تبليغاتX
آری ! آغاز است به پایان نیاندیشم

 

 

به تماشای گذرهای اجباری که برای خودم مقرر کرده بودم سوختم و حاضر نشدم باز کسی را به خوردن این جام شکسته همراه کنم . لب سوخته و زخمی  از وجود هیچ بر هیچ چرا ؟

 

شب با این همه سایه های خیالی و آرامشی مثل نشستن در یک مغاک تیره و سر فرو بردن به درون و بعد بازی کردن با ریشه ی درختی که مدت هاست خانگی جان من است ...

 

نسیان درد بی نشانی است که به دیروز پرده آویخته و به فردا نیز . من میان دو پرده همواره زیسته ام . چنگ می زنم و هیچ نمی یابم جز تیرگی اینجا . پس بدون کوچکترین تلاشی در این زهدان می مانم .

 

یاد ندارم فریاد زده یا بر آشفته باشم که سراسیمه خدایگان مهربانی به کمک بشتابند ، دستی از من بگیرند ، نوازشی حتی ، یا بوسه از پیشانی .. من! مغرور تشییع می شوم  .

 

مگر نه این است که همیشه بر همه انزوا گزیده ام ! مگر نه اینکه همواره در انتها و آغاز زیسته ام ! من کسی را صدا زده ام؟ خدا با آن همه عظمتش دست زیر چانه منتظر است لب باز کنم : « پس کی این شام را سحر می رسد ؟ » پس چرا مرا از من می دزدند ؟ چرا هی دست می رسانند به شب ی که خو کرده ام : « پر کن پیاله را »

از من هی فریاد: این جام ها که در پی هم می شود تهی/ دریای آتش است که ریزم به کار خویش!

 

دیری است که دزدیده شده ام . دیری است که هیچ خبر از خویشتن نیست . بیهوده است گشتن ! بیهوده است به خاطر آوردن و تماشا کردن گذرهای اجباری1 . که سوختن است ...

 

در اندوه همان باران برگم /نمی بارم که بنویسی بهارم

___________________

 

***) محتسب در کوچه مستی را بدید . گفت مستی از چه داری ؟ مست چون محتسب را بی خبر از اسرار الهی می دانست گفت : آن خمره

محتسب گفت : هیچ در آن نیست . گفتش : در کنار هیچ ، شرابی است که من از آن مستم . گفت : بگو « آه » تا دریابم مستی تو  از چیست .مست گفت : هو  هو . محتسب گفتش : من می گویم بگو آه تو هو هو می کنی . گفتش : مست سرمست است ـو آه از غم است ( غین غم تنگ است و میم ش تنگ تر ) هو هوی من به جهت مستی شراب است .

: «« پر کن پیاله را »»

1- از بدو طفولیت وقتی گوشت و پوست با عاطفه می آمیزد ؛ سخت می شود بریدن و چون بریدن صورت گرفت سخت است عاطفه را به پوست گوشت دیگری آمیختن .و چون ادامه یابد ملاطفت با خودت هم از دست خواهی داد . و  سخت می شوی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


خداااااا ! فکری به حال رمه های آدم کن !

یک عیسی ِ صلیب شکن دیگر

یک موسی ِ اژدها کش دیگر

یک ابراهیم شعله نشین دیگر

از ازدحام نفس های شکیبانه خسته شدم !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


مسجد کنار امامزاده

 

امامزاده

 درب امامزاده

درب مسجد کنار امامزاده

 

این امامزاده در شهر بابل واقع شده . با اینکه چشم انداز زیبایی دارد کمتر کسی با این مکان آشناست . علت اصلی این امر نبود تابلویی برای موجودیت همچین مکانی است .

از یک کوچه ی تنگ عبور می کنیم و درست در انتهای کوچه با این منظره رو به رو می شویم . اولین چیزی که مخاطب را جذب می کند این است که با یک فضای کاملا سنتی و بکر رو به رو می شود . بدو ورود یک چای خانه ی سنتی بعد  یک مسجد قدیمی ، خانه هایی با ایوان های قدیمی ، گلدان ها و چراغ های عصر قجر ...

