الف به ی رسید
و بنده ی من چقدر خسته است !
و اگر رقصاندمت
و اگر چرخاندمت
واگر خنداندمت
و اگر گریاندمت
بسیار تو را دوست دارم
بنده ی من
(ما الان توی بازی هستیم)
اینجا پایان نیست
به آغاز بیاندیش و به پایان هیچ فکر نکن
می بینی ام ؟
عاشقم شو بنده ی نا فرمان!
من تو را بسیار دوست دارم
افسار گسیخته !
تو چقدر شبیه منی !
Loading…
نفس کم آورده ام ...
حصول این فاصله از الف تا ی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم می خواهد از یک جایی بیاورمش بیرون .همان کلمه ای که این روزها هرچه می خواهم بنویسم نمی شود . آخر بازی اینطوری بلد نیستم . همه ی توانایی و تلاشم در این سالها بازی کردن به همین منوال بوده و حالا که دست داده بدون نگاهی به مانیتور بنویسم و بنویسم و اصلا خط نزنم ؛ بگذار بنویسم !
دستانم را که دارند با هم بازی میکنند بگیر و با من تا انتهای این سطر بیا . سماع کن ! من عاشقانه ها را بسیار دوست دارم .
لسان الغیب می فرماید : عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی / عشق داند که در این دایره سرگردانند
و جایی آقا معلمم نوشته بود : «اگر عاقلی پیش نرو » و چنان هوا برای نفس کشیدن کم آوردم که از خدا برای خودم آرامش طلب کردم .
حالا که اینها را می نیسم نفس تنگی عجیبی گرفته ام . همین جا می د که همه چیز خط می خورد . خب اشتباهات تایپ را ببخشید . می دانم اگر برگردم حتمن خط می خورند. نه! پاک می شوند .
فرصت برای باز گفتن گذشته های نزدیک زیاد است . اما بگذار همین ابتدا بگویم تو بزرگتر از آن چیزی هستی که همیشه آیه آیت می کنی و من می ترسم که گاهی انقدر نفس کم بیاورم که به حال احتضار بیافتم و زیر درخت شما بمیرم . ( آه چه شکوهمندانه مردنی )
بحث خوبی و بدی نیست که تو روشنی به نور قرض می دهی . همان موقع که خم شدی تا آن میوه ی ممنوعه را در اوهام بچینم لذتی بود فنا ناپذیرتاکنون ... خوشی سرشاری که مجبورم کرد بنویسم هزیان ... استغفرالله
آه هوا برای نفس کشیدن کم می آورم ... باید بنویسم این مقال را اگر بمیرم ، حتی اگر دوباره بروم تو لاک خودم و دوباره لبه ی خودم بنشینم .
می گویی« جاری شو . بگذار بدوند دنبال تو » می گویم حالا که میتوانم در جامه ای نه ابلق بلکه یکدست سفید ؛ جامه ای ابریق ؛ زیر سایه ی شما تلمذ کنم چرا بروم آن جلو که عقرب بی کینه نیشم بزند و من با خودم بگویم اقتضای طبیعتش این است و بگذرم از او و باز جلوتر... از جلو ترها حرفی نمی زنم که گذشته های دور مرا درون خود حلقه می زند و هنگامه ی باران و خورشیدی دیگر می سازد که با خورشید بخندم و با باران گریه کنم !
به تو قسم هوا برای نفس کشیدن کم آورده ام ....
ببین ترسیدی !!دستم را ول کردی !!
و من چقدر از رگ گردنم دورم !!!!
___فبأی آلاء تکذبان_______
هزار بار فتح را فتح کرده ام
به عشق این یک کلمه
و هر بار هوا برای نفس کشیدن کم آورده ام ...
« با من از آغاز بگو تا به پایان نیاندیشم »
ای برده امان از دل عشاق کجایی؟
تا سجده گذارم !
به خاطر شما زنده ها
آب از وان كه سرريز شد ريخت كف حمام . حجم اتاق بخار اندود . مثل يك مه غليظ . چشمانش پف كرده . انگار مدتي را به گريه گذرانده بود . گاز فِس فِس كنان مي لولد توي فضاي اتاق .
بچه از آن طرف مه پيدا مي شود ، مي دود طرف بابا ، لحظه اي از فضاي موجود كنده مي شود ؛ لبخند قشنگي مي زند و مي نشيند به تماشا . كودك تكيه مي دهد به پدر ، در حالي كه مشغول حرف زدن با تلفن بود . توي حرف هاي پدر مي شنود : « راسته كه مي گن آدم يواش يواش مي ميره » ذهنش درگير جمله پدر مي شود . چه جوري آدم يواش يواش مي ميره . از پدر مي پرسد . پدر انگشتانش را گيره مي كند و بيني كودك را مي چسبد . كودك بلند مي خندد و مي گويد : من كه دارم هنوز نفس مي كشم . او را در آغوش مي گيرد و مي خندد . كودك زُل مي زند به دندان پدر . پدر لب هايش را جمع و جور مي كند .
ـ بابا دندونت كو ؟!
ـ موش خورده ، شب كه خوابيده بودم موش خورده .
ـ مگه دهنت باز بود ؟
پدر سر تكان مي دهد .
ـ پس شب ها دهنت رو ببند .
هر دو با هم مي خندند و در فضاي مه آلود اتاق گم مي شوند . لذّت لحظات خوش يك آن به فضاي اتاق مي رسد لجش مي گيرد توي وان سر مي خورد يك عالمه آب از وان سر ريز مي شود . نفوذ آب را در لباسش حس مي كند . خيس مي شود . گوش هايش توي آب مي رود . آب كه خورد به پردة سماخ صداي دريا را مي شنود . بعد صداي گريه و صداي …
چشمانش را باز مي كند ، متوجه كودك مي شود . قدش كمي بلندتر شده تا حدي كه دستش به دستگيره مي رسد . مشتش را به در مي كوبد ولي پدر در را باز نمي كند . پسرك دستش را مي گيرد و اشك هايش را پاك مي كند . رو به او مي گويد : نگران نباش باباي من هم كه قهرمي كنه وقتي از اتاق مي آد بيرون همه چي از يادش مي ره . كودك كه حالا به هق هق افتاده مي گويد : آخه من كه كاري نكردم . تازه براش گل هم گرفتم . چشمانش را مي بندد . سرش تير مي كشد .
فضا بد جوري سنگين شده . با بوي بد گاز و بخاري كه حجم اتاق را پر كرده بود ديگر نمي توانست نفس بكشد . سرش را مي برد توي آب بوي لجن مي داد . سرش را بيرون مي كشد . دست سردي را روي صورتش حس مي كند . كودك غمگين و مستأصل به طرفش آمده . در حالي كه مشتش را به چشمانش نزديك كرده و اشك ، دور چشمانش را برّاق . لب و لوچه اش كج و مأوج مي شود . توي گريه هايش مي شنود ، خيلي دلم براي بابا تنگ شده . تو رو خدا منو ببر پيش بابا . بلوزش را بالا مي كشد و مي گويد : « ببين چقدر دلم براش مي سوزه . »
سرش را بر مي گرداند . دست به گلو مي برد . ديگر اكسيژني توي هوا نيست . چشمانش از حدقه بيرون مي زند . سرش گيج مي رود . از دهانش كف بيرون مي ريزد . فضاي اتاق و يك عالمه آدم . حكم خوانده مي شود و بابا تنهايي آن بالا آويزان است ، با چشماني باز .
