ســـــــــلام !
آقای شیردل : « عشق یعنی اتفاق بین دو احمق » جمله ی شجاعانه ای است . طوری که انگار مهابا چیز بدی باشد رک و پوست کنده عمق مطلب را بیان میکند .
راستش من این جمله را بی اندازه میپسندم . ولی همیشه توی ذهنم می نویسم«با سانسور استعمال شود » یعنی اینطوری : عشق یعنی اتفاق بین دو نفر .
روی کادوی عروسی خواهرم نوشتم : عشق یعنی اتفاق بین دو نفر . اتفاق سبز زندگیت رو تبریک میگم .
این جمله رو رو کادوی عروسی خیلیا نوشتم . اما نفهمیدن منظور اصلی من چی بوده . اون موقع ها خوشحال میشدم که رمزی حرف زدنم کسی رو متوجه اصل موضوع نمیکنه . ولی حالا میگم کاش همیشه این رک و پوست کنده حرف زدن به تمام جمله هام سرایت کنه . به تمام داستان هام . مثل داستان آخرم . دوستام گفتن ناهید این بهترین داستانت بود .( بهترین را می شناسی . یعنی بهتر از این ننوشتی . یعنی بازم بهترش هست . یعنی هنر نکردی ! ) دوست داشتم راجع به این داستان خیلی حرف زده بشه . خیلی از شخصیت های داستانم بیان بگن قضاوت تو غلط بود یا درست بود . ( اینکه میگم خیلی ، یعنی کمتر از انگشتان یک دست . برای من اینا خیلیه)
از بحث دور شدم ... آهان ! گفتم باید به تمام داستان هام سرایت کنه . حالا بعدش ... این داستان نگفته های یک سال و 21سال منه . تو این داستان تعمدی فرافکنی کردم . به خاطر رنج هایی که برای نگفتن میکشیدم . برای سکوتی که بهم تحمیل شده بود . شاید اگه سر فرصت مینوشتم اصلا طور دیگه ای نوشته میشد . شاید اصلا خط داستان اینطوری درنمیومد . ( ییهو خودش شد ! ) بهر حال خیلیا ( ایندفعه یکم زیادتر از قبلی ) ازش خوششون اومده . البته نظر لطفشونه به اینجانب . اگر نه من که خودم رو گول نمیزنم .
این روزا خیلی شلوغ پلوغ اند . وقت برای نوشتن ندارم . حالا هم که دارم اینا رو مینویسم بالا دارن کارت دعوت مینویسن برای عروسی خواهرم .
محمد داماد گلمون و سکینه عروس گلـــَــــَــــَـــَــــم ! عشق یعنی اتفاق بین دو نفر ( به جون خودم فحش ندادم )
دوستان ! ممنون ! ممنون !
آری آغاز من این است :
فاطمه آمد خانه مان . گفت:« ناهید برویم اتاق تو » گفتم :« مدتی است باهاش قهرم » میگوید :«مگر با اتاق قهر می شوند ؟»گفتم : «میخواهم همه ی شخصیت ها را بکشم . حتی عزیزترینشان » دم در اتاقم نشستم . فاطمه به زانوهای بغل گرفته ام دستانش را قلاب کرد . گفت: چه پایان بی رحمانه ای !
و از قفل در به اتاقم نگاه میکند . میگوید :« اوه ! اینجا که همش یک نفر است . فقط بطیار »
و مثل همان بچه ای که میاید اینطرفها برای اذیتم ، خندیدم ....
آری آغاز است به پایان نیاندیشم
سنگ می زند به پنجره ام . که من اینجام ! که پنجره بسته است . می خواهم با ضیافتت همراه باشم .
اما حجم من فرو رفته در صافی صندلی ِ قهوه ای . عبوسم ! غرق در خلاء ! اندرونی خلسه . سقف ، سفید . زمین ، سفید . روی دیوارها !... باشم یا نباشم می آید که هر وقت بخواهد ، بنویسد روی دیوار ِ سفید ِ اتاق سفید . که دیوارهای خط خطی برای اتاق من قشنگ تر است .
سنگ ها بزرگتر می شوند . سنگ ها شیشه ی اتاقم را هم می خواهند خط خطی کنند . چرا حالی اش نمیشود که می خواهم تنها باشم . با نوشته های همانی که آن طرف دیوار های من نشسته .