هنوز اسم این امامزاده را نمی دانم .. دلم هم نمی خواهد بدانم - به نظرم اسم ها محدود کننده اند – همین بس اینجا بهشت است ..  برای آسوده فکر کردن .. خوشحالم که برای اینجا هیچ سر دری نصب نشده ... اینجا همیشه خلوت است ! همیشه  ...

 

 

اینجا وعده گاه من و کبری است .. یک جورهایی پکی به قلم .. بازی با نوشتن ... دو خط من دو خط کبری ... مثل زندگی کردن .. نوبتی .. از حق هم عدول نمی کند .

حق !!!

 

 

..:

...::

.....::::

که یک نگاه سرد بدرقه دارد

 

همه

 برای

   روزهای زندگی

اگرچه

       زرد ،

          سرد ،

  توطئه می کنند

 

و دابرة الواژگان شعر

دارند

برای من

به جان یک جمله می افتند :

« زندگی همین است که هست !»

±

یک سیب می افتد در یادم از یاد سهراب

±

: « دلخوشی ها کم نیست »

یاد من اگر حضور داشت

رنگ دیگری برای زندگی

برای « زندگی کردن »

انتخاب می کنم

 

اگرچه دود شهر

دوباره رنگ تازه ای

برایم التزام می کند  

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

 

 

همان موقع که تصمیم گرفت برای اولین بار دستش را بکند توی جیبش ، خودش را جمع کند . همان موقع که کنار پنجره آخرین پاره های وجود ش آب می شد . همان موقع که دلش آنقدر درد داشت که زنگ زده بود بگوید می خواهد بمیرد و من باید خفه شوم و آخ هم نگویم . همان موقع که آنقدر از درون ترکیده بود که زور می زد نفس بکشد اما نمی کشید . همان موقع که درد زائیدن ش گرفته بود که باید متولد شود از نو . همان موقع که آنقدر خندیده بودم از این مردن - که همیشه می گفت و نمی مرد - ...

« دلم گرفته دلم عجیب گرفته »

وقتی آرام می خواست بمیرد همین را  هی تکرار می کرد . حالا دل من هم گرفته . دلم عجیب گرفته . تلفن را بر می دارم . شماره را می گیرم – 0911 – تلفن م کار می کند . مگر چیز غریبی است ؟! مگر قرار است کار نکند ؟! دلم برای خودم هم گرفته است ؟!

دلشوره ی عجیبی افتاده توی دلم . دیروز جمعه بود ! چرا غروبِ حالا ، اینقدر دلم گرفته است !؟ چرا هر وقت تنهایی این طوری می افتد به جانم اشک هایم می شوند  قربانی تو .. آخر تو که نه دردی  نه زخم !!

چرا هی می خواهم برای اشک ها دلیل بیاورم ؟ چرا از وقتی زنگ زدی می خواهی بمیری دیگر نمی توانم مثل سابق بروم تو لک ؟ یادت که می آورم ... هی مسخره ام می کنی - اگر حالا بودی !-  هی می گویی :« برو صورتت رو بشور بیا » بعد خنده ام بگیرد و بعدتَرَ ک  دلم ریش شود از مردنت که چقدر سخت است ؛ چرا که تو نه دردی نه زخم !!...

کاشکی تلفن تکان بخورد . آنوقت من از حالا برایت بگویم ؛ بخندی ؛ آرام شوم ... آخر خنده ات کش دار نیست .. مستانه نیست ... شبیه من می خندی ... مقطع و با مزه ، متراکم از غم  ... وسط ش باید ببینی ام که چطور وقت خندیدنت نگاهت می کنم ؛ شاید گریه ات هم بگیرد ... مثل وقتی که بعضی کلمه ها را قورت می دهی ، می گویم : « فهمیدم » و تو انکار نمی کنی که می خواستی چیزی بگویی و نگفتی . با غرور گریه می کنم که دلت بخواهد مثل رسم قطره ها بیفتم روی گونه هایت مثل وقتی که یواشکی گریه می کنی می افتم روی گونه های تو ... آنوقت برای اینکه دیگری نفهمد همدیگر را روی صورت مان پاک کنیم ...