غروبي كه از پشت اين صحنه ديده مي شود ، نفس هايش را به شماره مي اندازد ديگر هيچ صدايي نمي شنود . فقط يك عده آدمي كه دورش شلوغ كرده اند . چشمش مي خورد به روپوش سفيد ، حس مي كند با يك مرده شور ملاقات مي كند حس ملاقات با يك مرده شور... از پشت اين نايلن ميتوانست قيافه موجي آدم ها را ببيند . مثل وقتي كه از بطري آب نارنج به بابا نگاه مي كرد و مي خنديد . وقتي به اسم پدر مي رسد قلبش تير مي كشد ، خنده از صورتش محو مي شود كم مانده بود گريه كند . كسي از در وارد مي شود . صورتش پشت سبد گلايول گُم شده . از اين ملاقات كننده جديد خوشحال مي شود حتي اگر براي همسايه باشد . اشك سُر مي خورد روي گونه هايي كه ميدان ماچ هاي گنده ی پدر بود . چشمانش را مي بندد . از اين اكسيژن خالص حالش به هم مي خورد . حالا مي فهمد كه مجلس ترحيمي در كار نيست . چقدر آدم هاي همسايه خوشبخت بودند . حس مي كند كه بايد به آدم هاي همسايه طوري نگاه كند تا خودش محو شود . چشمانش را مي بندد . كودك از چشمانش آزاد مي شود . پدر به استقبالش مي آيد كودك به طرفش مي رود .
لحظه اي بر مي گردد و راضي به او كه توي چادر افتاده لبخند مي زند . به طرف پدر دوباره قدم برمي دارد . پدر كنار تلي از انسان هايي كه چشمانشان از حدقه بيرون زده ايستاده . پدر دست به گلوي كودك مي برد وآرام به حال زندةی ما گريه مي كند
نویسنده : ناهید
نگارش به سال هزار و سیصد هشتاد سه
_______________________________
*گاهی که بی خود میشوم از خود ؛ لیز میخورم و محکم سرم میخورد به داستان . آخ و اوخم را شنیدید اگر ، بدانید با خون دل شده است داستان .
کل باقر سر سنگین به مادر علیک میگوید . باسرش به من اشاره میکند و میگوید : مرد که بالا سرش نیست یکی بزنه پس گردنش آدم بشه . تو هم که ...
تسبیح را توی آن یکی دستش می اندازد و ادامه میدهد : آن چه عیان است چه حاجت به بیان است .
مادر نگاه سنگینی به من می اندازد . گوشه ی لبش را گاز میگیرد و میگوید : بچّه اس دیگه .
صدای اَت پت کردن نرگس از توی اتاق می آمد . گوش کل باقر به حرف مادر نیست . حواسش به گردن مادر است . نگاه که میکنم سفیدی گردن مادر را از گوشه ی روسری اش می بینم . یک قدم طرف کل باقر برداشتم . دست مادر روی شانه ام نشست .
- برو پیش خواهرت تا کاری دست خودش نداده .
داخل اتاق برمی گردم .تند تند نفس می کشم . نرگس کنار سفره نشسته . با ساقه های سبزی بازی می کند . و اَت و پَت می کند .
پاشنه ی پا را روی هوا بلند می کنم و لگد محکمی به پهلویش میزنم . جیغش در می آید . کل باقر جیغ نرگس را که می شنود می رود . مادر در اتاق را می بندد . نرگس را بغل می کند . صورت نرگس را به پستانهایش می چسباند و آرامش می کند . سرم داد می کشد . صدای به هم خوردن در ِ حیاط را که می شنود می گوید : حتما میره پیش حاج صالح عذر ما رو میخواد .
کنار بخاری می ایستم . دستم را بالای بخاری نگه میدارم . گرمای بخاری به دست و صورتم میخورد .
- صورتت رو عقب بکش ! موهات میسوزه !
سرم را کمی عقب می کشم .
- اگه کاسه ای زیر نیم کاسه اش نباشه ؛ چرا بقیه ی اتاق ها رو اجاره نمیده ؟
- خب خونه اش ِ ! اختیارش رو داره !
- درست ! ولی چه دلیلی داره دم به ساعت بیاد توی حیاط چرخ بزنه ؟ می گم به درک ! خونه اش ِ ، اختیارش رو دارده . چرا دم به دقیقه می آد در می زنه سیب زمینی نمی خواید ، پیاز نمی خواید ، میکنه ؟ این قدر راست میگه ، دلش می سوزه ، سر برج که حاج صالح حقوقمون رو از کمیته آورد ، همون شب نیاد نگیره . دو روز دیر تر بیاد . نه مادر من ! این حرف ها نیست . اینقدر ملاحظه اش رو نکن !
مادر دست از دست کشیدن روی پهلوی نرگس برداشت و تف کرد طرف من . صدای جیز جیز بلند می شود . رنگ صورت مادر کبود می شود .
- پسره ی بی حیا ! این چرت و پرت ها چیه میگی ؟! خجالت بکش ! خودش زن وبچه داره ! قباحت داره ! داوود حیا کن !
صدای جیز جیز بیشتر می شود . نرگس پشت هم تف می کند به علاالدین و اَت پَت میکند .
- اَت پَت . اَت پَت .
حی الی الصلواة
یک نفر پشت سر هم محکم به در می کوبد . پتو را از روی سرم کنار می زنم . اتاق پر از بخار شده . صدای فیس فیس پکنیک نرگس را می ترساند . نرگس دستم را گرفته . نمی گذارد از زیر پتو بلند شوم . در حیاط را – تا آن کسی که پشتش هست نشکانده – باز کنم .
پکنیک را که خاموش می کنم . نرگس دستم را ول می کند . صدای در را از توی اتاق می شنوم . هر که هست خیلی زور دارد . تا دم در را یک نفس می دوم . در را که باز می کنم هیکل مردی را می بینم که از در زدنش معلوم بود آدم زور داری است . یقه ی کاپشن چرم را تا روی گردن بالا آورده . باد توی موهای فرفری بلندش گم می شود .دو تا بشکه ی بیست لیتری هم جلوی پایش بود . من را که دید لبخند زد . بیست لیتری ها را که می بینم میگویم : « صبر کن تا من برگردم » مادر گفته بود که پول را گذاشته توی قوری چینی . نرگس از زیر پتو بیرون آمده بود .
- برو زیر پتو الان میام .
پول را بر میدارم و به مرد می دهم . دستم که به دستش می خورد می پرسد : دستت چرا اینقدر سرده ؟!
از دهان هر دوتایی مان بخار سفید بیرون می زند . باد خودش را به سر و تنم می زند . حرف که می زنم می لرزم : « نفت نداشتیم بخاری رو روشن کنیم » مرد نگاهی به بیست لیتری های جلوی پایش می اندازد .
- قحط که نیامده بود . از همسایه ها قرض می کردی !
- رفتم . گفتند که ندارند .
مرد زیر لب چیزی گفت که من نشنیدم . خم شدم یکی از بیست لیتری ها را برداشتم . مرد از لای شش تا هزاری تا خورده که به دستش داده بودم ، یکی را در آورد و توی جیب شلوارم گذاشت .
- زیاده . پنج تا بسه .
بیست لیتری ها را محکم تر توی دستم گرفتم . یا علی گفتم و بلندشان کردم . با پشت پا در را بستم . بیست لیتر ها را زیر پاگرد ها می گذارم . زیر لب اسنغفرالله می گویم . به خاطر اینکه به مرد نگفتم اصلش همان شش هزار تومان است و نباید هزاری توی جیبم را پس میداده .
