خورشید می دزدم
فقط برای تو !
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم !
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت
آخ ... فرد ا !
راستی چرا فردا نمی شود !
این شب چقدر طول کشیده ...
چرا آفتاب نمی شود !
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته .1
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متأسفانه نام شاعر را نمی دانم .
I may have a first sentence.
–
- Work, then
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
- You said someone had to died, why?
Is that a stupid question?
- No
- I imagine my question is stupid
- Not at all
- Well?
- Someone has to die in order that the rest of us should value lift more. It's contrast.
- And who will die? Tell me.
- The poet will die the visionary.
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
Dear Leonard… to look life in the face. Always to look life… in the face. And to know it… for what it is. At lost… to know it… to love it… for what it is… and then… to put it away.
Leonard, always the years between us always the years… always…the love…always…the hours...
Love
Virginia Woolf
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Reader: I actually tried to read Richard's novel.
Mrs. Dalloway: You did?
I know, it's not easy, I know. It did take him ten years to write.
- Maybe it just takes another ten read.
It's you, isn't it?
- What is?
- In novel? Isn't it meant to be you?
- Oh, I see, yeah. Sort of… I mean, in a way. You know, Richard's a writer, that's what. He is, he uses things which actually happen.
And years ago, he and I were students, that are true, but, you know, than he changes things.
- Oh, sure.
- I don't mean in bad way. It's more like he makes them his own.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
Mrs. Dalloway to her friend (Louis waters): To fact the fact that we have lost those feeling forever.
:
:
:
I don't, I don't know what's happening, I'm sorry. I seem to be in some strange sort of mood. I'm sorry. It's…er…It's very rude of me, I seem to be unraveling. It's more like…having a presentiment; do you know what I'm saying?
- What is it?
- Oh. My God!
- do you want me to go?
- No, don't…go, don't. Don't go; explain to me why this is happening.
-
-
-
- And all that time I've held myself together, no problem.
- I know.
- One morning…in Wellfeet you were there, we were all there. I'd been sleeping with him and it was out on the back porch. He comes out behind me and he put his hand on my shoulder "Good morning, Mrs. Dalloway" from then on I've been stuck.
Stuck? –
- Yeah. With the name, I mean. And now you walk in. To see you walk in…because I never see you, look at you. And way, it doesn't matter. It was you he stayed with, it were you he lived with. I had one summer.
- I got on a train and made my way across
I felt free for the first time in years.
I felt free for the first time in years.
I felt free for the first time in years.
I felt free for the first time in years.
I felt free for the first time in years.
I felt free for the first time in years.
I felt free for the first time in years.
I felt free for the first time in years.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. Scrap of "THE HOURS"

اما چیزی که خیلی مهم است این است که : هرکس قائل به ما شدن نیست .
2=1+1 معادله ای تهی از پیچیدگی است . کلاس اول دبستان فهمیدیم 2 یعنی اتفاق سهم هر کاراکتر 1. یعنی هر یک در 2 شدن سهیم اند . اما ..
اما چیزی که خیلی مهم است این است که هر کس قائل به ما شدن نیست .
و چقدر تنها ماندیم ...![]()
ن . ا . ب

( فقط یک طرح )
تقدیم به «آری» عزیز
که سکوتش ستودنی بود
هنوز زمین شناسی درس میدهد !
سرآغاز بود نه پایان
« لالمانی گرفته است باز » با خودم آهسته می گویم . می دانم که متوجه مضمون گفته ام شده . او از نگاهم همه چیز را میخواند . خب لج بازی اش دوباره عود کرده . نمی خواهد حرف بزند . به آسمان نگاه می کنم و عبور پرندگان را نشانش میدهم . بال در می آورد از دیدن اینهمه پرنده . حالا نگاهش به آسمان قفل شده . این دختر چرا اینجوری است . اصلا در بند رعایت این همه مدت دوری نیست که گذشته . یادم می آید آخرین باری که دیدمش گفتم : « دیوانگی هم عالمی داره » بهم گفت : «مواظب حرف زدنت باش . من از این به بعد به این نرمی برخورد نمی کنم »
لج درآرم . گفتم : « دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید » و دیگر ندیدمش .
