تبليغاتX
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight آری! آغاز است به پایان نیاندیشم






















آری! آغاز است به پایان نیاندیشم

خواستم به اطلاع خودم برسونم كه پن‌شمبه با صفا برنامه شب‌گردي گذاشتيم. يعني مي‌خوام جيغ بكشم از خوشآلي. اصن يه وضعي.

لبخند گشادمم اينجا مي‌ذارم :C

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت توسط ناهید|

از اين به بعد مي‌تونيد نوسانات بازار ارز و سكه رو از اينجا مشاهده كنيد. بي‌فيلتر.

همين ستون دست راست‌تون رو بياين پايين :D

آ باريكلا

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت توسط ناهید|

چيزي كه الان به چشمم خورد و جالبه برام اينه كه توي شهادت شهود گفته شده اول مرد بياد شهادت بده و اگه مرد نبود بعد زن بياد. فكري‌ام

منبع هم معتبره: آیه 282 سوره بقره به صراحت اولویت اول به دو شاهد مرد داده شده و در درجه دوم شهادت زن هم پذیرفته شده ولى به این صورت که اولا به ضمیمه مرد باشد و ثانیا شهادت دو زن معادل شهادت یک مرد محسوب گردد.

دكتر حسـ.ين مـ‌ ـهرپور-  ارزش شـ.ـهادت زن در قوانـ.ـین و مبانى فقـ.ـهى

انگار اين قرارداد به شكل‌هاي ديگه توي جامعه هست. يه پيش قرارداد توافق شده‌ي قبلي مضحك. من اصن فمنيست بازي درنميارم‌آ. دارم فك مي كنم و مطرح‌ش مي‌كنم


نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت توسط ناهید|

از سر كار برگشتم و ناهار خوردم و موبايلم رو چك كردم و ديدم هنوز آقام سر كارشه. از همين تريبون بهش مي‌گم خسته نباشي عزيزم-آقا بريم يه وبلاگ خصوصي بزنيم؟ (خيلي اعصاب دارم به قرعان)

خلاصه از گمونم ساعت 4 اينا تا 6 نشستم و اين كارآ رو كردم. فيلم‌هاي عقدمون رو ديدم. از آخر به اول. حسم اين بود كه چقدر خوشم و بعد كم‌كم كه به اول‌آ نزديك مي‌شدم دوباره اضطراب اون روزآ برام تداعي شد. اينكه توي آرايشگاه بودم و حس انتظارات و اينكه الان توي خونه چه خبره. وقتي سوار ماشين مي‌شدم. وقتي صفا مي‌خواس گل رو بده دستم و من سرگرم جمع كردن چادر سفيدي بودم كه دوست نداشتم بره زير كفشم. وقتي صداي آهنگي كه مسعود گذاشته بود رو شنيدم. گفتن اون جمله‌ي صفا كه گفت آرايشگره مي‌گفت يه چيزآيي رو براش- يادم نره - و برگردونم. وقتي دلم مي‌خواس آروم باشم و نمي‌شد. وقتي كه واقعا مي خواستم بتونم توي چشاي صفا زل بزنم و واقعا لبخند بزنم. وقتي نزديك خونه شده بودم و دلم خالي شده بود. وقتي بابا رو ديدم و گفتم سلام. اونوقت دلم مي‌خواست گريه كنم. از ته دل گريه كنم. وقتي نشستيم كنار سفره خوشگل عقدمون. وقتي از توي آينه سعي كردم نگات كنم. وقتي دلم مي‌خواست اولين نفري باشي كه نگام كني. وقتي.. خيلي خوشي بود. قصه‌ي همه‌ي پاييز و بهاري كه با هم گذرونده بوديم و جايي كه حالا ايستاده بوديم.