دستم را عین کل باقر توی هوا دراز می کنم و بلند بلند می گویم : « خدایا از سر تقصیراتمان بگذر . آمین !» و کف دست ها را توی صورتم میکشم .
حی الی الفلاح ...
آب جوش که ریخت روی تن نرگس ؛ خیلی بچه بود . نرگس بچه ی اول بود . من سومی بودم یا چهارمی نمی دانم . همه را مادر انداخته بود غیر از نرگس و من را .
تا آنجایی که من یادم می آید ، نرگس همینطوری بود که حالا هست . وقتی غذا می خورد صدای ملچ ملوچش گوش آدم را کر می کند . مادر می گوید : « دخترم دستی دستی از دست رفت . حیف این همه قشنگی »
راست می گوید . من هم قشنگی نرگس را می بینم ، حیفم می آید و دکترش را مثل مادر لعنت می فرستم . آب جوش که ریخت روی تن نرگس ، بردنش مطب دکتری که سیبیلش عین سیبیل آقا معلم بود . مادر می گفت : « با سیبیل آقا معلمت مو نمی زد »
از خدا می خواهم به سرش همان بلایی را بیاورد که سر خواهر بی گناه من آورد . آمپول اشتباهی زد به نرگس . نرگس دوسالش بود . مادر می گفت : از بس شلوغ بود روی پایش بند نمی شد . لباس چرک ها زیاد شده بودند . مادر کتری آب را گذاشت سر پکنیک . می گفت : وقتی فهمیدم آب جوش روی تن نرگس ریخته که گوشم به جای فیس فیس پکنیک از صدای جیز جیز آب و جیغ نرگس پر شد .
بابام هرچی رفت پی دکتر نامرد گیرش نیاورد .بعد از اون روزی که یقه اش را توی مطب گرفت و با مشت توی دهنش کوبیئ ؛ فرار کرده بود .
ستاره جان خداحافظ
دوستت دارم با عشق
حی الی خیر العمل...
- نرگس ! از کنار بخاری برو کنار .
نرگس با پیچ بخاری بازی میکرد . شعله اش را بالا می برد و پایین می آورد و غش غش می خندید . و ردیف زرد دندانهایش را معلوم می کرد . وقتی دیدم دست بردار نیست دفتر انشایم را روی قالیچه سمت چپی ول می کنم . از جایم بلند می شوم . کتری را سر بخاری می گذارم . نرگس تا کتری را می بیند جیغ می کشد . و مثل مار گزیده ها خودش را می کشد عقب . من می خندم . نرگس فحش می دهد . وقتی می خواهم ادبش کنم کتری را می گیرم جلوی صورتش ؛ جیغ می کشد و فرار می کند . مادر اگر بفهمد پوستم را می کند . مجبور می شوم تا این کار را بکنم . من که از پس اش بر نمی آیم . هیچوقت یادم نمی رود ، برای اینکه نرگس سراغ کتابهایم نرود و پاره شان نکند ، کتری را روی کتابهایم گذاشتم . مادر وقتی فهمید ، با دسته ی جارو انقدر زد به همه جای بدنم که تا روز نمی توانستم از جایم تکان بخورم . بابا هم همان سال مرده بود . نرس آن موقع بیست سالش بود . من هم تازه رفته بودم دبیرستان .
شکم مادر هم از همان سال شروع کرد به باد کردن . دکتر می گفت « باید عمل بشه » پولمان کجا بود که مادر بتواند شکمش را عمل کند . سبزی فروشی مادر به خرج خودمان هم نمی رسد ، چه رسد به خرج عمل . حاج صالح اسم مادر را توی لیست کمیته ی امداد نوشت تا نوبت به مادر برسد و عمل کند . بعد از سه سال هنوز نوبتش نشده بود .
ستاره جان خدا حافظ
دوستت دارم با عشق
الله اکبر ...
من و نرگس داخل اتاق نشسته ایم . کهنه اش را تازه عوض کردم . یک استکان چای داغ دادم دهنش . با هر نعلبکی چای سه تا قند می خورد . صدای پای مادر از توی حیاط می آید . نرگس صدای پا را که می شنود ، می خندد از کنارم بلند می شود . می رود سر طاقچه کرم جی مادر را می گیرد و از اتاق بیرون می رود . استکان ها را جمع می کنم . نرگس در اتاق را باز گذاشته . از باد خبری نیست . فقط سرما خودش را توی اتاق می ریزد . مادر با نرگس داخل اتاق می آید . در را می بندد . چادرش را ضربدری بسته و پشت گردن گره زده .
کنار بخاری می نشیند . پایش را دراز می کند . نرگس دست می کند توی جوراب مادر ، پول زیر جوراب را در می آورد ، کنار مادر می گذارد و بعد جورابها را از پای مادر در می آورد ؛ توی هم گلوله می کند و پرت می کند روی طاقچه ی پنجره . من استکان چایی را جلوی مادر می گذارم . مادر نگاهم نمی کند . نرگس گره چادر مادر را باز می کند . مادر کرم جی را توی سبد بالای سبزی ها می گذارد . من از وقتی عاشق ستاره شدم کمتر به پر و پای نرگس می پیچم . ستاره توی یکی از نامه هایش نوشته که پدرش سر سفره ی شام به مادرش گفته که من چقدر به نرگس می رسم و تر و خشکش میکنم . ستاره نوشته بود : « به من افتخار میکند »
هر بار که این جمله ی ستاره را می خوانم ، دلم ریسه می رود . تنم مور مور می شود . یک طوری می %
ادامه مطلب...
دوستت دارم با عشق
... ادامه ی پست قبل
همیشه وقتی آن روز را تعریف می کند لپ هایش از نوک دماغش قرمز تر می شوند . دستش را پیاپی روی سر نرگس می کشد . نرگس کرم جی مادر را توی مشتش دارد وسرش را روی پستان مادر گذاشته است .
- اولین باری که اومد خواستگاری این سمت چپی آ را آورد . این سمت راستی را هم دومین دفعه که اومد ، آورد . وقتی رفت قالیچه را باز کردم یه کاغذ لای قالیچه بود . عکس عروس و داماد روش کشیده بود . قالیچه ها که جفت شدند حاجی ننه ام گفت : دختر این قدر دست دست نکن !
من هم دست دست نکردم شدم جفت باباتون . عین قالیچه ی سمت راستی .
همانطور که به قالیچه ی سمت چپی زل زده می گوید : حیف ! حالا هم که فقط قالیچه ها جفت موندند .
و بعد دانه های درشت از کاسه ی چشمش در می آید و از گونه ی سرخش سُر می خورد و دانه دانه می افتند روی لب نرگس که حالا آرام سرش را گذاشته روی شکم باد کرده ی مادر و خوابش برده است .
مادر کرم جی را از مشت نرگس در می آورد . ماده ی سفید را روی ترک های ریز و پوست چروک خورده ی دستش می مالد و همان طور که کَر های سبزی را توی سبد کنار دستش روی سفره می اندازد رو به من میکند و می گوید : داوود ! امروز کهنه اش رو عوض کردی ؟ زود به زود ببرش دستشویی . پاهاش زخم میشه . یه وقت سهل انگاری نکنی با آب سرد بشوریش . آب ولرم کن . کناه داره . نرگس پیش خدا عزیزه ! اون دنیا شفاعتت می کنه .
سرم را از روی صفحه ی کتاب بر میدارم . چشمم میخورد به شعله ی علاالدین که آبی می سوخت .
- می دونم مامان ! آدم که هر شب سفارش نمی کنه . خودم می دونم .