انگاری با خودش هم لج کرده بود . نمی خواست دیده شود . دلش می خواست منزوی ِ اوایل باقی بماند . از این که توی راه می دیدمش و راهش را کج می کرد لذت می بردم . سکوتش را لازم داشت . آخرین بار گفت تلاش می کند داستانی درباره ی سلام بنویسد . خنده ام گرفت . سلام را که همیشه اول من می کردم . خب خجالت و غرور باهم بود . باید اول من سلام می کردم . گاهی اوقات هم انقدر مغرور می شد که جواب هم نمی داد . خودش را به کری می زد. من عاشق کر بازی هاش بودم . برای همین دوبار هم سلام می کردم . غرورش را دوست داشتم . کارگاهی که داستان می نوشتیم اذیتش می کردم . همه ی اتفاقات چهار خط خودم را به خلاف چهار خط او می نوشتم . توی رأی دهی ِ بهترین داستان همیشه، به داستان گروهی خودمان رأی میدادم همه به ما می خندیدند. خوب بلد بود با من کنار بیاید . همتای من شده بود در لج بازی .
نگاهم میکند . « از آسمون سیر شدی؟ اینجوری بهم نگاه نکن! می ترسم از منم سیر بشی » میخندیم .
چقدر زحمت کشیدم داستانی به زیبایی بوف کور- که عاشقش بود - بنویسم . وقتی خواندمش رو به روی من نشسته بود . خندید و گفت : « دستتان درد نکند . نسخه ی خلاصه شده ی بوف کور را هم شنیدیم » و همه خندیدند . دلم می خواست ... حرص خوردم اینطور مرا مزحکه ی بچه ها کرده بود .
« هنوز می نویسی ؟»
میخندد و سر را به نشان آری تکان می دهد .
« چیزی زبونت رو بسته ؟ لال شدی ؟ نمی خوای حرفی بزنی ؟ دیوونه ! »
سرش را به اطراف تکان می دهد و می خندد .
« چرا انقدر می خندی دختر ؟»
چشم غره می رود .
« اصلا به من چه ؟ »
بعد پاهایم را روی هم می اندازم . یک عالمه فحش آبدار به زبانم جاری می شود که همه اش را می شنود . دلم خنک نشده . هنوز هم توی حرص در آوردن اول است . دستی به موهایم می کشم . و دوباره نگاهش میکنم . قسمت هایی از داستانم که بدش می آید می خوانم : کلید را در قفل می چرخانم . باز تنها آنجا نشسته . غمگین در خود فرو رفته. در آغوش کشیدنش فقط زمانی گناه نیست که مُرده. کی میمیری بانو .
باز تلخ می خندد و سنگین به زمین نگاه می کند .
هنگ کردی ها ! لو نمیدی ؟
*
« با خودم تا انتها می روم و لحظه ای به عقب نگاه نمی کنم » هزار بار این چند قدم که ازش دور شدم با خودم زمزمه می کنم . می بینم باز دارد چیز می نویسد این دختر .
دو استکان چای سفارش می دهم . بر میگردم . هیچ کس روی نیمکت نیست . پاره ای روی نیمکت : دردی نیست اما تو هنوز برای گفتنی های من کوچکی متقلب بوف کور !
و دو نقطه انتهای کاغذ . برایم معنی نداشت ...
پانوشت : تا وقتی این بانو حرف نزند طرحش همین داستانی هست که هست.
هیس ! اینجا داستانی روییده بود که سوزاندمش . هیس !
مجموعه ی اشعار آقای محمد علی بهمنی در مجموعه ای به نام « شاعر شنیدنی است » توسط نشر دارینوش در سال 1381 جمع و منتشر شده.
صداقت شاعر ستودنی است . شعر نه غلو است نه پند آموز . درد های شاعر است بی کم و کاست اما جدا از خواننده نیست . درد های مشترک انسانی است . هر خواننده ای را جذب میکند . شاعر دریا دیدمش و دریا دل . من که از لطافت شاعر در باطن لذت بردم شما چطور ؟
((دیوار ))
حـرفی برای گفتن اگر بود
دیوار ها
سکوت نمی کردند
▫
دیوار!
ای قامت بلند !
آیا زبان آجری تو
در بندبند سیمان محصور مانده است؟
یا روزگار جایزه دار ما
حتی تو را
به عرصه ی تبلیغ خوانده است؟!
▫
دیوار!
آیا سکوت
تنها جواب توست؟
یا عکس این فرشته ی عریان
برگی ز آیه های کتاب توست؟
دیوار !
دیوار !