دلم می خواهد از توری لب پنجره ، خانه ی همسایه را دید بزنم ، بگویم: آیا چراغ تو هم روشن است ؟ تا  توی نقاشی ِ تاریک م چراغ زردِ روشن و دودی که از دودكش خانه ات بالا  می رود ، ببینم . امشب شام می خوری !

تو سکوت می کنی از این همه کنکاش ...

چشمانم را می بندم تا تو را در تاریکی « فرا جنسیتی » تصور کنم که زنانه ظرافت صورت خدا را مرمت می کند و مردانه با تحکم و غرور دلچسب زمزمه می کند :« به راستی خدای زمینیان به حقارت خدای حقیقی نیست » و هی دانه دانه اشک شوی به چشمانم که بگویم : الهی ربِّ الشرح لی صَدری و یسّرلی امری

چشمانم را بسته ام .. اما هنوز گوش به زنگم .. و با خودم تو را زمزمه می کنم و هی برایت آرامش طلب می کنم و برای خودم هم و برای آدم های حوالی من و تو ...

اشک ، از درد به سامان نرسیدن تو ، مژه هایم را می رقصاند  . کاش دستان سرد تو روی چشمانم می آمد ... هنوز به گوشی خیره ام . می دانی که نمی توانم بیدار بمانم که صبح نشود . من هنوز اسیر رویاهای تو نشده ام - یا دنیای تو کوچک است که من به این بزرگی جا نمی شوم یا دنیایت بزرگ که می ترسم گم شوم و نمی آیم ...

خنده ام می گیرد ، اما اشک ها انگار روی صورتم تار تنیده اند که پوست صورتم کش نمی آید برای خندیدن ... تو هنوز هم دلت نمی خواهد زنگ بزنی که مرده ای حتی ؟ عجیب است که هنوزم به جغرافیای خودم احاطه ندارم ؛ تو دردی یا زخم ؟ اصلا تو دردی ؟ زخمی ؟ تو دردی و زخم !!!

 

________________________

 

پانوشت 1 : یادتان باشد اگر پرنده ای نشست روی انگشت شست تان بعد توی مشت  گرفتید ش و تقلای پرواز کرد ؛ رهایش کنید و بعدتر ک خیال کنید آن پرنده ای که جلوی چشمتان دارد پرواز می کند همان است که روزی نشست روی انگشت شست تان و تقلای پرواز داشت . زنده است پرنده ؛ چون پرواز را به خاطر سپرده اید ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


غیر از یه چراغ و چند تا صندلی و یه میزشکوفه ی نارنج

عقربه های ساعت روی 12 بود . با خودم می گفتم :« می رسم بابا ! مگه چقد راهه !» ساعت به 5/12 رسید و هنوز تو ترافیک بی موقعی که هیچ وقت تو این ساعت پیش نمی اومد گیر کردم .

: من باغ فردوس م

: آقای ناصری هم نیومده

: الان بهش زنگ می زنم . وای تلفن همراه نداره که !

: میگه دست و پا گیره

: الان مگه تو چه موقعیتی هستیم ؟

ساعت رو دیگه نمی تونستم نگاه کنم . دلم هری می ریخت پایین . اگه اینبار هم به جلسه نمی رسیدم !!!

: آقا می شه اینجا پیاده شد؟

از گنجینه تا فرمانداری خیلی ها تو این ساعت داشتن پیاده و با عجله می دویدن . الان شهر ما واقعاً شهر بهار نارنج شده . زیر درخت ها تند و با عجله ولی حریصانه این همه عطر خوب رو با دوست نصف می کردم و نفس می کشیدم و می دویدم . و بعد خیال می کردم چطور می شه عطر رو برای تو فرستاد تا به اندازه ی من کیف کنی .

