقل می خواستم بخندم . حالا که گازم می گیرند می گویم ، حیف آن همه دانه که به پای شما مورچه های نمک نشناس ریختم .
6- نمی دانم چند وقت گذشته ولی خودم را سر گرم می کنم تا فکر و خیال نکنم . راستی می دانی؟! مردهایی که تو بهشان سلام می کنی چقدر خوشبختند
7- بیکاری این بالا و دلتنگی ندیدنت مجابم می کند روی کنده کاری های دیوار ، دنبال عکس تو بگردم . البته فقط نصف صورتشان مثل تو می شود . لج بازی نمی کنم . تو آن قدر زشت نبودی . قشنگ هم نبودی ، آخر دو تا دونه زلف روی پیشانی که نشد تیپ . می خواستم افشون باشی مثل من ، از خاطرم نروی ، مثل تو .
8- هنوز هم شانس روزانه ات را با انداختن تاس روی میز امتحان می کنی ؟! خاطرم هست 6 که می آمد یکی به عنوان جایزه می انداختی . رفتارت را که می دیدم ، یاد ِ کولی هایِ فالگیر می افتادم . قیافه ات را با لباس های آنها تصور می کردم و یواشکی می خندیدم ! اگر تو عکس مرا می دیدی با انگشت روی آینه لک می انداختی . آن وقت من مثل زنها داد می زدم ؛ ادای وسواسی ها را در می آوردم . برای ایمانت به دوست داشتنم زنت هم می شدم .
9- error- حافظه ی مرد Y پایان یافت . Save fs $ - فایل fs $ را بر روی دیسک ذخیره می کنم . Cont – در صورت توقف برنامه و در صورت برقراری شرایط سبب ادامه ی اجرای برنامه خواهد شد.
10- حافظه ی زن x فعال شد .
11- روی کاغذ عکس دزد دریایی کشیده و رویش نوشته :" کاغذ معمایی " یک سری خطوط و یک عالمه فلش و جاده که انحراف داشت و با یک علامت مخصوص به من فهماندی که این راه ها انحرافی است . می دانستی IQ من تعریفی ندارد ؛ می دانستم که می خواهی مسخره ام کنی .
12- تلفن زنگ می خورد . می خواهم که بردارم ، چشمم می خورد به گوشی تو . با این حال تلفن را بر می دارم . اما هیچ صدایی نمی شنوم ، حتی صدای فوت خودم را توی گوشی. دقت که می کنم عیب از کجاست ؟ می بینم دو شاخه از پریز درآمده . گوشی ِ تو را بر می دارم همانی که دو سه ساعت می نشستی و به آنچه از آن شنیده می شد گوش می دادی . بلند گوی گردالی آن را روی قلبم می گذارم صدای تو را می شنوم .
13- نمی دانم چه مدت گذشته که به حرف هاش گوش می دادم . درد عجیبی از انگشتانم لذت شنیدن از گوشی ات را عذاب می کند . نگاهم می رود به این بچه که دو تا دندان درآورده . ناخن را با سر انگشتانم جویده . خون دور لبش به وحشتم می اندازد . بهم زل زده . از حمله ی احتمالی اش می ترسم و چهارپایه را می زنم توی سرش .
14- صفحه ی دوستت را روشن است و برنامه ی My Love فعال . دنبال اطلاعات زندگی توام .Back می زنم تا صفحه ی اول . نوشته " می خواهم آن بالا آویزان شوم . دوست دارم این را ندانی تا بعد..." دلم جویدن سر انگشتانم را می خواهد .. چقدر لذت داشت این بچه ی تازه دندان درآورده ناخن های مرا می جوید و من درد می کشیدم .
15- می خواهم بیایم پیش تو . اصلا توی ذهنم حرف نزن . امـ مـ م ... چهار پایه کجاست ؟
16- دوست ِ تو که روی میز نشسته بدجوری تمام مدت به من زل زده ، نگاهم را از او می گیرم . زیر پاهای خودم و تو را برانداز می کنم . چشمم می خورد به این بچه که از بند نافش پایین می رود . زیر چشمی نگاهت می کنم ... دستان تو از بی خیالی من می لرزد .
______________________________
پ ن 1- قسمتی از شعر خودم (سال 81)
پ ن 2- اینکه بعد از مدت ها این داستان – که در خزه منتشر شده بود و به درخواست خودم حذف گردید – دوباره مورد توجه یکی از اصحاب خزه قرار گرفته متعجبم کرد . با این حال بهانه ای شد بر آن شوم نسخه ی اصلاح شده اش را در وبلاگم بگذارم .
پ ن 3- تا تو بودی بهار پیدا بود ؛ امام عزیز !!!
*: مشتت ـو وا کن !
#: نُچ
*: بازش کن
#: نُچ
*: خب بازش نکن ! حیف شد . می خواستم یه چیزی بهت بدم ...
#: چی ؟
*: حالا من نُچ .
#: بگو چی ؟
*: دیگه تموم شد .
#: بیا ! مشتم ـو باز کردم .
*: الان فایده ای نداره !
#: آخه چرا ؟
*: واسه چی همون اول مشتت رو وا نکردی ؟
#: آخه دلم نمی خواست ! شبیه آدمها گفتی !
*: مگه آدم بودن بد ِ
#: این زمینی ها رو میگم
*: امان از دست واژه بازی های تو . خب بگو چی جوری باید بهت می گفتم .
#: اول دستم ـو می گرفتی . بعد دونه دونه انگشتام ـو وا می کردی بعد می خندیدی و می گفتی آسمون رو نگاه کن . بعدش اون کبوترچاهی رو می ذاشتی تو دستم . اونوقت من قبل از اینکه به کبوتر نگاه کنم تو رو نگاه می کردم از ذوق . بعد یه چیز ، آروم تو گوش ت زمزمه می کردم. بعدش من پاهای کفترچاهی رو می گرفتم و بهش می گفتم دیگه تو هیچ چاهی نشینیا !! بعد بالهاش رو بهش یادآوری می کردم ، اینا مال آسمونن ؛ دینش رو ادا کن ..
*: چی تو گوشم می گفتی ؟
#: حالا من نُچ !!
*: حالا کی بهت گفت من واست کبوترچاهی آوردم ؟
#: درش بیار از تو جیبت . خفه شد بدبخت ! بسکه دست و پا زد !
*: غیر آدما چی دارن که ...
#: اونا واسه گفتن ، مثل حالای من و تو احتیاج به واژه ندارن . کلمه ها از چشم ها متولد می شن . مثل چشمای من ! تو همه چیز و می تونی از توش بخونی .. مثل چشمای تو!
*: تو چشمای من چیه ؟
#: خب ! اینو تو جواب چشم من بخون
وسط دعوای بچگانه مون خدا دستش ـو آورد رو پیشونی جفتمون . بعد انگشت اشاره اش و نازک و نرم از چشمامون رد کرد . بعد به بینی رسید . به لبهامون که رسید همه ی انگشتاش رو حس کردیم . بعد دیدیم تو خیابون همین شهر داریم دوش به دوش خدا راه می ریم . زیر شکوفه های بهار نارنج .