يه لبخند گشاد روي صورتمه الان

بعد ويرم گرف دنبال اون شعر بگردم كه سالها پيش از سايت دوات خونده بودم. اينكه شاعر مي‌فرماد:«دوستت دارم چيز تازه‌اي نيست/مع‌العصف چيزي‌ست كه بيشتر از هر چيز دوستت دارم» بعد رفتم گودر - و در آخر نتيجه مي گيريم صبور باشيد - ديدم آقاي اعتمادزاده شمبه‌ي آينده رو قراره راجع به مسخ كافكا حرف بزنن و جلسه فوق تخصصيه. و دلم مي‌خواد شمبه برم. ولي مي‌دونم بازم نمي‌رم و مي‌شينم خونه و مي‌خوابم. در همين حين رفتم پلاس و چار تا كلمه نوشتم و نشد بيشتر بگردم اونجا لابه‌لاي شيرآيتمز‌آي دوستان. 

حالا فك كنيد من تا چارشمبه وقت دارم تحقيق رو شسته رفته تحويل نفيس بدم تا برسونه به استاد. استاد به اندازه كافي توسط نفيس پخته شده و آماده است تا ما يه چند برگ كاغذ تحقيق كوفتي رو بهش بديم و بيست بندازه تنگ اسم كار تحقيقي‌مون. من و نفيس و نرگس.

بعد من هر چي به خودم عذاب وجدان تزريق مي‌كنم اصن جوابگو نيست.

الان دنبال اين چيزآم و تا حدودي پيداشون كردم

بازنگري حقوق مسكوت مانده زنان در ايران

بررسي نگاه قانون به حقوق زنان

نگاهي به حقوق زنان شاغل

زن در قانون اساسي ج‌.ا.ايران

بحث در خصوص قضاوت زن در اسلام

علل طلاق و شكست در ازدواج(بررسي مسئله‌ي ايقاع در طلاق-چرا رجوع فقط از طرف مرد بايد باشد؟ - مسئله‌ي صيغه)

كماكان با ما باشيد

پ‌ن: طبق خبري كه همين الان بهم رسيد آقامون هم كارش تموم شده و داره مي‌ره خونه. از همين تريبون براش مي‌گم: خعلي دوستت دارم عزيززززززززززززززززززززززززززززم :-* مبازب خودش باش

نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت توسط ناهید|

توي سرم هزار تا پرنده‌ هست كه يكي يكي‌شون رو بايد بكشم پايين و قصه هر كدومشون رو براتون بگم.

شايد حال كه مجبور شدم كار تحقيقي‌م رو ظرف سه روز تحويل استاد بدم اينجا بيشتر بنويسم. اميدوارم.

دلم مي‌خواد توي اين فرصت بشه از قلعه‌ي متحرك هاول حرف بزنم و از شهر اشباح دو تا از شاهكارهاي ميازاكي دوست داشتني.

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت توسط ناهید|

دارم رومبا گوش مي‌دم. تا بيشتر پيشم باشي.

جاي تك‌تك كلمه‌هاي تو با من

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت توسط ناهید|

يادته ديشبي؟ يه لحظه خم شدم كه ببوسمت و تو برگشتي كه جوابگوي شيطوني‌م باشي. بعد من در رفتم و صداي خنده‌ام بلند شد. سرم گيج رفت. من خنديدم. صدادار.

هنوز صداي خنده‌ام توي سرم هست

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت توسط ناهید|

دیشب داشتم فکر می کردم که چه دلم هیجان می‌خواد. چقد دلم دیدن فضاهای هیجان‌انگیز و رعب‌آور ِ با پایان خوش و زخم و زیلی می‌خواد. خندیدن با تمام وجود و با صدای بلند و نفس کم آوردن می‌خواد.

