
"به ساعتی که نمی دانم کی بود و چه وقت.."
ـــامروز سفید پوشیده ام.. سفید!
بی رنگ ترین رنگ دنیا برای رنگین شدن
به پیشواز تو آمدهــ
ــــفروردین۸۷ــــــــ

پیچیده است انگشتهایم به دور گردنم. انگشتهایی که یک روز از پیشانی تو تا لبهایت قصد عبور داشتند. چه تماشایی شدهام که خودم هم اینبار هم پای خوانندگانم نظارهگر خواهم بود..
پروسهی سیال ذهن نیست.. همین که اتفاق میافتد مینویسم.. راوی دقیقهی آخر، پیش از آنکه روایت کند خواهد مرد.
من بر خلاف این یکی دو سال اخیر در این چند ماه حسم را ثبت کردهام درست بعد از اولین دیدار در شب یک روز شاد و فراموشنشدنی و البته پر از یاد تو ثبت کردهام : دیگه چیزی واسه از دست دادن باقی نمونده.
انگار به یک بیتفاوتی عمیق دچار شده بودهام. انگار سالها از مرگ کسی گذشته باشد و کمکم از دروغ به حقیقت برسم که او برای همیشه جهانم را ترک کرده و نمیتوانم.. حتی نمیتوانم .. نمیتوانم در قلبم زنده نگهاش دارم چون دیگر نیست تا دستهای سردم را در آغوش بگیرد و ها کند برایم که گرم بودنش شوم و حضورش را در لحظههایم احساس کنم. دیگر دورغهایم به خودم قابل باور نیست: یک روز پُرخاطره دستهایم را گرفته بود و لبهایش اشکهایم را میچید.
-: حالا یه روح مرده داره توی قلبم راه میره. من یک زنم. زنی که روحش عجین شده به مهربونی.
-: افسوس که هیچ وقت اتفاق نمیافته.. مرگ.. همین که به دنیا میآییم هی باید زندگی کنیم.. هی باید زندگی کنیم.. هی باید انتخاب بشیم.. هی باید انتخاب کنیم.. و همیشه نفس بکشیم.. نفسهای خسته و پایدار..
ــــــــــــــــــــــــــــ-
اگر راوی برگشت حتما ادامهی این داستان را خواهم نوشت.