مادر سر نرگس را از روی شکمش بلند می کند . زیر لب بسم الله می گوید و نرگس را روی زیر انداز ی خواباند . پتو را روی تن نرگس می کشد و دوباره کنار سفره می نشیند . کَر تره را باز می کند و شروع می کند به دسته کردن .
- مامان باز که اول تره رو گرفتی . بذا آخر شب . چشم آدم را می سوزونه !
علاالدین را نزدیک پای دراز شده ی مادر می گذارم کتری را سر بخاری می گذارم . کتاب و دفترم را جمع می کنم و چسبیده به علاالدین می نشینم . مادر کر تره را کنار می گذارد .دسته های جعفری را از توی کیسه خالی می کند چند تا چند تا باز می کند . هردو دسته را سه دسته می کند تا خرج ما را در بیاورد . حواسش به باز کردن جعفری هاست . هرچه خودم را بیشتر می چسبانم بگوید نمی گوید که : « داوود ! این قدر نچسب به این صاحب مرده ! نرگس اینجوری شد بس نیست . تو هم میخوای بری ور دلش ، بشی آینه ی دق من ؟» من کمی دست دست بکنم مادر یم دسته سبزی پرت کند طرف من ، من دسته سبزی پرت شده را از روی کتابم بردارم روی سفره بگذارم و از کنار بخاری کمی آنطرف تر بنشینم و درس بخوانم .
- راستی مامان تا یادم نرفته نفتمون تموم شده ! تا صبح بخاری روشن بمونه شانس آوردیم . یه فکری بکن !
مادر سرش را از روی دسته جعفری ها بلند می کند . چشمش که به من و بخاری می افتد یک دسته سبزی پرت می کند طرف من .
اشهد ان محمد الرسول ا...(ص)
- الهم صلی علی محمد وآل محمد . پاشو داوود ! پاشو داره اذان می گه . پاشو نمازت رو بخون .
صدای قل قل کتریی نمی آید . سرم را اززیر پتو بیرون می آورم . نور لامپ توی چشمانم می ریزد . مادر توی اتاق نیست . علاالدین خاموش است اتاق کمی سرد شده . زیر پتو خیلی گرم است . نمی خواهم از زیر پتو بیرون بیایم . نرگس آن گوشه روی زیر انداز مادر خوابیده . مادر پتوی خودش را روی پتوی نرگس انداخته . سر نرگس معلوم نیست . انگار به جای نرگس بالش زیر پتو خوابیده . سوز سردی به تنم می خورد . مادر در را پشت سرش می بندد .
- پاشو داوود ! دست دست نکن . اذان تموم شد .
روی سفره خبری از سبزی های دسته شده نبود . سفره از برگ های ریز سبز و ساقه های زرد پوشیده بود . مادر آستین ژاکتش را پایین آورد . هیچ وقت سر و صورتش را خشک نمی کرد . میگفت : « حاجی ننه گفته ثوابش بیشتر است .»
سفره را جمع می کند گوشه ی اتاق می گذارد . بقچه اش را باز میکند . لبش توی صورتش می جنبد . دو دستش را از زیر چادر سفید بالا می آورد ، زیر گوشش میگذاردو نمازش را می بندد .
پتو را از زیر تنم کنار می زنم . کلاهم را از زیر بالش می گیرم و روی سرم میگذارم . پایم را که از اتاق بیرون میگذارم سرما خودش را هل می دهد روی سر من . ستاره ها توی آسمان تک و توک سو میزنند . هوا صاف صاف است . سوز سردی می وزد . حاجی ننه ی مادر می گوید : زمستان هوا هرچه صاف تر باشد بیشتر سوز میدهد . باران برکت است سوز را بر میدارد .
شیر آب را باز می کنم . مشتم از آب پر می شود ، به صورتم می پاشم .
- هو هو ! یخ زدم !
صورتم انگار بی حس می شود . آب ِ توی مشتم را از آرنج ول می کنم تا روی دستم سر بخورد . لایه های نازک بخار آ از روی دستم بلند می شود . پنج انگشت دست را روی انگشت پا تا روی مچ می کشم . صلوات می فرستم . مادر دسته های سبزی را روی تخته چوبی خش کرده بود با دوتا کیسه ی صد کیلویی هم رویشان را پوشانده بود تا یخ نزنند . شلنگ آب را به دهانه ی شیر وصل میکنم . آب روی کیسه گلاب پاش میشود . کیسه که خیس شد شیر آب را می بندم . آستین لباسم را پایین می کشم و تا دم در اتاق را یک نفس می دوم هوای اتاق کمی گرمتر از بیرون بود . از همان دم در « الله اکبر » گفتم تا روی بقچه ی نماز مادر که رسیدم نمازم را بستم .
- دیشب که بلند شدم بقیه سبزی ها رو دسته کنم ، نیم ساعت مونده به اذان بخاری شروع کرد به پت پت کردن . یادم افتاد که گفتی نفت تموم شده ، خاموشش کردم تا فتیله نسوزه . صبح که شد برو از خونه ی طاهره خانم تا نصف پیت هم که شده قرض کن تا غروب را یه طوری سر کنید . من هم میرم سراغ حاج صالح تا یه کاری برامون بکنه . پول نفت را هم میزارم توی قوری چینی . قوری را می ذارم طبقه ی دوم طاقچه . نرگس که بیدار شد صبحانه اش را بده . فراموش نکنی داوود . قبل از اینکه بری مدرسه بخاری را روشن کن . این طفل معصوم یخ نکنه ! من رفتم .
صدای بسته شدن در اتاق با الله اکبر من یک زمان به گوش خدا رسید .
- الله اکبر الله اکبر الله اکبر
اشهد ان علی ولی الله
امروز پیاده رو خلوت تر از روز های دیگر است . ماشین ها پشت سر هم از جلوی چشمم رد می شدند . کیفم زیر بغلم است . یقه ی کاپشنم را روی گردنم کشیدم . شانه ی یک آقا می خورد به شانه ی من . باد از بس خورده به صورتم ، گونه هایم را سرخ کرده . آب دماغم تا روی لبم رسیده . با آستین آب دماغم را پاک میکنم . دستمالم خونی است . تا سر کوچه برسم دیگر از ماشین خبری نیست . صدای تک بوقی هراز گاهی به گوش میرسد . سر کوچه که میرسم ، می ایستم . چشم از روی بند کفشم می گیرم . چند رزی بیشتر نیست که مادر برایم خریده . سرم را بلند می کنم تا انتهای کوچه را دید می زنم . خبری از نرگس نیست . صبح در حیاط را قفل کردم . هر وقت کل باقر می آید در حباط را باز می گذارد . نرگس هم از خدا خواسته می پرد توی کوچه .
چیز مشکی ای از گوشه ی چشمم رد می شود و توی کوچه می رود . پشتش به من بود . کفش هایش آشنا بود .عین کفش هایی بود که بابا خدا بیامرز برای مادر می گرفت . فاصله ی قدم هایم را از هم بشتر می کنم . صدای بوق ماشین به گوشم میخورد . چند قدم بیشتر با چادرش فاصله ندارم . دست وا می کنم توی جیبم و یک صد تومانی در می آورم .
- خانم ! خانم !
زن چادر مشکی سرش را به طرف من بر میگرداند . صورتش که به چشمم می افتد عکس مادر جلوی نظرم می آید . همان عکسی که با بابا خدا بیامرز انداخت و نرگس را هم توی شکم داشت . چقدر مثل مادر قشنگ است . کفشش هم قشنگ است . جوراب سفید پایش بود .