ای خوش ترین جواب تو آوار
از مجموعه ی « باغ لال »
((سایه))
درخت
باهمه ی کهنسالی
از من جوانتر است
▫
در رازش می نشینم:
▫
گنجشکانی هستند
گنجشکانی می آیند
خانواده ای هست
خانواده ای می آید
مادری در تابسایه ، خواب آواز می خواند
[ گنجشکها جیک نمی زنند ]
کودکی سایه ای را خم می کند
[ گنجشک ها جیـ...ـک می کِشند ]
دختری در سایه ی روان چهره میشوید
پسری چند سایه آنسوتر مشتی زیبایی می نوشد
گنجشکی دیگر می آید
خانواده ای دیگر فرش می اندازد
▫
[ مدتها کسی به سراغم نیامده ]
▫
درخت با همه ی کهنسالی از من جوانتر است
[ چقدر سایه داشتن خوب است ]
((دغدغه های ثبت شده)) پاره ای از شعر شاعر آورده شده
یـادگار من است - این درخت
که خستگی تبرت را می گیرد
عمیق بزن
از مجموعه ی « در بی وزنی های شاعر »
((من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم ))
تـنهایی ام را با تو قسمت می کنم - سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست
حوای من ! بر من مگیر این خود ستایی را – که بی شک
تنهاتر از من ، در زمین و آسمانت ، آدمی نیست
آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
همواره چون من ، نه ؛ فقط یک لحظه خوب من بیاندیش
- لبریزی از گفتن ، ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم ، شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر – اگر چه
اینک به گوش انتظارم – جز صدای مبهمی نیست
((آمده ام با عطش سالها !))
بـا همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام ؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن ، حرف بزن – سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
▫
ها ... به کجا می کشی ام - خوب من ؟!
ها ... نکشانی به پشیمانی ام !
((من فلسفه ای دارم ، یا خالی و یا لبریز))
جـنگل همه ی شب سوخت – از صاعقه ی پاییز
زین آتش دامنگیر – ای سبز جوان پرهیز
برگ است که می بارد ! چشم تو نبیند کاش ،
این منظره را هرگز - در عالم رؤیا نیز
هیهات نمی دانم – این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز» ؟
خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد ؟
وآن هلهله پایان یافت – اینگونه ملال انگیز ؟
▫▫
تا نیمه چرا ای دوست ؟ لا جرعه مرا سر کش
من فلسفه ای دارم – یا خالی و یا لبریز
مگذار به طوفانم ، چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز – صور تو دمد برخیز
از مجموعه ی « گاهی دلم برای خودم تنگ می شود »
سلام ! شنیده ام که آمده اید . اما چه آمدنی که انقدر از هم دوریم . بازی روزگار است . بازی روزگار است . بازی روزگار است . شنیده ام غنچه ی نوشکفته ی نرگس دارید . مست شدم از این عطر تازه ی زندگیتان ومسرورم به خیال خوش شاد بودن شما . همواره دوستتان داشتم و دارم . قبول کن بازی روزگار است ...
ناهید و فاطمه و کبری
دوستان همیشگی شما
این داستان به خاطر عشق تا ابد جاویدان فرشته و میثم
و
غنچه ی خوشبوی نرگس زندگیشان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرشته کوچولو
من به خرده از این کوچولو تر بودم که بابا و مامان سر بغل کردن من دعوا می کردن . بابا جزو انجمن حقوق مردان بود و مامان هم جزو انجمن حقوق زنان . بابا می گفت : طبق ماده ی هشت حقوق مردان ، بچه رو زن باید بغل کنه . مامان هم می گفت : زکی ! طبق ماده ی دو حقوق زنان بچه رو باید مرد بغل کنه . بابا می گفت : وقتی خانواده مرد سالار نباشه همه چی هشلهفت میشه . مامان هم می گفت : نه اینکه الان هپل هپو نیست . خانواده باید رو زن سالاری بچرخه .
بابا می گفت : آخه تا حالا این فیمنیست ها کجای دنیا رو گرفتن که اینبار می خوان بگیرن ؟ مامان هم می گفت : خواهی دید ... خواهی دید ... بابا می گفت : خدا کنه اون روز هیچ وقت نیاد . مامان می گفت : تو هم با اون عقاید میمینیستت !
منم هاج و واج به دهاناشون نیگاه می کردم ، هیچی نمی فهمیدم . بابا می گفت : چرا زل زدی به ما . اصلا تو به این گندگی چرا یکی باید بغلت کنه ؟! منم بغ می کردم و دِ برو که رفتی ... بابا وقتی عصبانی بود خیلی خیلی ترسناک می شد ، می رفتم پشت کسری و می گفتم : جون ِ مامان بذار همینجا قایم شم . کسری می گفت : بو گندو ! اول برو دستشویی بعد بیا پشتم قایم شو . آخه من تو این هیرو ویر نمی تونستم بپرم برم دستشویی، حتما باباهه گیرم میاورد . منم همونجا پشت کسری جیم می شدم . کسری داد می زد و می گفت : ای بابا ... ای بابا ... نمی ذاری یه نفس راحت بکشم . این حرفش خیلی شبیه بابا بود . منم مثل مامان گفتم : برو میمینیست بد ترکیب ! کسری موهامو می کشید منم موهاشو می کشیدم . یه دفعه بابا و مامان با دو تا چشم پر خون می اومدن و ما رو سوا می کردن . مثل همیشه بابا منو بغل می کرد . مامان هم کسری رو . بابا منو زودی می ذاشت پایین . اما مامان هی کسری رو ناز می کرد نیز می کرد .