حوصله ی بلند شدن از روی صندلیی که با حجم من آشنا شده ، ندارم . حوصله ی خواندن دیوار کسی را ندارم . حوصله ندارم . با این حال بلند می شوم . جمله هایش به اسم من قاطی شده . پُر است به اسم من . اما اسم من نیست . پنجره را باز می کنم . روی دیوارش می نویسم « سلام ! یعنی من با تو دوستم » دیگر نمی نویسم که می خواهم تنها باشم . دیگر آنقدر خودمانی نیستم بگویم برای رفع مشکل قصه ام با یکی از خواننده ها بازی ترتیب داده ام ؛ تا استادم نگوید داستان نیست ؛ فقط یک متن فوق العاده عالی است . چراکه هنوز دلخورم .
می چرخم که دیوارها می چرخند ؛ که جمله هایم در ذهن می چرخند . پناه میآورم به دیوار روبه روی خط خطی . تعجب میکنم چطور برگ چای را چسبانده روی دیوار صاف . نزدیک می شوم . اوه ! تمام مورچه ها له شده اند . مایع لزج درونشان چسباندتشان به دیوار . تنها یک کوچکش باقی مانده . چسبیده به احشای مورچه ی بزرگتر . از روی دیوار با انگشت آرام می گیرمش . می گذارمش روی دسته ی صندلی قهوه اییم . برای شاخک های مجروحش ماچ می فرستم . ذوق کرد و چند بار دور خودش چرخید ؛ رقصید ؛ سُر خورد و افتاد روی نرمه ی صندلی ؛ بعد روی کف سفید ِ اتاق ِ سفید . راه خودش را تا دیوار روبه رو ادامه داد و مثل سرباز ها ایستاد . شاخکش افتاد روی زمین ! اما خودش جم نخورد .
دلم گرفت . دلم انگار از خیلی وقت پیش گرفته بود . نمی دانستم به خاطر شخصیت ها خودم را فراموش کرده ام . زنگ زدم به استادم ، بیاید اینجا . که من از بازی خسته شده ام . خودش از این بازی نجاتم دهد . جوابش مثل ماشین بود : « مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد »
صدای خراشیدن دیوار ، همراه با زمزمه ی همسایه ی دیوار به دیوار . دیوار نوشتی دیگر : احمد مرد . تو احمد را نمی شناسی . خواب بود . توی خواب هر چیزی اتفاق می افتد . برای همین از خواب بدم می آید . بهتر است هیچ وقت نخوابم . تو هم هیچ وقت نخواب . اسم قشنگی داری تو . نمی دانم چرا کمتر اسم به این زیبایی را شنیده ام . راستی احمد مرد . برایش فاتحه می خوانی ؟
رفتم اتاقش . دیوارها خاکستری . سقف خاکستری . زمین هم خاکستری . دیوارها یکدست صاف ؛بی خراش . صندوق نامه اش را باز کردم . کار بدی است . ولی همه این عادت زشت را انجام میدهند . حتی سنگ انداز هم . خب من دلیل موجهی داشتم . شخصیت خودم است . دلم میخواهد بروم صندوق نامه اش را بخوانم . نوشته : « حالا تو و این چند آیه مبهم از من . صبر کن می آیم »
برگشتم به اتاقم روی دیوار نوشته بود : « گاهی ! گاهی انقدر می ترسم که هوا برای نفس کشیدن کم می آورم ! » از پشت دیوار به سختی نفس کشیدنش را می شنیدم . باید به او آرامش می دادم . بالای دیوار خط خطی ام نوشتم: آخرین چیزی که می میرد امید است و ما به پایان نمی اندیشیم آری آغاز این است . دیگر نگذاشتم دیواری بین ما احساس کند . توی داستان با شخصیتم راه آمدم . گذاشتم هرچه دلش می خواهد بنویسد . منعی نگذاشتم چطور پیش برود . چطور بازی کند . چون توی این مدت اصول اساسی داستان نویسی را به خوبی یاد گرفته .
با خیال راحت صندلی قهوه ایم را به پنجره نزدیک کردم و غرق تماشای دیوار نوشته هامان و مورچه ی سربازم که هنوز سیخ ایستاده بود . بهش گفتم امیدی هست ؟ شاخکش را دستش گرفت و با تنها شاخکش گفـ ... شیشه خرده ها ریختند تو بغلم . هاج و واج ِ سنگ بزرگی که وسط زمین سفید قل خورد و آرام گرفت شدم و سنگهای بزرگتر دیگر . سرم را از پنجره بیرون کردم . مات نگاهش کردم . آرام و قرار نداشت . مدام فحش میداد . فقط متهم میکرد . فقط همین را بلد بود .