- با من بودید ؟ آقا با شما هستم ! با من بودید ؟
سرم را خم میکنم طرف زمین . باد لبه ی چادرش را روی کفش او و روی کفش من می رقصاند باید « استغفرالله » بگویم حاجی ننه ی مادر می گوید : « تا کار گناهی کردید سه بار بگویید استغفرالله » جلوی زبانم را می گیرم . دلم نمی خواهد بگویم استغفرالله . دوباره سرم را بالا می گیرم . مشتم خیس عرق شده بود . مشتم را طرفش دراز می کنم . صد تومانی را نشانش می دهم .
- این صد تومانی مال شماست .
دختر به صد تومانی و به من نگاه می کند . دانه های ریز عرق از روی گرنم سر می خورند و توی تنم می روند و مور مورم میکنند .
- اونجا افتاده بود . کنار دیوار !
چشم دختر به یقه ی لباسم است . سرم را خم میکنم . یقه ام را می بینم خونی است .
- خون دماغ شدم .
دختر به صد تومانی – که توی دستم خیس عرق شده – لبخند می زند .
- نه ! مال من نیست .
پشتش را به من میکند و به راهش ادامه می دهد . من صد تومانی را توی جیبم می گذارم و پشت سر دختر راه می افتم . باد چادر دختر را آن طرف جوب می رقصاند و این طرف جوب سوز سردش را به صورت من می زند . جلوی در خانه که می رسم می ایستم . آب داخل جوب روشن است . کلید را توی قفل می چرخانم . دختر چند قد از من فاصله دارد . صدایش می زنم .
- خانم !
دختر سرش را بر می گرداند . لنگه ی در توی لولا می چرخد و باز می شود . نگاه دختر که به من می افتد جلدی می پرم توی خانه . در را می بندم . خودم را روی در می اندازم . حال عجیبی دارم . نفسم تند تند بالا و پایین می رود . گرمم شده آب دهانم را قورت می دهم . پاچه شلوارم از پایین کشیده می شود . صدای« داوِد داوِد »گفتن نرگس توی گوشم می پیچد . سرم را خم میکنم . نرگس زیر پای من نشسته ، پاچه شلوارم را توی دستش گرفته و با انگشت تکه های شیشه را نشانم می دهد . سرم را تا جلوی صورتش خم میکنم . داد می کشم .
- باز تو از اتاق آمدی بیرون ؟ باز که زدی شیه ات رو شکوندی ! خسته ام کردی ! اَه !
چشم نرگس زل زده به لب من ، روی هم میجنبند . دستم را روی شانه اش می گذارم و هلش می دهم . می روم گوشه ی حیاط تا جارو را بیاورم . و خرده شیشه ها را جمع کنم . نرگس که جارو را دستم میبیند جیغ و گریه را قاطی می کند و عین میخ زنگ زده فرو میکند توی مغز من .
با پشت دستم آب دماغم را پاک میکنم و بقیه را فرط میکنم توی گلو . سکه های ده تومنی و پنج تومانی نرگس را از بین خرده شیشه ها جمع می کنم .
- تو آخر ِ مرضی نرگس 1 نمی تونی مثل بچه ی آدم یه جا بشینی تا خبر مرگم از مدرسه بیام ؟
خرده شیشه ها را باجارو کنار دیوار جمع می کنم و جارو را روی خرده شیشه ها می اندازم . از جلو زیر بغل نرگس را میگیرم . می خواهم بلندش کنم .زورم بهش نمی رسد . از بس یک جا نشسته چاق شده .
- خودتم یه زوری بزن دختر ! پاشو دیگه .
نرگس کف دست ها را روی موزاییک حیاط می گذارد با دست به موزاییک ها فشار می آورد . تنش را بلند می کند و وقتی بلند می شود ، خیسی جایی که نشسته بود معلوم میشود .
- اَی بابا ! خودتم که خیس کردی .
چاک دهانش را بیشتر میکند و صدای گریه اش بلند تر می شود . سکه های ده تومانی و پنج تومانی را دستش می دهم . . دیگر گریه نمی کند . هق هق می زند .
- برو اونجا کنار شیر وایستا تا بیام بشورمت .
آب دماغش را از پشت لبش می لیسد . دستمالم خونی بود . با گوشه ی چارقدش آب دماغ را از پشت لبش پاک می کنم .
- فین کن نرگس ! یخ خورده بیشتر .
تا خرده شیشه ها را با خاک انداز جمع کنم و توی سطل آشغال کنار دیوار بریزم نرگس رفته و کنار شیر آب ایستاده . لوله ی شیر را محکم دو دستی چسبیده . زیر لب استغفرالله می گویم . تا به نرگس می رسم صورتش را می بوسم . یخ بود .
- گریه نکن نرگس ! الان می شورم .
نرگس هنوز هق میزد . آب دماغ را بالا می کشد .
- یغ کردم . داو ِد یغ کردم .
- چکار کنم ؟ آب گرم هم نداریم . یه کم طاقت بیاری سر یه دقیقیه با همین آب می شورمت .
شلوار نرگس را از پایش بیرون کشیدم . بوی تند شاش نرگس توی سرم می پیچد .
- پیف ! خدا بگم چی کارت کنه ؟
پای لختش پر از مو بود . پاهایش سفید بود ؛ عین تن مادر . گره کهنه اش را باز کردم بو بیشتر شد . از روی کهنه بخار گرم بد بو بلند می شد . کهنه را تا زدم وبا شلوار نرگس گوشه ی دیوار انداختم . پاهای لخت نرگس می لرزید . شیر آب را باز کردم استغفرالله گفتم چشمانم را بستم .
شلنگ آب را از طرف پاخای نرگس گرفتم . شر شر آب که به پاهای نرگس می خورد تنم را می لرزاند . صدای به هم خوردن دنداهای نرگس بدجوری ازارم میداد .
- نرگس دست بکش ! آفرین ! همه جا را خوب دست بکش . الان تموم می شه .
نمی توانستم ببینم دست می کشد یا نه . با چشمان بسته هم دیگر استاد شده بودم بشورمش . نرگس گریه می کرد .
- نرگس دستت را بگیر جلوت میخوام چشمام رو باز کنم .
پلک هایم را که از روی چشمانم برداشتم لختی پاهای نرگس توی چشمانم پر شد . آب شر شر می ریخت روی موزاییک هی لجن گرفته . دمپایی نرگس را از پایش در آوردم . آب که کشیدم دوباره توی پایش کردم . شیر آب را بستم . کفش هایم خیس آب شد . حالا من هم همراه نرگس می لرزیدم . کف دو دستم را پشت شانه های نرگس گذاشتم . هلش دادم طرف اتاق .
- بدو نرگس ! بدو ! یخ زدیم .
در اتاق را پشت سرم بستم .هوای اتاق بهتر از بیرون نبود . زیر انداز نایلونی نرگس را زیر طاقچه پهن کردم . بعد کهنه اش را روی زیر انداز باز کردم . کتری را تا دهانه اش آب ریختم . پکنیک را داخل اتاق آوردم . روشنک ردم و کتری را رویش گذاشتم تا جوش بیاید و بخار کند . تا هوای اتاق از این سرما در بیاید .
نرگس روی زیر اندازش دراز کشیده بود و کهنه اش را بین پاهای لخت پر مویش مثل همیشه گذاشته بود . من فقط باید می رفتم کهنه را از جلو ، روی شکم و از پشت ، روی کمر گره می زدم و دو تا شلوار پایش میکردم و برایش جوراب می پوشیدم و دست آخر پاچه های شلوارش را توی جوراب می گذاشتم .