شبا که می شد همه چی تغییر می کرد . بابا و مامان خیلی می خندیدن . یواشکی پچ پچ می کردن و می خندیدن . بابا هم یه ماچ کنده می نداخت رو لپ های مامان . منم می پریدم تو بغل کسری و دو تا ماچ گنده می نداختم رو لپاش . کسری داد می زد : اه ! مامان ! مامان ! باز این ماچ آبدار داد . مامان چشماش در میومد و می گفت : تو چرا به این پسره انقدر پیله می کنی ؟ بابا هم می گفت : کسر خیلی لوس شدی ها ! بعدم بغلم می کرد و می گفت : کسری آدمش نیست ! لیاقت ماچتو نداره . منم خودمو حسابی واسه بابا لوس می کردم ؛ دستامو مینداختم دور گردنش ، فیشار می دادم ، عینهو تو فیلم هندیا . کسری هر وقت فیلم هندی می دید بالای مبل وَرجه وُرجه می رفت . بعد یواشکی بهم می گفت : هر وقت بزرگ شدم می خوام زن هندی بگیرم . مامان گوشش خیلی تیز بود . به بابا می گفت :ببین محمد ! میگه میخوام زن هندی بگیرم . بابا می گفت : زن هندی می خوای چی کار ؟ که شب و روز واست برقصه دِلُم دِلُم کنه . کسری اخماش تو هم می رفت و می گفت : نه ....! می خوام اینطوری موهاش رو شونه کنم . بعد مامان و بابا بلند می خندیدن . منم الکی الکی می خندیدم . کسری داد می زد : تو دیگه نخندا ! چفتشکل ریقو ! منم یکمی دلم درد گرفت مامان لبش رو گاز می گرفت و می گفت : بیچاره بچم کجا پاش پرانتزیه !
هر وقت کسری این حرفو بهم می زد خیلی غصه می خوردم . اگه امیر بود جلوش وای می ایستاد و می گفت : هیچم چفتشکل نیست . کسری هم ادای بروس لی رو در میاورد و با هم گلاویز می شدن . منم می زدم زیر گریه . کسری می گفت : اصلا به آبجی خودم گفتم . به تو چه ؟ امیر هم می گفت : مثلا زن منه ها !
آخه من و امیر همیشه تو بازی ها عروس و داماد می شدیم . بعد راه به راه همدیگه رو ماچ می کردیم . نمی دونم چرا مامان می گفت : دیگه این کارو نکنید خوب نیست . اگه خوب نبود چرا مامان دایی جون رو ماچ می کرد ، بابایی رو ماچ می کرد ، بابا بزرگ رو ماچ می کرد . من و امیر اولش می گفتیم : چشم . ولی زودی فراموشمون می شد . یه روزایی هم حسابی با هم بد شدیم . آخ که چقدر من غصه خوردم . یه روز به زن عمو گفتم : زن عمو زهره ! امیر هر روز برام گل میاره . یه گل سرخ بزرگ . آخه ما همسایه ی دیوار به دیوار بودیم . خونه ی ما یکم بزرگتر بود . ماشین هم به قول بابام یه مدل بالاتر بود . زن عمو رفت گوش امیر رو پیچوند و گفت : می گم هی گلا کمتر رو کمتر می شن . نگو که تو وروجک تو باغچه پرسه می زنی !! امیر هم به من چشم غره رفت و دیگه باهام حرف نزد . هر وقت کسری باهام دعوا می کرد می رفتم رو نیمکت بغل دیوار وای می ایستادم داد می زدم : امیر ! کسری بهم گفت چفتشکل . امیر هم گفت : به من چه ؟ نمی خوام با تو عروسی کنم . زن فضول می خوام چی کار ؟! منم گفتم : ماده ی هفت حقوق میگه عروس دامادها نباید با هم قهر کنن . کسری ورپریده که تو حیاط بود گفت : باز هم که دروغ گفتی ! امیر هم روش رو کرد اون ور .