بعد مشامم پر شد از بوی سیگار آقایی که جلوی من داشت راه می رفت . نمی دونم چرا نتونستم ازش جلو بزنم . اینی که میگن جون آدم رو میگیره اینه. به هرحال از روبه روی هلال احمر به سمت پارک رفتم . از توی پارک تا ارشاد همیشه برام طولانیه . هیچ وقت نتونستم زود به این ساختمون برسم . همیشه با تأخیر . از پله ها بالا رفتم . اتاق ریاست . آقای جعفر زاده (رئیس ارشاد ) داشت می نشست روی صندلی که

: تق تق

: سلام

من از خجالت به کسی نگاه نکردم . سرم رو پایین کردم و یه چند تا سلام و.. نشستم رو اولین صندلی خالی . آقای جعفرزاده سلام و احوالپرسی رو شروع کرد و من باز یه عالم خجالت کشیدم . آقای ناصری گفت : بهش زنگ زدی ؟

: قبول نکرد . جاش تو این جمع خالیه . ولی نمی خوام خلوتش رو به هم بزنم . دلم می خواد با همون طرحی که درگیر ش شده و فکر میکنم کولاک می کنه تنها باشه . می خواد یه عضو عادی باشه .

: به هر حال به نفعش بود که باشه . منم بهش زنگ زدم ، ولی ...

جلسه شروع شد . حرفهایی زدیم که اگه عملی بشه بهشت میشه .1

آقای ناصری صورت جلسه رو نوشت . آیین نامه ی انجمن ادبی زیر نظر ارشاد هم خونده شد . همه چیز تقریبا منصفانه بود . تا اینکه آقای جعفرزاده پیشنهاد کرد که آیین نامه بین همه تکثیر بشه . متاسفانه یا خوشبختانه اشتباهی فرم سنجش هیئت مدیره ی سابق هم قاطی لیست تکثیر شد و شد آن چیزی که نباید می شد . البته نباید آقای جعفر زاده رو هم ردیف رئیس قبلی – کابوس و بحران انجمن ما - قرار داد .

در این فرم 5 سوال خیلی برایم جالب بود :

1-      آیا انجمن به ثبت رسیده ؟

پاسخ : اقداماتی در اداره ی کل در دست انجام است تا به ثبت برسد

توضیحات من : این انجمن 6 سالی است که راه افتاده .

2-      نحوه ی برخورد مدیریت استان با انجمن چگونه است :

پاسخ : خوب است .

توضیحات من :« خوب است »یعنی هر بار که بابت پاره ای از توضیحات به مدیریت مراجعه می کردیم پذیرایی می شدیم و بعد هر چه گفتیم و شنیدیم خود به خود نابود می شد .

3-      میزان علاقه مندی هنرمندان برای عضویت چگونه است ؟

پاسخ : متوسط

4-      نقاط ضعف و قوت در عملکرد انجمن ؟

پاسخ : عدم داشتن امکانات برای دعوت از اساتید

5-      خلاصه ای از عملکرد انجمن :

پاسخ : برپایی جلسات قصه خوانی و نقد آثار ادبی

توضیحات من : سوال 3 و 4 و 5 کاملا به هم مرتبط هستند . یادم نمی رود که آقای یدالهی ( معاونت فرهنگی ) میفرمودند : ما از خدامونه . مگه اعضا چی می خوان ؟ غیر از یه چراغ و چند تا صندلی و یه میز .

و چقدر من حرص خوردم وقتی هی می گفت این دیس بودجه؛ ما می گذاریم وسط ، این حق شماست .

 

وقتی جلسه تموم شد با خداحافظی به این فکر کردم که این خوشحالی رو چی جوری میشه نصف کرد . زنگ زدم به دوستی که خیلی جاش بین ما خالیه . داشت به یک موزیک دلچسب گوش می داد . قول میدم حتما اون آهنگ خوش رو هزار بار گوش بدم .