نوک دماغ هردوتایی مان قرمز شده بود و آب میداد بیرون . دماغ خودم ونرگس را پاک کردم . گفتم که بنشیند و به مخدره پشتی بدهد . هرچه پتو توی رختخواب مادر بود رویش انداختم . هردوتایی مان می لرزیدیم . از پنجه ی پا تا فرق سر . لباسهایم خیس بودند . عوضشان کردم و کنار نرگس نشستم . کلاهم را سر نرگس کردم . پتو را روی سر خودم و نرگس کشیدم .
- نرگس پاهات رو تکون بده گرم می افتی . وقتی گفتم « یک ، دو ، سه » با هم ات و پت می کنیم تا حسابی گرم بیافتیم .
- اَت پَت . اَت پَت .
صدای قدم های کل باقر که روی موزاییک ها می نشست از توی حیاط می آمد . مادر زیر لب چیزی زمزمه میکند . به من نگاه میکند و میگوید : تابستان که شد از اینجا میریم . به حاج صالح میگم یه جای دیگه برامون دستو پا کنه . اجاره اش هرچه شد ، شد . دیگه هرچی باشه از این همه زهره آب شدن که بهتره !
این حرف را میزد تا مرا آرام کند . که مبادا از دهانم چیزی بپرد به کل باقر بگویم و کل باقر سر سیاه زمستان ما را از این یک در اتاق فکستنی پرت کند توی کوچه . هنوز حرف زدن مادر تمام نشده بود که صدای در اتاق آمد . نگاهی به مادر انداختم و مادر هم نگاهی به من انداخت . از کنار علاالدین بلند شدم . دستگیره را توی دست چرخاندم . در توی لولا چرخید و تا آنجا باز شد که کل باقر می توانست تا نیمی از آن را ببیند . گفتم : کاری داشتی ؟
کل باقر دانه های قرمز تسبیح را پشت سر هم از لای انگشتش سر میداد پایین .
- بچه سلام کردن بلد نیستی ؟
چشم از دانه های قرمز که یکی یکی از روی نخ تسبیح سر می خوردند و می فتادند آن سر تسبیح برداشتم .آب دهانم را از توی گلو پایین فرستادم .
- همان طور که تو یا الله گفتی منم سلام کردم .
کل باقر سرخ شد . بی اختیار دستش را بالی سرش برد . زیر لب لعنت بر شیطان فرستاد . این پا و آن پا کرد و ادامه داد : به بزرگترت بگو بیاد .
- کار داره !
رگ گردن کل باقر بالا آمده بود . از دفعه ی قبل بیشتر . تسبیح را توی دستش مشت کرد .
- استغفرالله ! پسر انقدر زبون درازی نکن . خدا را خوش نمیاد آدم دست رو بچه یتیم بلند کنه .
حرف از دهانم بیرون نیامده بود که لنگه ی در از داخل اتاق از دستم کشیده شد و کاملا باز شد . شکم مادر را دیدم که جلوتر از خودش کنار من ایستاده بود .
- سلام کل باقر ! چیزی شده ؟!
ادامه دارد ...
نویسنده : کبری عسگردون
دوستت دارم با عشق
هر بار که حاج صالح متولی مسجد در خانه را می زند شب وقتی مادر می آید حتما کل باقر در اتاق ما را می زند . مادر در را باز می کند . کل باقر را می بیند . کل باقر علیک می گوید کمی مِن مِن می کند .
- راستش ...
کف دستها را بهم می مالد . گردنش را دراز می کند و از میان چارچوب در رد میکند و به داخل اتاق سرک می کشد . من صدای مادر را می شنوم .
- داوود حاج صالح امروز اومد اینجا ؟
از جایم بلند می شوم . گوشه ی قالی را کنار می زنم . دسته پول تا خورده را از زیر فرش می گیرم تا پانزده می شمارم . می برم دم ِ در اتاق به دست کل باقر می دهم . کل باقر اسکتاس ها را که در دستم می بیند بدون ینکه خود بداند عین ناهار خوردن نرگس ، پول را از دستم می قاپد . انگشت سبابه اش را به لب می مالد ؛ تَر که می شود شروع میکند به شمردن .
- یک ، دو ، سه .. چهارده ، پانزده ، درسته ! می بخشی که این موقع اومدم . تو هم خسته ای ، گرفتاری را دیگه خودت واقفی .
- فردا صبح میشد کل باقر .
مادر نگاه می کند ؛ ساکت می شوم ؛ زبانم را توی دهنم جمع می کنم . تند تند نفس می کشم تا رگ غیرتم برود پایین .
کل باقر کمر اسکناس ها را خم میکند ؛ تا که می شود ، اسکناس ها را به لبش نزدیک می کند ، می بوسد و تو جیب شلوارش می گذارد.
- خدا برکت بدهد .
می رود و مادر در اتاق را می بندد . هنوز نگاه ملامت بارش را از سر من بر نداشته است . بخار سفید از در پوش قابلمه ی روی علاالدین بالا می رود توی خودش می پیچد و گم می شود .
- سفره را بنداز .
از جایم تکان نمی خورم . به مخدره تکیه دادم و پاها را توی شکم جمع کردم . چشم از حروف انگلیسی صفحه کتاب بر نمی دارم . مادر از روی تاقچه ی پنجره سفره را بر می دارد جلوی من پهن می کند . نرگس خوابیده . صدای خر و پفش از زیر پتو می آید .
- چرا گذاشتی این بچه بخوابه ؟ خدا را خوش نمی آد .
زیر لب آرام انگار که کلمات انگلیسی را به فارسی ترجمه می کنم . می گویم : خدا را خوش می آید که این مرتیکه این موقع شب بیاید و همه خفه شوند ؛ هیچکس هم چیزی نگوید .
تای آخر سفره را که کنار می زند نان ِ توی سفره معلوم می شود . مادر قابلمه را از سر علاالدین را بر می دارد و میگذارد کنار خودش . نان صبح توی سفره را سر بخاری می گذارد . سوی علاالدین آبی است .
بوی نان در می آید . مادر نان روی علاالدین را پشت و رو می کند .
- پاشو این بچه را بیدار کن . یه لقمه بذارم دهنش . پاشو اینقدر یه دنده نباش .
الله اکبر ..
هوا خیلی سرد است .هر کس که از کنارم رد می شود یا من از کنارش رد می شوم بخار سفید از سوراخ های صورتش می زند بیرون . بعضی ها که سیگار می کشند وقتی دودش را هو می کنند طرف من ، برای یک لحظه گرما را احساس می کنم . بعضی ها هم می خندند . توی این این سوز و سرما حتما گرشان میگیرد که می خندند .
من کیفم زیر بغلم است . دست ها را تا مچ توی جیب کاپشن فرو کردم تا از سرما در امان باشند . نگاهم به کفشم است . هر وقت مامان کفش نو برایم میگیرد عادت دارم تا یکی دو هفته اول موقع راه رفتن چشم از رویش بر ندارم و تا همان یکی دو هفته اول وقتی از مدرسه می روم خانه آنها را مرتب پشت در بگذارم و مدام چشمم به نرگس باشد که دست به آنها نزند . بعد از یکی دو هفته نمی دانم چرا فراموشم میشود آن ها را پشت در ردیف کنم یا اینکه مواظب باشم تا نرگس دخلشان را در نیاورد .
سر کوچه مان که می رسم از جمعیت خبری نیست و من دیگر تنه نمی خورم . از سر کوچه تا خانه چند متری بیشتر راه نیست . فاصله ی قدم هایم را از هم بیشتر می کنم چشمم پر از رنگ کفشم است . هنوز به در خانه نرسیدم که صدای زور زدن نرگس را می شنوم . سرم را طرف صدا می گیرم .