دیگر لرزیدن من برایش اهمیتی نداشت . که من برای عصبانیتش نگران بودم . که برایش بالاتر از سیاهی رنگی نبود . من هم از اتهامش عصبانی بودم . میدانستم عصبانیت هردومان کار دستمان میدهد .ساکت شدم . ساکت شدم و دیگر به بقا هیچ فکر نکردم . و از اولین پنجره انداختمش بیرون .
اتاقم بدون پنجره سرد شده بود . اتاقم را عوض کردم . دیگر هیچ ردی برای سنگ اندازم باقی نگذاشتم . که راحت بدون خواندن حرف های من بنویسد .
رفتم به اتاق شخصیت ِ حالا نویسنده . چاقوی ضامن دارش را کشیده بود . دست به گلویم برد و برید . و رفت . که حق نویسنده ی بی رحم با داستانهاش همین است . نویسنده تازه کار نمی داند چطور باید نویسنده ی بی رحم را به کل نابود کند . به خیالش مرا ذبح کرد. اما در قاموس ِ به پایان نیاندیشیدنم ، مرگی نیست .
تنها مورچه ام را فرستادم به اتاقش . صدای لرزش استخوانهای پوسیده اش مدت ها لالایی خوابم شد . و دلم همیشه برایش تنگ میشد . بعد از مدت ها به اتاقش رفتم . درخت سیب قامتی به هم زده بود . من هرگز نفهمیده بودم با لرزش درخت سیب میخوابیدم . سیب سبزی افتاد . بو کردمش . بوی امید می داد . با خودم گفتم پس این داستان به درد نمی خورد . آخرین چیزی که می میرد امید است . من هنوز امید دارم که بهتر از این می توانم داستان بنویسم .
نویسنده : ناهید
« هنگامه ی باران و خورشید »
می شوم
باران
می شوی
خورشید در باران
چه فرقی می کند ؟
بر دار
یا
دیوار
به دنبال که میگردی ؟!
ندارد چشم باران
به دنبال چه میگردم ؟!
ندارد اشک
خورشید
تو تابیدی بر دیوار
و من
رقصیده ام بر دار
دیوار جنون تو
چه سرخی ها نمی ریزد
بارانم
ندارم تاب
می بارم
تو خورشیدی
نمی تابی
من ! بی وقفه می بارم
نگاهم کن پس دیوار
سرم کوبیده بر دیوار
نگاهت می کنم خورشید!
تو بر داری ؟!
چه می خواهند از هنگامه مان
اشباح هول انگیز
تو بر داری
و من
بی تاب
18/ آذر / 1385
کدام همسایه ؟ که بود ؟ آنکه شرم را از نگاهمان دزدید . هنوز پاکتر از آنم که قساوت نفرین در لحظه هام نطفه ببندد . غریبه ! خانه ات آباد ...
از اولین پنجره ی باز بیرونش انداختم . قدیسه از قربانگاه برگشته ام . عید قربان بر من مبارک .
دلم که برای زلف قهوه ای سوخته ام تنگ می شود دستی به سر تراشیده ام میکشم . یادم می افتد که قدیسه ام و سکوتم را به خاطر ضعیف ترین فهم ها به دست آورده ام . آه ! تجربه ی فهم های ضعیف سخت ترین تجربه است .
اگر سر نفس وجود را در مقام ابراهیمی ببریم و در آن مقام روحانی حنیف گردیم ؛ عقل و نفس مطمئن ممزوج یکدیگر می گردند و وارسته از هر تعینی بقاء روحانی می یابند و به روح کلی پیوند خورده و در قلب متولد می شوند .
منبع: شیر سبز عاشق دختر خورشید
مؤلف : مهران سلگی
تاریخ چاپ : 1376
گفته است : مرده ام . مرده ای در پاییز . مردم گرمی خانه هاشان را به همراهی جسد سیاه من ترجیح خواهند داد . مرده ام و آرامش غرق من است .
نمیدانستم روزی میرسد که از تشییع جنازه ات ککم نگزد .
بترس ! که من به قربانگاه رفته ام . نمرده ام و زندگی را بر همه ی این پایان ها صدباره شروع می کنم .
صدام از همون موقع که دست آمریکایی ها افتاد مرده بود . و وااسفا که به خاطر یک جنایت کوچکش از میان آن همه جنایت او را محکوم به حبس ابد کرد . من نمی دانم ایرانیها از چه شاد شدند وقتی زبان تمام راز ها حلق آویز شد . این که معلوم بود صدام مهره ی سوخته است .
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
در مُغاک تیره ات به خواب برو که زمستان ات ســــــرد است تو به غُنودی خود کرده اسیری ، به بیـــمرگی!