راستی نصف کردن شادی چقدر کیف داره .

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت1 : بهشت ! چه واژه ی دست نیافتنی ایی است « بهشت »

پانوشت2 : چقدر بد است که اسم یک نفر اینقدر طولانی باشد که مجبور شوی هزار بار تکرار کنی تا یاد بگیری و بعد موقع صدا زدنش تازه یادت بیافتد تا اسم کوچکش را نگویی محال است فامیلی اش را به یاد بیاوری .

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


شهر من آسمان زیبایی داره و زمینی سبز اما با مردمی که مرده اند و خیال می کنن دارن زندگی می کنن . نمی دونم چه اتفاقی براشون افتاده . آسمون قشنگ مونده ،زمینش سرسبز ؛ تمام دلخوشی من همین دوتا ست که همیشه زنده اند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت۱: نسبت تو با واژه های خوب چیست دوست من ؟

پانوشت ۲: هوای پاک یکی از دلخوشیهای من است

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


بگذار برگ برگ تبر را خبر کنم

با صـد  سـتاره بیابانه سر کنم

.

.

.

.

دوباره شب و زخم های زمین

دوباره من و قبر ِ بی تن همین

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


هنوز کسی مسئولیت این بمب گذاری رابه عهده نگرفته . به گزارش خبرنگار اعزامی ما طی این حادثه ، بمب گذار ، خود را در منظر عموم متلاشی کرده . طبق اظهار شاهدان ماجرا وی در آخرین لحظات این نوشته را ...

 

و پاره های تو را بر پاره های خود وصله زدم . این همه دلتنگی ها را چه به وصله از پاره های تو . با این اوصاف چقدر سخت شده تمیز دادن ما از من . اندازه ی غصه های قشنگ من شدی ! ( خوش قواره ،  غصه های من است یا تو ؟)

بگذار بخندند ! ما هم باهاشان می خندیم . عادت کرده اند که بخندند ؛ عادت دارند چیزی که توی مشتشان عرق کرده را حاشا کنند. مردم اند با ظاهر دکتر مهندسی شان ! ما هم می خندیم - کی به کیه ؟-  ما که خوب می دانیم پشت این لباسهای نو، دهان پیراهنهای پاره و سوراخ ، پنهانی محکم بسته شده . بگذار بخندیم و بگذار بخندند . خودت یادم دادی !

این مدت سکوت که قول داده بودیم به هم ننویسیم چقدر زود فراموش شد . دیدی که عرصه گاهی آنقدر تنگ می شود که اگر با قلم بین انگشتانت معاشقه راه نیاندازی ، های و هویِ خفقانِ این همه حرف توی دلت غمباد می شود .

می شود واضح تر گفت ؛ می شود چهل چراغی بزرگ نسب کرد توی اندیشه ها و نوشتن ها . اما خوب من ! من به تاریکی و سیاهی عادت کرده ام . تو بلد نیستی توی تاریکی راه بروی؟  نیا اینجا ! دلم نمی خواهد توی این سیاهی بخوری زمین . توی داستان من هی می خوری زمین ! هی زخمی می شوی . آنوقت می روی زیر روشنایی ها و عاشق می شوی . آنوقت چقدر ماه می شوی و دوست داشتنی . آنوقت که عصیان می کنی بر من ! می تازی بر من ! و ... چقدر کیف می کنم وقتی محکم می زنی توی صورتم . زنده می شوم اینطوری !

آنوقت فراموشت می کنم ... مثل این خوبی آخری ...

راستی برای این نوشته دو شمع روشن کرده ام . می توانی چشمانم را ببینی ! مژه هایم در امتداد هم با کفش پاشنه بلند تا صبح ، روی آب یک نفس رقصیده اند.

دیگر نخواه اینطور برایت چیز بنویسم .

ــــــــــــــــــــــــــ

برای نوشتن هنوز به سکوت بیشتری احتیاج دارم . برای شروع فکر می کنم خوب آغاز کرده ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  | 


 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت   توسط ناهید  |