- نرگس ! باز تو اومدی بیرون ؟ دستت را از توی جوب در بیار یخ زدی !
نرگس با چشمان درشتش به من زل زده بود . هنوز دست توی آب می چرخاند ؛ مثل کسی که دنبال چیزی باشد . دستش را از توی جوب درآوردم . قرمز شده بود لایه های نازک بخار از روی دستش بلند می شد . انگشتان یخ زده ی نرگس را به لبم نزدیک کردم و هو کردم . تند و پشت سر هم هم هو می کردم تا گرم بیافتند . کاپشنم را روی دوشش انداختم . سر تا پایش خاکی شده بود . نرگس همینطور دست یخ کرده اش را جلوی دهنم گرفته بود تا برایش هو کنم . من هو میکردم . که چیزی به صورتم خورد و از کنارم رد شد . سرم را برگرداندم . پشتش به من بود . و می رفت . زن را که حالا چند قدمی با سر کوچه فاصله نداشت به نرگس نشان دادم .
- ببین نرگس ! کفشش رو ببین چقدر بلندِ ! مثل کفش های مامان هستش ها ! همونایی که بل از خدا بیامرز شدنش می پوشید . میبینی چقدر قشنگند ! آفرین دختر خوب . حالا پاشو بریم . به خدا یخ زدم .
آب دماغ نرگس تا روی دماغش می رسید و از آنجا به بعد نرگس با نوک زبان آب دماغ را به دهان می فرستاد . و نمی گذاشت آب دماغ از روی لب هاش رد شوند . با گوشه ی دستمالم دماغ نرگس را پاک کردم . دماغ خودم را هم پاک کردم . دستمال را توی جیب شلوارم فرو دادم . نرگس دستش را جلوی دهن من گرفته بود . من برایش هو می کردم . هر کاری می کردم از جلوی جوب بلند نمی شد . باد از توی لباسم خودش را به پوست تنم می زد . سوز سردی داشت .
- نرگس پاشو . یخ زدم .
- پولم ! پولم ! نمی آم . پولم ُ می خوام .
- نکنه انداختیشون این تو !
شیشه اش دستش نبود . باید زودتر می فهمیدم . سرم را بالای جوب وسط کوچه می گیرم . آب گلی بود . آستین لباسم را بالا زدم .آب که به دستم می خورد ، عطسه ام میگیرد ؛ تنم می لرزد .
- آحه من چطوری شیشه ات رو پیدا کنم . از کجا معلوم که تا حالا آب نبرده باشدش . گریه نکن خودم پیداش میکنم . انقدر آب دماغت رو نخور . بکش بالا !
نرگس آب دماغش را فرط می کند توی گلو . دوباره دستم را توی آب می کنم . آب خیلی سرد است . دستم را آنقدر پایین بردم تا به کف جوب خورد . دستم آن تو به خیلی چیز ها خورد . تا به یک چیزی می خورد می آوردمش بیرون . چند قدم جلوتر را که گشتم دستم به شیشه خورد . از توی آب بیرون آوردمش . پشت شیشه گلی شده بود . کمی آب داخلش جمع شده بود در شیشه را باز کردم آب داخلش را خالی کردم پول خورده های داخلش خیس بودند . نرگس شیشه را که دید نیشش باز شد . نوگ انگشت دستم مثل دست نرگس سرخ شد . نرگس را که بلند کردم کاپشن از روی دشش افتاد کف کوچه . کاپشن و کیف را از روی زمین برداشتم . خاکی شده بودند . کاپشن را تکان دادم و روی دوش نرگس انداختم . او جلوتر از من به طرف خانه می رفت . شیشه را زیر گوشش گرفته بود و تکان میداد و از صدای به هم خوردن پول خورده ها ذوق می کرد و می خندید . بلند بلند می خندید .
اشهد ان لا اله الا الله
مادر زحمت می کشد دست فروشی می کند . با ان شکمش که هر روز بزرگتر می شود . خورشید در نیامده می رود تا نرفتنش هم بر نمی گردد . سبزی ها را که می خرد می آورد خانه . یک سفره ی بزرگ پهن می کند روی جفت قالیچه هایی که یادگاری بابا خدا بیامرز هست .
ادامه دارد...
نویسنده : کبری عسگردون
میخواهم از بچه های فعال انجمنمان هم از این به بعد کار بگذارم . از دوست خوبم شروع کردم تا بعد چه پیش بیاید. این داستان ادامه دار را دنبال کنید . قول میدهم شما هم هم صدا با این داستان می گویید دوستت دارم با عشق
<>» Never mind«<>
Sorry!!
I’m poop
من زل میزنم به قدم هایش . آخر گفته بود :
Am I short man?
Short answer!))
No. you aren't
من خندیده بودم . I am coy
به هم کلاسی ها نگاه می کنم :« he drinking tea »
سلانه سلانه وارد می شود . مست بوی چای احمد میشوم .
Read and Listen to conversation with tape
Hi
This is A. I am scared
Scared? Why are you scared this time? Oh...half past one.
There is a noise my heart. I am Sure there!
Burglar?!!!
با خودم می گویم
Is there a burglar in his heart? Like me! Never mind.
مثل مات ماندن آقای شریفی وقتی داستان یک خطی کبری را شنید : « پنج سال عاشق زیبا ترین دختر شهر بودم . روز خواستگاری فهمیدم او کلفت خانه ی حاجی است » حتما بعد ، با خودش گفته بود : Never mind.
Memorize conversation! Are you OK?
میخندم : Oh ..Yea!
ذوق کرده بود که آمده ام . بعد از مدت ها داستانش را می خواند .
- آقای شریفی ؟ کجایی ؟!خانم عسگردون واجب شد آدرس خونه ی حاجی رو بهش بدین !
و همه و من خندیده بودیم .
- راستی ها ! خونه ی حاجی کجاست ؟
میخواستم بگویم : وقتی فهمید کلفت خانه ی حاجی است گم شد !
Never mind! Never mind!
NAHID! YOU AND I
میگویم: Hi
This is A. I am scared
Scared? Why are you scared this time? Oh...half past one
There is a noise my heart. I am Sure!
She is Burglar. Never mind.
* بعضی کورند اما می بینند و بعضی بینایند و نمی بینند ؛که البته یا خودشان را به کوری می زنند یا اصلا اینطوری می بینند .
چون آتش عشق شعله ور می گردد
در آن رخ دوست جلوه گر می گردد
تا رفع عطش از آب معشوق کند
عاشق ز فرات تشنه بر می گردد
فاصله ای به اندازه ی یک ترکش
سرم را مي گذارم روي سينه ات . حسين … هـ … حسين … هـ … حسين
سرم را برمي گردانم . نگاهم مي خورد به چهره تو كه توي قاب مي خندي . آنوقت گريه ام بند مي آيد . و اين تويي كه دوباره مي زني زير گريه .
تقلا كه مي كني ، موج نفس هايت تغيير مي كند . دقت كه مي كنم خون از گلويت فواره مي زند . بغضم مي گيرد ، نگران نباش ، براي عزاداري تو روزة سكوت مي گيرم باورم شده ؟! برادر گودال نداريم كه تو نقش بازي كني و من بشوم خواهرت اما نه ، اينجا همه منتظرند كه تو بخواني . اينجا كبوترها پروازهاي قشنگي دارند . اينجا جان مي دهد براي تعزيه خواني . توي نفس هايت مي شنوم : شمر كه سر مي بريد حسين عشق مي كرد . حسين … هـ … حسين … هـ … حسين .