واسه همین زنگ زدم به هدایی کجایی. به یاد روزهای پرشوری که در طول رودخونه بر ما می‌گذشت. به لب دریای آذرماه‌ها و دی‌ها. به روزهای بارونی که هدا عین جادوگرآی فراری از آب، دلش نمی‌خواس قدم بزنه تا خیس شه. دلم آقامون رو می‌خواد با اون روز بارونی وحشتناک. وختی بارون محکم خودش رو می‌کوبوند به شیشه‌ی ماشین و برف‌پاکن‌ها رو از کار انداخته بود و من به هیچ وجه (سلام دایی حسن صفا) لبخند شیطونم رو نمی‌شد جمع کنم و هی می‌گفتم «حالا من گفتم بیا همو ببینیم ولی دیگه این دیوووونه‌گیه». و ساری.. و ساری عزیز ِ آروم و خوشمزه‌ی ما.

آخ آخ آخ. دلم یه سفر هیجان‌انگیز پیش‌بینی نشده و یهوی خوشمزه می‌خواد با طعم اغذیه‌های شکموی اکتشافی. دلم یه عالم چیزآی دیگه هم می‌خواد. ولی الان داره ساعت 1 می‌شه و من باهاس برم خونه. 

تعطیلات خوبی داشته باشین خواننده‌های احتمالی

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت توسط ناهید|

دوست داشتم از اديتور بلاگفا ننويسم اينجا. دوباره ورد رو باز كنم و هي خط اول رو بنويسم و بعد آي لاو ميس‌تيك كيبردم كار خودش رو بكنه. بشم عين يه خانم معلم‌ بداخلاق و تا نوشتن يه جمله‌ي دلخواه هي به خودم چپ‌چپ نگاه كنم. ولي اين كار رو نمي‌كنم.

آي لاو ميس‌تيك دو خط رو اينجا پاك كرد. بازم يه پارگراف رو پاك كرد. مي‌رم سطر بعد. از اول شروع مي‌كنم

خانوم صمدي مي‌گفت آدم تا وقتي دختر مامان‌شه مي‌تونه اشتباه كنه. وقتي همسر مي‌شه يه اشتباه رو نباهاس دو بار تكرار كنه. و وقتي مادر مي‌شه نبايد اصن اشتباه كنه.

همين الان يه زلزله اينجا اومد. از اون راستكي‌هاش. ترسم گرفت يهو و سر جام ميخ شده بودم. يه لحظه فك كردم از اتاقم اگه بخوام برم توي حياط حتما زير آوار له مي‌شم. 

هووووووه

عجب چيز عميقي بود‌آ

حرفم يادم رفت. فعلا شب بخير وبلاگ

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت توسط ناهید|

امروز ساعت 14 امتحان حقوق جزاي اختصاصي داشتيم و وقتي صاب تريبون بعد از چند بار تذكر دادن اينكه موبايل‌ها خاموش هم باشن بازم حسابن و نباس وردارين بيارين و اينكه كارت ورود رو با سنجاق بزنيد به لباس‌تون و اينكه كارت دانشجويي‌هاتون حتما همراه‌تون باشه و روي برگه امتحاني هرچي ورداريد بنويسيد به منزله‌ي تقلبه وگرنه فيلان و بيسار.. بعد ساعت شده بود 2 ديقه به 14 كه گفت با ذكر صلوات براي تعجيل فرج امام زمان برگه‌ها رو از روي زمين وردارين. من گوش تيز كردم و دقيقا هيشكي صداش درنيومد.
صاب تريبون صداش خيلي آروم بود و اصن دل آدم نمي‌ريخ پايين. بعد اينجا هيشكي كارت رو نچسبوند به لباسش.. هيشكي كارت دانشجويي‌ش دستش نبود.. هيشكي برگه امتحاني‌ش رو تميز تحويل نداد. موبايل‌آ تك و توك چك مي‌شد توسط دانشجو. عجب اوضاع خوشمزه‌اي. مراقب‌هام هم از اين ور به اونور. صداي پچ و پچ. دوش مرا حال خوشي دست داد :D
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت توسط ناهید|


آخرين مطالب
» اطلاعيه به خودم‌ز
» آگهي
» تحقيق كوفتي 2
» تحقيق كوفتي1
» شب بخير
» .
» .
» همممم
» .
» پلاس مارك
Design By : Pars Skin