کاش زورم به کسری می رسید یه در کونی میزدمش . مثل آدم بدای فیلم بتمن میرفت رو هوا .
اینطور شد که خیلی غصه خوردم . اینقدر غصه خوردم که شبا هی مور مورم می شد . وقتی رفتیم دکتر یه خانم گنده که لبای پهنی داشت گفت : شیکمت کار می کنه ؟ منم گفتم : نه ! بابام میره سر کار . شیکمم کار نمی کنه . بعد مامان و دکتر زدن زیر خنده . نمی دونم چرا ؟
بعدشم رفتیم داروخونه . یه آقایی اونجا بود دو بار بهم چشمک زد . منم بهش چشمک زدم . سرش رو آورد زیر گوشم گفت : سلام عروس خوشگله . منم گفتم : سلام دوماد خوشگله . بعدم موهام رو ماچ کرد . من گفتم : ای وای ! چرا اینکار رو کردید . مامانم گفته آدم گنده ها نباید دختر کوچولو ها رو ماچ کنن . لطفا برید مامانم رو ماچ کنید . آقاهه گفت : مامانت کجاست ؟ گفتم : اونجا . گفت : برو خودت بهش بگو . منم رفتم پیش مامان گفتم : مامان ! یه آقایی می خواد شما رو ماچ کنه . مامانم چشماش گرد شد گفت : چی ... ها ... یک بار دیگه بگو ... !
وقتی یکبار دیگه گفتم همچین زد زیر گوشم که یه عالم درد داشت . سوار ماشین که شدیم مامان مثل خانوم جادوگرا اخم کرد ، قیژ داد اومدیم خونه . من همینطور گریه می کردم . مامان همه چی رو واسه بابا گفت : بابا هم ترسناک شد هی سرم داد کشید . دیگه تحویلم نگرفت .
شبم از غصه جامو خیس کردم . هرچی شربت بد مزه می خوردم بازم حالم خوب نمی شد . به قول بابام یه کله پا افتادم تو رختخواب . بعدم رفتم یه جایی که دیواراش سفید بود .یه شب مامان پیشم می خوابید یه شب بابا . خیلی کیف داشت . کسری هم هر روز تفنگاشو میاورد می ریخت روی تختم می گفت : همش مال تو ... من خیلی خوشحال می شدم . اما نمی تونستم بخندم . چون که دلم هنوز غصه داشت . انگاری دلم خربزه می خواست . هی قنج می رفت . هی قنج می رفت . سرم داغ داغ بود . عینهو یه پاره آتیش . همه ی دنیا رو سیاه می دیدم . شبا روز شدن ، روزا شب شدن ؛ حالم خوب نشد که نشد . غصه های دلم ریختن تو شیکمم . خیلی درد داشت . دیگه هم غذا نمی خوردم . یه وقت هم با شکم خالی بالا آوردم . توش دو تا گلوله خون بود . بعدم کچلم کردن . یه عالمه سیم بهم آویزون بود . مامان گفت : کی فکرشو می کرد بچم به این حال و روز بیافته . برای اینکه مامان زیاد غصه نخوره گفتم : من فکرشو می کردم . بعد مامان بغلم کرد ، مثل همون موقعی که کسری رو ناز می کرد .
چشمام هی سرسری بسته میشد . یه روز که چشمامو باز کردم دیدم هستم یه جای دیگه . لباس سفید تنمه ، همه دورم جمعن ، امیر هم بود . دستشو گرفته بود به لباس زن عمو ، یواش یواش گریه می کرد . من بودم تو بغل بابام . مامان زار می زد می گفت : عزیزم کجا رفتی . من هی می گفتم : من اینجام دیگه . اما هیچکی نمیشنید . بلند شدم دیدم یه خورده بزرگتر شدم . رفتم پیش کسری گفتم : ببین چقدر قدم بلند شد ! کسری حرف نزد . رفت پیش مامان روی صورت نی نی که تو بغل مامان بود نازی کرد . رفتم جلوتر ، دیدم خودم تو بغل مامانم ... اِ من که اینجا بودم ... اونجا چی کار می کردم ؟! ... خوبیش این بود که مامان و بابا سر بغل کردن من دیگه دعوا نمی کردن . حالا تو بگو فرشته کوچولو ! تو چرا اینجای !!؟
نویسنده : فرشته قلی پور
( پرنده1
1- پرانتز را باز می کنم
می نویسم :
پرنده
پرانتز را نمی بندم
می گذارم پرنده آزاد باشد
...
سال نو همچنان مبارک
Happy new year everybody, likewise