يك عالمه تركش روي سرمان هوار مي شود . من مي افتم روي تو ، اما تو فرياد مي زني : برو
حاتم ، برو … دنبال جايي مي گردم كه بوسه اي از تو بگيرم . آه بدنت جولانگاه تير و تركش است . جايي براي بوسة خواهر نمي ماند .
يك مشت خاك روي سرم مي ريزد و يك قطره اشك روي گلوي تو . يكدفعه فرياد مي زني ؛ حاتم من روزه ام . دست نيمه جانت را به پاهايم مي زني ، چشمم مي خورد به انگشت هايي كه حالا مثل ماه مي درخشند . پوتينم را در مي آورم . ذره ذره از تو دور مي شوم . يك عالمه قرمز پوش با غول هاي آهني توي چشم هايت غروب مي بينم . من جانم را جا مي گذارم به عقب مي روم . حالا با تو فاصله ام زياد است .
خانمي گلاب تعارف مي كند . مي ريزم روي اسم تو . چقدر قشنگ توي قاب مي خندي ولي من هنوز گريه مي كنم ، تا تو گريه نكني . اين يك حقّه قديمي است . من مي شناسمت . حالا اسم تو بين اين همه لاله گم مي شود . من تو را امروز پيدا مي كنم ، پيدا مي كنم حسين .
بعد از بيست سال مي روم كه نقش بازي كنم ، مي داني نقش خواهرت . تو خودت اصرار كردي كه اينطور تو را پيدا مي كنم . درست همان لحظه كه شمر سرت را مي بريد ، دنبال نفس هاي تو مي گشتم . صداي نفس هايت را مي شنوم:حسين … هـ …حسين …هـ … حسين … هـ
بعد از يك عالمه سرگرداني در كوچه اي آشنا خود را يافتم . حجله اي من را به خود مي خواند به عكس كه توجه مي كنم خودم را مي يابم مثل لبخند تو نيست ولي مي خندم چشمم كه مي افتد به چشمان تو مثل بچه ها ذوق مي كنم و صورتت را غرق بوسه .
خون خدا ...
دوباره خوب آمد ، این استعاره ی خوبی است
تو پنجمین هستی این شماره ی خوبی است
به شکل قلب من است و به رنگ خون خدا
برای اســـــم تو هم اســـتعاره ی خوبی است
... سلام خون خدا ! قلب شیعیان خون است
وکشتــی تو در این ورطه چاره ی خوبــی است
تو آن چراغ هدایی و بخت بیداری
که ماه پیــش نگاهــت ســـتاره ی خوبی است
تو با گلوی شهادت صدایمان زده ای
تو سرخ رفته ای ، ...
ایــن اشاره ی خوبـــی است
_شاعر : علیرضا آزادی____________________از کتاب« ماه در محاق»
بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند !
بگذار
هرچه نمیخواهند بگوییم
باران که بیاید
از دست چترها کاری ساخته نیست
ما اتفاقی هستیم
که افتاده ایم
_شاعر: مهرداد محمدی__________________
دلم از اون اولش که این بازی رو دیده بود میخواست یکی دعوتش کنه . آخه دلم خجالتیه . تا اینکه بعد از 1 هفته کانکت شدم و وبلاگ « مورچه نوشت » رو باز کردم . می خوندم و یک ریز میخندیدم . خب شیطنت بچه هایی که تو این مدت فقط با نوشته هاشون اُخت شدم برام جالبه . یه جورایی سرک زدن یه لحظه از پشت وبلاگ به ماست . مثل یه لحظه چشمک زدن و لبخند زدنه . خوب آقا امید این دعوت رو کرد و منو خوشحال کرد . حالا بازی یلدای ادامه داره . دوستای من (غیر از تام کروز )وبلاگ نویس نیستن . ولی با این حال فاطمه و کبری و استادم رو دعوتشون میکنم بیان تو کامنت همین وبلاگ بازی رو ادامه بدن .و دوست خوبم تام کروز تو وبلاگش ..
1 – از هر جور حشره و حیونی خوشم میاد الا سوسک . اینطوری که : وقتی میبینمش چندشم میشه ولی بدجوری دوسش دارم . بیشتر تاثیر مسخ کافکا و داستان دوست خوبم بود .
2- تو دبیرستان دو ردیف جلو از سمت چپ کلاس 05 ، جزیره ی شب آسای ما بود . به قول معلم جغرافی منطقه ی بحرانی کلاس . این اسم از حروف ابتدای فامیلی 5 دوست همیشه همراه ، انتخاب شده بود . دوران خوبی بود . تو عید های مدرسه جشن پفک هم داشتیم. عید های ما وقتی بود که معلم غیبت داشت . آخرهای پفک خوردن دست میکردیم تو پفک همدیگه و می مالیدیم به صورت هم . یه عکس یادگاری جالب هم داریم . کجکی زدیم به دیوار اتاقامون . از طرف مدرسه رفتیم دریا . تا کمر با مانتو رفتیم تو آب . هممون سرما خوردیم غیر حنانه . انقدر عطسه کردیم تو صورتش ، که اون هم سرما خورد ...
3- افراد خونواده ام رو هیچ وقت به اسم شناسنامه صدا نمی کنم . مثلا به مسعود میگم کروکدیل . آخه خیلی قویه . و ...
4 –تو دیر کردن ید طولایی دارم . همیشه دوستام ساعت قرار رو یه نیم ساعتی جابجا بهم میگن . اخیرا که میدونن متوجه شدم ، قسمم میدن زود بیام .
5- اتاقم به غیر از یه نقطه همیشه مرتبه . اونم روی میزم ِ .
6- لابلای هر کتابی که مالکش خودم باشم پر از شعر بزرگان و مطالبی راجع به یه قسمت از همون کتاب که میتونه نقد باشه ، میتونه احساس من باشه به اون صفحه . یادمه یکی از دوستام کتاب جزا رو فقط به این خاطر ازم قرض گرفت که شعرهاش رو بنویسه .
7- آخر تقلب بودیم تو مدرسه . اونم تابلو . یادمه یک بار برگه ی استنسیل امتحان ترم زیست رو که از طناب کنار پنجره ی آبدار خونه برعکس آویزون کرده بودن تا خشک شه . من و حنانه خوندیم و سه نفر دیگه وارد کردن تو دفتر . این پنجره مشرف به پشت حیاط مدرسه بود که کمتر دانش آموزی اونطرف ها می پلکید . اینطوری شد که هممون افتادیم تجربی ولی تو تجربی هیچی نشدیم . قاطی و تیلیت فارغ التحصیل شدیم و رفتیم تو رشته های بی ربط ... یک بار هم جواب رو بلند بلند واسه خاطره خوندم در حالی که مراقب غرق کتابی بود که داشت میخوند .
8 – تنها درسی که 5 نفری به زور قبول شدیم هندسه بود . معلمش فقط خودش سر در میاورد چی میگفت . بیچاره پیرمرد خوبی بود . مطلب رو دهها بار که میخواستیم توضیح میداد . والله من چند بار تمام سعی ام رو کردم بفهمم چی میگه ولی تو حرکات دستاش که میخواست بگه« طبق فلان قانون و رو فلان حساب این مثلث با فلان مثلث برابر است » گم میشدم و خمیازه میکشدم ( دیدید خواب مغناطیسی رو ؟ همونطوری )
خب زیاد شد . فکر کنم تو این مجال از یه چشمک و یه لبخند گذشت . داره قهقهه میشه ...

